تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران - دعای کمیل
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران

 

خاطره ی دوم ـ دعای کمیل

         سال 1361 وقتی برای اولین بار عازم سفرحج شدم، چون ابتدا به مدینه ی منوره می رفتیم، به فکر قبرستان بقیع بودم که چگونه جایی است؟ این که می گویند پشت دیوار بقیع یا پشت پنجره های بقیع یعنی چه؟ چرا نمی گذارند زائران به داخل قبرستان بقیع بروند؟ آیا به راستی این قبرستان مانند قبرستان های ایران است؟

       صبح آن روز که از فرودگاه مشهد پرواز کردیم، پس از یک توقف کوتاه در فرودگاه شیراز، نزدیک ظهر به جده رسیدیم و در پایانه ی حجاج پیاده شدیم. فرودگاه جده که تقریباً در30 کیلومتری این بندر بزرگ قرار دارد، سه سالن و پایانه ی مجزا دارد. اول سالن پروازهای داخلی عربستان سعودی است. دومی مخصوص پروازهای خارجی و سومین پایانه که خود 12 سالن را در برداشت، ویژه ی پروازهای حج بود. این امکانات زیاد و مجموعه ی سالن های فرودگاهی را «مبنی الحجاج» می نامند.

نمی دانم چه طوری بود که در آن سال، کاروان ها شاید هم بعضی از آن ها، با هواپیما از فرودگاه جده به مدینه ی منوره اعزام می شدند. برنامه ریزی سازمان حج و زیارت یا ابتکار مدیر کاروان بود، برای زائری مبتدی چون من معلوم نشد. به هرحال اعلام کردند که کاروان80 نفری ما با هواپیما به مدینه ی منوره منتقل خواهد شد. بعد از نماز ظهر و عصر و صرف ناهار، با یک هواپیمای سعودی به مدینه ی منوره رفتیم.

مدت پرواز 45 دقیقه بود. هنوز آفتاب بعدازظهر، گرمای روزهای پایانی شهریور را از مدینه و اهل آن دریغ نکرده بود که در ساختمان محل اقامتمان سکنی گزیدیم. هنگامی که مسیر فرودگاه مدینه تا محل اقامت را با اتوبوس طی می کردیم، از جلو حرم پیغمبرـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ وسَلّم ـ عبور کردیم. من که در سن 22 سالگی و جوان ترین زائر کاروان بودم، با شور و حال زیادی سایر زائران را به فرستادن یک صلوات بلند دعوت کردم. پس از ذکر صلوات مدیر کاروان که در رکاب اتوبوس ایستاده بود، رو به گنبد خضراء، با صدای بلند به پیامبر سلام داد و ورود مشتاقانی را که برای اولین مرتبه چشمشان به گنبد و گلدسته های حرم شریف نبوی افتاده بود، به شهر منور مدینه النبی خیر مقدم گفت.

وقتی اتاق ها را تقسیم کردند، من با سه نفر هم اتاق شدم. یک مرد50 ساله ی روحانی که سفر اولش بود. یک پیرمرد و سید عمامه به سر از کسبه ی مشهد که برای بار دوم به زیارت آمده بود. سومی معلم باز نشسته ای بود که ضعیف و مریض حال به نظر می رسید. چهار نفری دور سینی و بساط چای حلقه زده بودیم و خستگی یک روز مسافرت از مشهد تا مدینه را با نوشیدن چند استکان چای داغ از تن می زدودیم.

مدیر کاروان با توجه به زمان ورود کاروان اعلام کرده بود، بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام دسته جمعی به زیارت می رویم. سید که سفر کرده و با تجربه بود از جایش برخاست، وضو گرفت وآماده شد که برود! پرسیدم: «آقا... کجا می روید»؟ گفت: «من می خواهم به حرم بروم». گفتم: «شما با کاروان نمی روید»؟ گفت: «من راه حرم را بلدم و می خواهم نمازم را در حرم بخوانم». گفتم «مرا هم با خود ببرید». او قبول کرد و چند دقیقه بعد هنگامی که خورشید در حال بی رنگ و رو شدن بود و کم کم زمان اذان مغرب فرا می رسید، از در منزل به قصد حرم پیغمبرخارج شدیم. چیزی نگذشت که به محدوده ی حرم شریف نبوی رسیدیم. خیابانی بود که سمت راست آن تاریک بود و درسمت چپ مغازه های زیادی داشت. سید به پیش می رفت و من که دست اورا گرفته بودم مانند کودکی که دست در دست پدرش به جایی می رود، همراهش می رفتم. ازکوچه ای که بعد ها فهمیدم «کوچه ی معروف بنی هاشم» است، گذشتیم و خود را همچون تشنه ای که به سرچشمه ی گوارایی می رسد، در میان امواج زائرین مسجدالنبی به صفوف نماز جماعت رساندیم. من مات ومبهوت و مثل بچه ای که در محلی شلوغ گم شده باشد، متحیر و شگفت زده شده بودم.

