تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران - به دنبال کاروان
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران

خاطره ی اول ـ به دنبال کاروان

سال 1360 تقریباً 22 ساله بودم. یک خودرو پیکان سواری نو داشتم، آن را فروختم و با پرداخت 20 هزار تومان، برای حج تمتع ثبت نام کردم. شبی از شب های سرد زمستان همان سال بود که گوینده ی خبر سیما، نتیجه ی قرعه کشی ثبت نام حج را اعلام کرد. او گفت: «دارندگان اسناد حج تمتع که شماره ی سند آنان به دو رقم 08 ختم می شود، در سال 1361 به حج تمتع اعزام خواهند شد».

از جا پریدم، سراسیمه به سراغ سند حج رفتم. آن را از لابه لای اسناد و مدارکم پیدا کردم، با دستپاچگی و اضطراب سعی کردم، هرچه زودتر شماره ی آن را بخوانم. بله .... دو رقم سمت  راست شماره ی سند 08 بود. به این ترتیب با تعجب و نا باوری فهمیدم که می توانم به عنوان زائر حج سال 1361 در کاروان ثبت نام نمایم.

پرواز کاروان ما از مشهد، ساعت 4:30 بامداد روز سه شنبه شانزدهم شهریور 1361 بود. هواپیما نمی توانست یک سره به جده پرواز کند. بنابراین پس از توقفی کوتاه و سوختگیری در شیراز به جده رفتیم.

از جده مجدداً با هواپیما به مدینه ی منوره سفر کردیم. در طول سال های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شاید هم سال های قبل، فقط آن همان سال از جده به مدینه سفر هوایی انجام شد. هنوز آفتاب آن روز به یاد ماندنی غروب نکرده بود که در ساختمان محل اقامت کاروان مستقر شدیم.

مدت 12 روز در مدینه ی منوره بودیم تا سرانجام، روز 28 شهریور نماز مغرب و عشا را در مسجد شجره خواندیم، ُمحرم شدیم و با لباسی که انسان را از تمام موجودات روی زمین متمایز می کند، به سوی مکه ی معظمه حرکت کردیم. آن سال عید قربان روز دوشنبه پنجم مهرماه بود. روز قبل از آن یعنی نهم ذی الحجه یا روز عرفه ما هم مثل همه ی حجاج در عرفات بودیم. پس از نماز مغرب و عشا از عرفات کوچ کردیم. به خاطر شلوغی بیش از حد مسیرهای ده گانه ی عرفات به مشعر، راه نیم ساعته را با اتوبوس در 3 ساعت پیمودیم.

شب عید قربان را در مشعرالحرام ماندیم. مشعر یا مزدلفه سرزمین مقدسی است که بین عرفات و منی قرار دارد. وقوف در مشعرالحرام از طلوع فجر تا طلوع شمس از واجبات حج است. با آغاز پرتو افشانی خورشید زیبای بامدادی، فاصله ی مشعر تا منی را پیاده طی کردیم. از جایی که ما وقوف کرده بودیم تا خیمه های منی تقریباً 3 تا 4 کیلومتر راه بود. اول صبح عید، به منی رسیدیم.

پس از استقرار در خیمه های منی، صبحانه خوردیم و ساعت 8:30 روز عید قربان برای رمی جمره ی عقبه آماده شدیم. روحانی کاروان توضیحات لازم را برای زائران بیان کرد. او گفت: «امروز که روز دهم ذی الحجه است، ما باید جمره ی عقبه(شیطان بزرگ) را رمی می کنیم. یعنی هفت سنگریزه به او بزنیم. اگر بعضی از سنگ ها به جمره اصابت نکرد، آن ها را به حساب نیاورید، آن قدر بزنید تا یقین کنید هفت عدد سنگ به جمره خورده است. 

ما تقریباً 50 نفر مرد بودیم، راه افتادیم، روحانی و معاون کاروان جلو بودند و ما پشت سر آن دو راه می پیمودیم. مدیر کاروان شب گذشته که ما در مشعر وقوف کرده بودیم، زنان را برای رمی شبانه به جمرات برده بود. آن روز هوا به شدت گرم و آفتاب سوزان بود. مردان و زنان بسیار زیادی از ملیت های مختلف در رفت و آمد بودند. عده ای به طرف جمرات می رفتند و عده ای دیگر برمی گشتند. وجود اتومبیل های گوناگون در مسیر حرکت بر سختی کار رفت وآمد حجاج افزوده بود. آب و فاضلاب جاری در سطح خیابان، تلاش بی وقفه ی نیرو های پلیس و آتش نشانی، همهمه و سروصدای مردم، پرواز بالگرد های دفاع مدنی در آسمان بالای خیمه ها، ازدحام مردم در اطراف محل های توزیع آب آشامیدنی، تردد سیاه پوستان خون آلودی که از کشتارگاه باز می گشتند و ... در نگاه زائر مبتدی و نا آشنایی مثل من بسیار جالب و شگفت انگیز می نمود. سرانجام پس از گذشت یک ساعت یا قدری بیشتر به محل جمره ها رسیدیم. از محل خیمه های زائران ایرانی تا جمرات حدود 4 کیلوتر راه بود. این راه را که با وجود جمعیت انبوه حجاج در لابلای اتوبوس ها و کامیون های مسیر جمرات و گرمای شدید بسیار سخت بود، با اشتیاق طی کردیم. 

از جمره ی اولی(شیطان کوچک) و جمره ی وسط (شیطان متوسط) رد شدیم تا به آخری رسیدیم. روحانی کاروان همه ی زائران را در جایی که جمره ی عقبه دیده می شد جمع کرد، جایی که می توانست جمره و سنگ زدن را به ما نشان دهد. راهنمایی های لازم را بیان کرد، چگونگی نیت رمی جمره و انجام آن را گفت و ما حاجیان مُحرم به احرام حج تمتع با دو تکه پارچه ی سفید بی رنگ و نشان برتن، سنگ های جمع آوری شده یعنی سلاح مبارزه در دست و با دلی سرشار از عشق و علاقه به انجام فرمان الهی به راه افتادیم. در لابلای جمعیت متراکم جلو می رفتیم ولی نگاهمان به ستون سنگ چینی شده ی جمره دوخته شده بود. در حالی که ذکر«الله اکبر» بر زبان همگی جاری بود، در ازدحام بیش از حد حجاج حل شدیم. دیگر هرکس خودش بود و خودش. چنان در جمعیت اطراف جمره محو شدیم که  حتی یک نفر آشنا را نمی یافتیم.

من هم مثل بقیه، با زحمت زیاد از لابلای جمعیت خودم را به جلو رساندم. هفت سنگ ریزه در دست داشتم سنگ ها را یکی پس از دیگری پرتاب کردم. از هفت سنگی که در دست داشتم پنج عدد به جمره اصابت کرد. برای دو سنگ باقیمانده شش یا هفت سنگ دیگر از کیسه خارج کردم و به جمره انداختم. فقط دو تا به جمره خورد. بالاخره در مجموع هفت عدد سنگی که می بایست بزنم، زدم. یعنی عمل رمی جمره ی عقبه تمام شد. خواستم برگردم، فشار جمعیت خیلی زیاد بود. انبوه کفش، کیف، چتر، قمقمه، حوله ی احرامی، سنگریزه و امثال آن روی زمین به اندازه ای بود که راه رفتن را جداً مشکل کرده بود. وسایل جا مانده از زائران آن قدر زیاد بود که تمام سطح اطراف جمره را پوشانده بود.