به هرحال اولین زیارت و آن هم در هنگامه ی برپایی نماز مغرب و شاید در شلوغ ترین روزهای مدینه در طول سال بود. حالی داشتم که باور نمی کردم در مسجدالنبی هستم، چرا که صبح در مشهد بودم ولی نماز مغرب را که می خواستم بخوانم خود را در بین نمازگزاران حرم رسول خدا ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ وسَلّم ـ  می دیدم.

نماز که تمام شد، سید به طرف مضجع شریف نبوی به راه افتاد. من هم به دنبال او در بین جمعیت فراوان زائران حرکت کردم. چند لحظه بعد متوجه شدم که سید نیست! به هر سو نگاه کردم او را ندیدم. تنها و نابلد جلو رفتم، به جایی رسیدم که شلوغ ترین محل حرم مطهر بود. نمی دانستم آن جا کجاست. فقط از فاصله ی چند متری بر نبش دیواری که شبکه های فلزی سبز رنگی داشت، تابلویی را با خط طلایی دیدم که بر آن نوشته شده بود «ما بَینِ قَبرِی وَ مِنبَرِی رَوضَةٌ مِّن رِّیاضِ الجَنَّة ـ بین قبر ومنبر من باغی است از باغ های بهشت ـ ». چون می دانستم این جمله از فرمایشات پیغمبر ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ وسَلّم ـ است، به خود لرزیدم و با چشمانی حیرت زده به پنجره ی فلزی سبز رنگ خیره شدم و دریافتم که آن جا مرقد مطهر و مضجع شریف رسول الله است.

از حرم خارج شدم. از همان کوچه ای که رفته بودم برگشتم وقتی به خیابان رسیدم، دیدم روبروی من آن طرف خیابان پلکانی است که مردم از آن بالا رفته و جلو یک در بزرگ آهنی اجتماع کرده اند. از پله ها بالا رفتم. از کنار مردمی که آن جا ایستاده یا نشسته مشغول زیارت خواندن بودند، رد شدم. به دیواری رسیدم که از ارتفاع یک متری آن تا بالا نرده و پنجره ی آهنی بود. از لابلای شبکه های آهنی به داخل محوطه ی تاریک نظری انداختم. شب بود و همه جا تاریک، ولی در پرتو نور ماه و نورکم و بیش چراغ های اطراف، زمین بسیار بزرگی را دیدم که پستی و بلندی های زیادی داشت. تعجب کردم! با خود گفتم: «این همه زمین، با این موقعیت مکانی یعنی چه؟ دورش را دیوار و نرده کشیده اند و درش را بسته اند؟ دری که با زنجیری دانه درشت و قفلی بزرگ بسته شده بود! این جا دیگر کجاست !؟

همین طور که میله های پنجره ی آهنی را در دو دستم می فشردم و از بین هر دو دست به داخل این محوطه ی بزرگ خیره شده بودم، ناگهان جرقه ای در ذهنم پدیدار شد...، نکند این جا بقیع است ... و این دیوار ... و من اکنون پشت دیوار بقیع...، نگاهی به اطراف انداختم ... دیدم بلی! مردمی که زیارت نامه می خوانند، صدایشان به گوش می رسد که «اَلسَّلامُ عَلَیکُمُ یا اَئَمَّةَ الهُدی، اَلسَّلامُ عَلَیکُم اَهلَ التَّقوی...»، و یا آن طرف تر، مادری سر بر نرده های آهنی گذاشته و با سوز و گداز می گوید: «یا فاطمه ی زهرا ... یا فاطمه ی زهرا...» و قدری آن طرف ترجلو در بسته، پیرمرد محاسن سفیدی را دیدم که قطره های اشک برگونه اش جاری و در لا به لای موهای سفید صورتش گم می شد، او زیر لب زمزمه می کرد که :«خدا عذابشان را زیاد کند که این در را به روی عاشقان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بسته اند.