بعضی تازه می آمدند، بعضی می خواستند بروند، عده ای به زنان همراهشان کمک می کردند. بعضی سنگ می زدند، بعضی فریاد و بعضی متاسفانه سنگ می خوردند؛ سنگ هایی که از طرف مقابل می زدند، با شدت می آمد و به سر وکله و چشم و گوش افراد این طرف می خورد. من هم بی نصیب نماندم. سنگی که به گمانم از بقیه ی سنگ ها نسبتاً درشت تر بود، به سرم خورد. به شدت درد گرفت و دادم را به آسمان بلند کرد. دستم را به سرم گرفتم تا مقداری از درد آن تسکین یابد، حوله از روی شانه ام افتاد. مات ومبهوت بدون ردا، کیسه ی سنگ بر گردن، با کفش های مخصوص احرام، در لابلای مردم گیر کرده بودم. زیر پا ناهموار، بالای سر گلوله باران سنگ های پرتاب شده به طرف شیطان و دور تا دورم بندگان خدا، مردمی با قد و قواره و شکل های مختلف، سیاه و سفید، کوتاه و بلند، عرب وعجم، ترک و فارس و از همه ی ملیت ها؛ ولی همه مسلمان، موحد و زائر کوی دوست، وآن جا در مصاف با اهریمن، شیطان بزرگ و همه مشغول انجام مناسک حج، حجی که با مناسک عبادی، سیاسی و اجتماعیش نماد گویایی از تمامی اسلام ناب است.

با سختی و تحمل نیروی آدم هایی که از هر سو به یکدیگر فشار می آوردند، در جهت مخالف هجوم افراد جلوتر آمدم. به هر زحمتی بود از میان جمعیت خارج شدم. جایی که قدری خلوت تر بود، نفس کشیدن راحت می شد. وقتی به محل علامت کاروان رسیدم، جز دو سه نفر بقیه نیامده بودند. از یک نفر خواهش کردم پارچه ی سفید روی شانه اش را دو تکه کرد و یکی را به من داد تا شانه هایم را بپوشانم.

کم کم همسفری ها آمدند. آنان نفس زنان و هراسان، خیس آب و عرق و با چشمانی گرد و شگفت زده، امّا خوشحال از توفیق انجام عمل، به سراغ قمقمه های آب می رفتند. آب می نوشیدند و به یکدیگر نگاه می کردند. ازهم می پرسیدند تو سنگ زدی؟ جواب می شنیدند که بله زدم و پدرش را در آوردم. خدا لعنتش کند، خیلی سخت بود!

چند قدم دورتر، کنار دیوار سیمانی چشمم به یک پیرمرد ایرانی افتاد. سخت نگران و مضطرب بود. اشکش جاری و رنگ چهره اش زرد شده بود. جلو رفتم و از او پرسیدم:

ـ پدر جان چرا ناراحتید؟

ـ رفتم سنگ بزنم شلوغ بود نتوانستم. کاروانم را گم کرده ام و حالا نمی دانم باید چه بکنم.

ـ ببین پدر جان! ناراحت نباش، [با اشاره به جمره ی عقبه] این ستون سنگی شیطان بزرگ است، شما باید هفت سنگریزه به همین ستون بزنی.

ـ این را که خودم می دانم، حتی یک بار رفتم ولی به علت شلوغی و فشار جمعیت موفق نشدم.

ـ بسیار خوب! دوباره بروید، من هم به شما کمک می کنم.

پیرمرد آماده شد تا برای بار دوم به طرف جمره ی عقبه حرکت کند. نیت عمل را برایش به زبان جاری کردم، او هم تکرار کرد. سنگریزه ها را در دست می فشرد و مصمم بود تا این دفعه کار را تمام کند. من چند قدم همراهش حرکت کردم و قصد داشتم او را جلو ببرم و تا آخر کار کمکش کنم. دو یا سه قدم جلوتر کفش هایش را یک جفت دمپایی سفید پلاستیکی بود از پا  درآورد، ایستاد وگفت: «شما همین جا کفش های مرا نگه دارید، من خودم می روم، سنگ جمره را که زدم برمی گردم».

دمپایی پلاستیکی را که از دستش گرفتم، تابلو زرد رنگ روی ستون سیمانی را به عنوان علامت به او نشان دادم تا هنگام برگشت دچار اشتباه نشود، من ایستادم و او رفت. با  خودم فکر می کردم تا وقتی همه ی اعضای کاروانمان بیایند، او هم رمی می کند و می آید. آنگاه او را همراه خودمان به محل خیمه های ایرانیان می بریم تا با کمک امدادگران ایرانی به کاروانش ملحق شود.