صبح روز بعد که با کاروان مشرف شدیم، توضیحات لازم و اطلاعات مربوط به حرم شریف نبوی و حرم مظلوم امامان بقیع را از روحانی گروه شنیدم. زیارت کامل حرم پیغمبر، آشنایی با قسمت های مختلف داخل حرم، زیارت ائمه ی بقیع، زیارت حضرت زهرا ـ سَلامُ اللهِ عَلَیهِم اَجمَعِینَ ـ برنامه ای بود که برای زائران به اجرا گذاشته شد.

بعد از ظهرآن روز که چهارشنبه بود، هنگامی که زائران در جلسه ی روزانه ی کاروان حضور پیدا کرده بودند، بازرس کاروان صحبت کرد. او ضمن بیان توضیحاتی درباره ی چگونگی فعالیتش در کاروان، خبر برگزاری مراسم دعای کمیل را در محدوده ی جلو قبرستان بقیع مطرح کرد. قرار شد شب جمعه بعد از صرف شام، همه ی زائران کاروان به اتفاق مدیر، عوامل اجرایی و روحانی گروه در این مراسم شرکت کنیم. او می گفت: «همه ی زائران ایرانی مستقر در مدینه ی منوره، حتی زائران غیرایرانی در این مراسم شرکت خواهند کرد. ضمناً برنامه ریزی های لازم برای انتظامات، سقایت وتأمین پوشش صوتی انجام گرفته است. چیزی که توجه به آن برای همه ی زائران ایرانی لازم است، این که خودسرانه دست به کاری نزنند و فقط از دستورات نماینده ی محترم حضرت امام تبعیت نمایند».

روز پنج شنبه وقتی نماز مغرب در حرم رسول الله تمام شد، دیدم نیروهای انتظامی سعود ی با لباس های پلنگی و سپر به دست در ابتدای شارع اباذر(1)صف کشیده اند، امّا پشت دیوار بقیع مثل بقیه ی روزها، همه چیز عادی بود. به طرف محل اقامتمان حرکت کردم تا بعد از شام، دسته جمعی در مراسم دعای کمیل شرکت کنیم. منزل ما در منطقه ی «باب العوالی» بود. بنابراین هنگام رفت و آمد از محله های قدیمی و فقیر نشین مدینه که متأسفانه به شیعیان مظلوم آن دیار تعلق دارد، عبور می کردیم. من این بار که از حرم عازم منزل بودم، عمداً کوچه پس کوچه های این محله ها را انتخاب کردم تا آن جا را خوب ببینم. وقتی از کنار نخلستان کوچکی عبور می کردم، صدای آشنایی به گوشم رسید. صدایی بود که کلمات و عبارات دعای کمیل را در فضای اطراف پخش می کرد. نزدیک ترشدم، صدا واضح تر به گوش می رسید. وقتی دیوار گلی و قدیمی نخلستان تمام شد، به سمت  رأست پیچیدم، دیدم پیرمرد نابینایی که بر فرشی مندرس کنار دیوار منزلش نشسته بود، از ضبط صوت کهنه ای به صدای دلنواز دعای کمیل گوش می داد. این صدا را من سال ها قبل در یک شب جمعه ی ماه مبارک رمضان، از رادیو ایران شنیده بودم. حال عجیبی به من دست داد. شرایط مسکونی و وضعیت کوچه ها و محله های «نخاوله»، نخل های سر به آسمان کشیده که خود یاد آور مدینه ی زمان رسول خدا و امام علیـ علیهماالسلام ـ است، موسم حج و خیل مشتاقان زیارت حرم شریف نبوی، شب جمعه و دعای کمیل این پیرمرد نابینا و محب اهل بیت، همه و همه در سرزمین عربستان، با حاکمیت دولت سعودی و اندیشه ی مسلک وهابیت! با خاطره های دوران نوجوانی که صدای ضبط صوت پیرمرد تداعی گرآن بود، مرا به گریه انداخت. آهسته بدون این که سرو صدایی ایجاد کنم، کنار پیرمرد روی فرش پاره پاره اش نشستم. سلام کردم؛ گفت: «سَلامٌ عَلَیکُم وَ رَحمَة اللهِ». عربی که بلد نبودم ولی بعضی از کلمه های عربی که در فارسی کاربرد دارد، به نظرم بهترین وسیله برای ارتباط بود. گفتم: « بابا ... یا ابو! مساع الخیر، هذا صوت! ـ پدرجان! شب بخیر، این صدا »! چیزهایی به عربی گفت که من جز چند حرف آن چیزی نفهمیدم. ولی کلمه هایی مانند دعاء الکمیل، مولا علی را شنیدم. این طور فهمیدم که مثلاً می گفت:« به این دعای کمیل که دعای مولایم علی است گوش می کنم ...»، و ادامه داد: « چیزهایی گفت که بازهم نفهمیدم ولی کلمه ی انت را فهمیدم. این طور فهمیدم که می گوید تو که هستی»؟! گفتم: « زائر... ایرانی ... مشهد ... امام رضا... ، گفت: «اهلاً و سهلاً ». خیلی دلم می خواست بلد بودم و به او می گفتم: «پدر عزیز محب اهل بیت! من از این جا عبور می کردم، صدای دلنواز دعای کمیل شما که از این ضبط صوت پخش می شد، مرا به این سو کشاند». بلند شدم و گفتم التماس دعا ... ان شاءالله دعا...