اعضای کاروان ما همه آمده بودند. وقتی همه آماده بودند تا به طرف خیمه های ایرانی حرکت کنند، معاون کاروان که از آمدن همه مطمئن شده بود، جلو و بقیه پشت سرش به راه افتادند. من همان طور ایستاده بودم. معاون گفت:

ـ آقای رضوی یا الله ... [اشاره به جهت حرکت]

ـ من منتظر پیرمردی هستم که کفشش را به من سپرده تا برگردد.

ـ آقا جان راه بیفت می خواهیم به قربانگاه برویم. اگر با ما نیایی نمی توانی خیمه ها را پیدا کنی، گم می شوی! تازه ما برای سرعت کار مستقیم به قربانگاه می رویم تا گوسفندمان را قربانی کنیم. 

راست می گفت، کار آسانی نبود. ولی من نمی دانستم؛ فکر می کردم اگر از همان راهی که آمده ایم، برگردم با مشکلی مواجه نخواهم شد. با این فکر در جوابش گفتم: «آقای عزیز، من به پیرمرد قول داده ام که این جا بمانم تا او بیاید. باید در پیدا کردن کاروانش نیز به او کمک کنم. حالا شما بروید من خودم را به شما خواهم رسانید».

اعضای کاروان ما حرکت کردند و رفتند. من ماندم با یک جفت دمپایی پلاستیکی، تنها ی تنها و محو اجتماع عظیم و صحنه هایی که برای اولین بار در عمرم شاهد آن بودم. همانند شناگری بودم که از کشتی امن خود جامانده  و بر پهنه ی اقیانوسی بیکران، در میان امواج  خروشان، تنهای تنها با چشمانی بهت زده به هر سو می نگرد تا راهی به ساحل نجات بیابد. فکر می کردم پیرمرد هر جا باشد به زودی بر می گردد. آنگاه من خوشحال از خدمتی که به او کرده ام دستش را می گیرم و به طرف محل خیمه ها راه می افتیم، هم او را به مقصد و هم خودم را به کاروان می رسانم، امّا هرچه منتظر شدم از او خبری نشد!

بیش از یک ساعت آن جا ماندم، همه ی افراد را یک به یک نگریستم، به هر سو نظاره می کردم؛ امّا بی فایده. هر چه زمان می گذشت نگرانی من افزون می شد، چرا که هم در انجام بقیه ی اعمال از کاروان جا مانده بودم و هم به راستی برای یافتن آنان هیچ نقطه ی امیدی نداشتم. از سوی دیگر پیرمرد با پای برهنه و شرایط نامساعدی که داشت دچار سرگردانی شده بود و معلوم نبود به کدام سو رفته است.

به هر حال به خودم اجازه نمی دادم بی تفاوت باشم. امّا هرچه منتظر ماندم نتیجه ای نگرفتم. نمی دانستم بالاخره رمی جمره را انجام داده بود یا نه!؟ ناچار دمپایی پلاستیکی پیرمرد را کنار دیوار سیمانی گذاشتم. نا امید و نا بلد به راه افتادم. اطراف را می نگریستم شاید او را اتفاقی پیدا کنم. از این که نتوانستم امانت پیرمرد را حفظ کنم سخت ناراحت بودم. البته چاره ای نداشتم ولی فکر پیرمرد هموطن و این دمپایی امانتی به سختی آزارم می داد.

روز عید قربان، زیر آفتاب سوزان سرزمین منی و در میان انبوه حجاج سفید پوش، مسیری را در پیش گرفتم که هیچ اطلاعی از آن نداشتم. فقط می دانستم بعد از رمی جمره نوبت قربانی است؛ باخود گفتم پرس و جو می کنم و به طرف قربانگاه می روم. آن جا، اعضای کاروان را پیدا می کنم و به جمع آنان می پیوندم. پول هایم را که دست معاون کاروان است، از او می گیرم، یک گوسفند چاق و چله می خرم و قربانی می کنم!