به طرف منزل راهم را ادامه دادم. خیلی زود رسیدم و به اتاقم رفتم. دوستان هم اتاقی همه حاضر بودند. به خاطر این که می خواستیم در مراسم دعای کمیل شرکت کنیم، کارکنان کاروان شام را زودتر تقسیم کردند. من خیلی سریع شام خوردم تا از منزل خارج شوم. هم اتاقی ها گفتند: «کجا می روی؟ مگر نمی خواهی برای مراسم دعای کمیل با ما باشی»؟ گفتم: «چرا ! من الآن می روم بقیع، وقتی شما با کاروان آمدید، به جمع شما می پیوندم». این را گفتم و از اتاق خارج شدم. وقتی به خیابان اباذر و محدوده ی مقابل حرم رسیدم، دیدم پیاده رو روبه روی دیوار قبرستان بقیع را نیروهای انتظامی سعودی اشغال کرده اند. آنان در چند صف طولانی پشت سر هم رو به دیوار بقیع در حالی ایستاده بودند که هر کدام یک سپر به دست چپ و یک باتون به دست راست گرفته بودند. زائران ایرانی کم و بیش در این سو و آن سو پراکنده بودند. هیچ اثری از برگزاری مراسم دعای کمیل به چشم نمی خورد. بعضی از زائران جوان ایرانی که عمداً زودتر آمده بودند، در گوشه و کنار به چشم می خوردند. مغازه داران ضلع غربی خیابان مشغول داد و ستد بودند و از آن جا که وقت برگزاری نماز عشا هم گذشته بود، از حجم جمعیت اطراف حرم مطهر و بقیع کاسته می شد. علاوه بر نیروهای انتظامی و پلیس سعودی، دو دستگاه تانک های ضد شورش و یک دستگاه ماشین آتش نشانی را رو به روی دیوار بقیع کنار هم متوقف کرده بودند.

با این حال و با  وجود آرایش انتظامی پلیس، از ساعت9:30 به بعد سیل زائران ایرانی، گروه گروه وارد خیابان ابوذر شدند. هر کاروان با یک تابلو که نشان دهنده ی شماره و نام مدیر کاروان بود، پشت سر روحانی و سر پرستشان می آمدند و در هرجایی از محوطه که خالی بود، می نشستند. همه آرام وساکت بودند، از آن همه زن و مرد ایرانی که برای برگزاری مراسم دعای کمیل آمده بودند، حتی یک صلوات بلند شنیده نمی شد. همگی چنان سازمان یافته، متشکل و با الهام از فرماندهی واحدی به صحنه آمده بودند که هیچ عمل خودسرانه ای از آنان مشاهده نمی شد. فقط گاهی فلاش دوربین عکاسی زائران، نور سفید رنگی را در آسمان منتشر و از عکس گرفتن آنان در بین جمعیت حکایت می کرد.