با این فکر گام ها بلندتر و شتاب حرکتم بیشتر شد. از لابلای جمعیت می گذشتم، تشنگی، خستگی و از همه بدتر اضطراب و نگرانی همه ی وجودم را فراگرفته بود. بیشتر از همه بلد نبودن قربانگاه نگرانم کرده بود. فقط بعضی از آفریقایی ها را می دیدم که با لباس های خونین و گوشت هایی را که در دست داشتند می آمدند. فهمیدم آنان از قربانگاه باز می گردند. از هر طرف که آنان می آمدند من به همان طرف می رفتم. سرانجام پس از یک ساعت راه رفتن و دویدن، پرس و جو و تماشای مردان سفید پوش خون آلود به قربانگاه رسیدم.

قربانگاه! چه قربانگاهی! تابلوها را خواندم، مسلخ رقم 1، مسلخ رقم 2، رقم 3 و 4  و همین طور تا آخر. انبوه جمعیت حجاج در حال رفت و آمد، گرد و غبار ناشی از تردد و شلوغی ورودی های مسلخ ها محشر بود. از اعضای کاروان هم خبری نبود. آنان برای قربانی به کدام مسلخ رفته بودند؟ کسی چیزی نمی دانست. من هم نمی دانستم باید چه کاری انجام دهم تا پشیمانی نداشته باشد. بی دلیل کشتارگاه میانی را انتخاب کردم و داخل شدم. جمعیت سفید پوش حاجیان، جوان های سیاه پوست به خون آغشته در حال خارج کردن گوشت، جمعی در حال ورود و عده ای در حال خروج، گوسفندان در پشت تورهای فلزی در انتظار کشته شدن، زمین پراز لاشه، خون قربانی از هر طرف جاری و در میان این همه سر و صدا و همهمه ی زائران، ناله ی گوسفند لاغری که با دیدن خون و خون ریزی از زیر تیغ قصاب گریخته بود، همه و همه مرا چنان شگفت زده کرده بود که برای لحظاتی، از آن چه به دنبالش بودم، غافل شدم.

روی زمین سوزن انداز نبود، گوسفندهای قربانی شده را همان جا رها کرده و روی هم انباشته بودند. عجب جایی بود! من با احتیاط کامل وارد شده و به خیال خام خود، مواظب بودم تا لباس و بدنم نجس نشود! با کفش مخصوص احرام، لنگ و رادی سفید و با دقت هرچه تمام تر، بنا داشتم از روی لاشه ی گوسفند ها و زمینی که پر از خون بود بگذرم. در چند قدم اول هر دو پایم تا مچ به خون و فضولات گوسفندان آلوده شد. قدری جلوتر رفتم. گوسفند سربریده ای را رها کرده بودند. حیوانک نیمه جان بود و دست وپا می زد. تکانی خورد و خون در حال جهش گردنش، خط سرخ زیبایی، روی لباس احرامم ایجاد کرد!

حجاج را یکی یکی نگاه می کردم، به هر گوشه و کناری سر می زدم تا شاید آشنایی را بیابم. ولی هرچه گشتم، جز ناامیدی نتیجه ای دیگری نداشت. مگر می شد آن جا کسی را پیدا کرد؟ به نظرم رسید اصلاً از کجا معلوم که آنان به این کشتارگاه آمده باشند؟ بیشتر نگران قربانی بودم تا گم شدن. چرا که پول من نزد معاون کاروان بود و نمی توانستم گوسفند بخرم. ناچار برگشتم ولی نمی دانستم به کجا بروم. از کشتارگاه خارج شدم و به آن طرف خیابان رفتم. از جوی آبی که حد فاصل مسلخ و قسمت خیمه ها بود، گذشتم. نگاهی به اطراف انداختم، ولی هیچ کس و هیچ چیزی برایم آشنا نبود. بعضی از حجاج غیر ایرانی همان جا کنار جوی فاضلاب، مشغول تراشیدن سرشان بودند.

کسی هم از من سؤال نمی کرد که تو کجا می روی یا چه می خواهی؟ در گیر و دار ظهر روز عید قربان، هرکس به کاری مشغول بود. عده ای در سایه ی دیوار بلند کشتارگاه سر می تراشیدند، جمعی گوشت می پختند و بعضی از زائران آفریقایی برای فروختن غذا و نوشیدنی در تکاپوی مشتری بودند. یک جوان عرب با فرغون پر از گوشت، بد جوری به پشت پایم کوبید. از شدت درد مچ پا، دلم ضعف کرد. برگشتم نگاهی غضب آلود به او انداختم، ولی او که اصلاً متوجه نبود؛ به راهش ادامه داد. دندان هایم را به هم فشردم، آهی کشیدم، جلوتر رفتم، ایستادم تا نگاهی به اطراف بیندازم، شاید آشنایی بیابم.  وقتی سرم را برگرداندم، آرنج دست مردی سیاهپوست و بلند قامت که لاشه ی گوسفندی را روی سرش حمل می کرد، محکم به سرم خورد. آن قدر محکم که سرم گیج رفت و برای لحظه ای همه جا در نظرم تیره و تار شد. درد ناشی از ضربه ها اعصابم را درهم ریخته بود. نگرانی و اضطراب و دلشوره ی اعمال هم که جای خود را داشت. به جایی که خیمه های ایرانی در آن جا مستقر بود؛ نزدیک تر شدم. کنار خیابان، یک وانت سفید رنگ توقف کرده بود. روی سپر وانت ایستادم و دستم را به میله های اتاق فلزی گرفتم تا از بلندی نگاهی دیگر به اطراف بیندازم. امیدوار بودم در این جستجوها حداقل یک نفر آشنا را بیابم. ولی دریغ ... وقتی از روی سپر وانت پایین آمدم، دامن لباس احرامم به یک میله ی آهنی گیر کرد و پاره شد. در این حال همانند کودکی گمشده، دلم می خواست بلند بلند گریه کنم! هوا اوج گرمای خود را داشت. ظهر روزی از روزهای گرم و سوزان عربستان و آن هم در سرزمین منی، با بیدار خوابی ها و خستگی های ناشی از کوچ عرفات و مشعر، رمی جمره و نهایتاً سرگردانی در مسلخ و جستجو برای یافتن خیمه ها، همه ی توان جسمی و روحی مرا به آخر رسانده بود. به یاد حرف معاون کاروان افتادم. او می گفت: «آقا جان گم می شوی ... تو نمی توانی ما را پیدا کنی ...» ولی بی درنگ چهره ی مظلوم پیرمرد در نظرم مجسم شد. اشک های جاری و نگاه ملتمسانه ی او ... ، به هر ترتیب بدم نمی آمد که گریه کنم ... اشک در چشمانم حلقه زده بود. کاری از دستم برنمی آمد. ناامید و درمانده سرم را پایین انداخته بودم تا کسی گریه ام را نبیند.

ناگهان صدایی به گوشم رسید: «آقای رضوی کجا می روی»؟! به جهت صدا نگاه کردم. بازرس کاروان بود. با دیدن او دستپاچه شدم، چشم هایم را مالیدم و سلام کردم. او قبلاً هم به حج رفته بود و تا اندازه ای راه ها و کارها را بلد بود. خودش به تنهایی قربانی را انجام داده بود. هنگامی که مرا دید، می خواست کارهای حوزه ی بازرسی کاروان را پیگیری کند. گفتم: «حاج آقا من گم شده ام، باید از کدام طرف و به کجا بروم»؟ او راهنمایی کرد و محل خیمه های ایرانی را با دست نشان داد و گفت: «از در وسط که داخل شوی به خیمه های کاروان می رسی». این را گفت و خداحافظی کرد و به راه خودش ادامه داد.

من به طرف خیمه ها ودری که او گفته بود حرکت کردم. با دیدن خیمه ها و شباهت های زیاد دو باره دچار زحمت شدم. ناامید، با بغض گلو و اشک حلقه زده در چشم، به راهم ادامه دادم. دیگر به فکر چیزی و به دنبال جایی نبودم. همان طور سرم را پایین انداخته بودم و بدون نگاه کردن به اطراف راه می رفتم. از جلو خیمه های ایرانی عبور کردم. نه کسی را دیدم و نه صدایی را شنیدم. حتی دیگر دلم نمی خواست کسی را ببینم. خسته، تشنه، گرمازده، ناامید، گم شده، نابلد و با دلی شکسته پیش می رفتم ولی نمی دانستم به کجا می روم؟ ناگهان از داخل یک خیمه صدایی توجه مرا به خودش جلب کرد:

ـ ماشاءالله به آقای رضوی ... بفرما ... این صدای معاون کاروان بود که از داخل خیمه مرا صدا می زد. دوباره صدایش بلند شد که : ـ ای والله بابا ... بالاخره آمدی! تنهایی رفتی گوسفندت را هم کشتی ... بیا یک لیوان شربت خاکشیر بخور تا حالت جا بیاید. برگشتم، از ورودی خیمه نگاهی به او و به دیگر اعضای کاروان انداختم. آهی کشیدم که ناراحتی ضربه هایی را که خورده بودم از یاد ببرم ولی پیرمرد را فراموش نمی کردم.

لحظه ای به خود آمدم. داخل خیمه بودم. ولی همان جلو درب ورودی خیمه روی ماسه های داغ نشستم. کفش، پا و لباسم خونی بود. خون و فضولات  گوسفندان کشتارگاه، مانند یک لایه ی ضخیم تا ساق پا و بخش هایی از لباسم را پوشش داده و خشک شده بود. هنوز مات بودم. هاج و واج ....، معاون کاروان برایم شربت آورد. چند لیوان شربت پشت سر هم نوشیدم. هرچه شربت می نوشیدم، گویا تشنه تر می شدم. ولی کم کم حالم جا آمد. این جمله به زبانم جاری شد که: پس من کی گوسفندم را بکشم؟ ساعت 2 بعداز ظهر بود. ازمحل اتصال خیمه ها که قدری باز بود، آفتاب به داخل خیمه می تابید. در زیر تابش شدید نور آفتاب، نگاهم به پارچه های مخطط رنگارنگ سقف خیمه دوخته شده بود. خط های رنگی مثل رنگین کمان! با خودم گفتم: پیرمرد با پای برهنه کجا برود!؟



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 7 اردیبهشت 1397 08:17 ب.ظ

You reported that effectively.
cialis super kamagra weblink price cialis how does cialis work where do you buy cialis cialis 5mg billiger prix de cialis cialis generika free cialis weblink price cialis side effects of cialis
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 07:28 ق.ظ

You actually revealed it wonderfully.
buy canadian viagra online viagra uk online buy viagra legally order viagra without prescription where can i buy viagra from buy viagra online overnight buy sildenafil generic sildenafil generic price buy viagra super active online purchase viagra uk
جمعه 17 فروردین 1397 11:10 ب.ظ

Superb information, Kudos.
sublingual cialis online cialis preise schweiz we like it cialis price cialis uk achat cialis en itali venta de cialis canada cialis for daily use cialis sicuro in linea cialis uk cialis tablets for sale
دوشنبه 28 اسفند 1396 02:40 ق.ظ

Great material. Cheers!
cialis 5 mg buy online cialis 5mg cialis sans ordonnance tesco price cialis where do you buy cialis cialis online holland generic cialis soft gels cialis billig how to purchase cialis on line safe dosage for cialis
شنبه 11 شهریور 1396 06:29 ب.ظ
I always used to read article in news papers but now as I
am a user of web therefore from now I am using net for posts, thanks to web.
جمعه 6 مرداد 1396 08:26 ق.ظ
Fascinating blog! Is your theme custom made
or did you download it from somewhere? A design like yours with
a few simple adjustements would really make my blog stand out.
Please let me know where you got your design. Kudos
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';