جالب بود که از روی پشت بام مغازه ها، از پنجره ی ساختمان های بلند و مخصوصاً از داخل اتاق های ساختمان بلندی که به پلیس سعودی تعلق داشت، مردان عرب با لباس سفید عربی، مرتب فیلمبرداری می کردند. حتی بعضی از افراد پلیس با لباس نیروی انتظامی، دوربین های بزرگ فیلمبرداری را به کار انداخته بودند و فیلم می گرفتند. این وضع تا ساعت 10:15 ادامه داشت، ولی از آن به بعد کم وبیش می دیدم که بعضی از جوانان ایرانی در بین جمعیت می ایستند، با بعضی دیگر حرف می زنند و با ایما و اشاره چیزهایی به هم می گویند. ظاهراً معلوم نبود چه می کنند ولی بی ارتباط با مقدمات شروع جلسه نبود. در تمام این مدت و حتی در ابتدای ورود به منطقه ی حرم، کار سقایت و تقسیم آب آشامیدنی با لیوان های یک بار مصرف چشمگیر بود. کلمن های بزرگ پر از آب آشامیدنی سرد، در جای جای اطراف بقیع مستقر شده بود و خدمه ی کاروان ها در ادامه ی کار زیاد روزانه، از زائران تشنه پذیرایی می کردند. حتی در بین جمعیتی که به انتظار شروع مراسم نشسته بودند، باکتری های بزرگ آلومینیومی، آب خوردن تقسیم می کردند. با کمی فاصله تا بقیع یک ایستگاه شربت زده بودند و به یاد شهیدان میهن اسلامی و خاطره ی رزمندگان اسلام، به زائران شربت می دادند.

رأس ساعت 10:30 صدای آشنای «وزیر شعار» به گوش رسید که: « الله اکبر» و بلافاصله طنین پرشکوه جمعیتی بالغ بر 60ـ70 هزار زائر زن ومرد ایرانی چون صاعقه ای، سکوت آسمان مدینه را در هم شکست که: «الله اکبر»، دوباره «الله اکبر»، و همین طور: «لااله الاالله»، «محمد رسول الله»، و ...

جمعیت به هیجان آمده بود، می دیدم که از لا به لای جمعیت، بلند گوهایی ظاهر می شود. از روی زمین یک سیم برق را برمی دارند و فیش مخصوص را پیدا می کنند و به بلندگوها وصل کرده آن را بالا می گیرند. به این شکل صدای گوینده ی «الله اکبر» همچنان قوی تر و قوی تر می شد. ناگهان شنیدم که کسی می گفت: «موج اف . ام»، « موج اف .ام» و رادیو های مردم که از زیر چادر خواهران، یا پوشش پارچه و امثال آن بیرون می آمد، تنظیم می شد و صدای مراسم را پخش می کرد. این بار فریاد زائران در فضای مقدس قبرستان بقیع و اطراف حرم پیامبر بلند شد که: «یا اَیُّهَا المُسلِمُون اِتَّحِدوا اِتَّحِدوا» و از همه ی شعارها کوبنده تر این بود که: «اَلمَوت لِامریکا، اَلمَوت لِروسیّا، اَلموت لِاِسرائیل».

این جا معلوم شد سیستم صوتی و بلندگوها مخفیانه و با طرز تحسین برانگیزی به جلو بقیع منتقل شده و با سیم های فیش دار، در بین مردم گسترده شده بود، از سوی دیگر یک فرستنده ی رادیویی که بتواند همان اطراف را پوشش دهد، راه اندازی شده بود. این صدای رادیوها پلیس سعودی را کلافه کرده بود. ولی آن ها فقط در اطراف جمعیت با تجهیزات کافی ایستاده و به شدت مراقب اوضاع بودند. شعارها که تمام شد، مجری برنامه آغاز قرائت دعای کمیل را اعلام کرد. برادری با لحن و لهجه ی عربی، دعا را شروع کرد.

پوشش صوتی به قدری جالب و رسا بود که همه ی اطراف جمعیت و حتی دورتر را در بر می گرفت. زائران رو به قبله نشسته بودند، سمت چپ آن ها همان«دیوار بقیع» بود که من آرزوی دیدنش را داشتم، سمت  راستشان کوچه ی بنی هاشم و محله ای قرار داشت که یاد آور خاطرات حضرت زهرا بود و صدا، صدای دعای کمیل، دعای امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ که به یار باوفای خود تعلیم فرموده بودند. صدایی که در آسمان تاریک بقیع طنین انداز می شد که: «یا اِلهِی وَ سَیِّدِی وَ مَولایَ لِاَیِّ الِاُمورِ اِلَیکَ اَشکوُا وَ لِما مِنها اَضِجُّ و اَبکِی لِاَلِیمِ العَذابِ و شِدَّتِهِ اَم لِطُولِ البَلاءِ وَ مُدَّتِهِ فَلَئِن صَیَّرتَنِی لِلعُقُوباتِ مَعَ اَعدائِکَ و جَمَعتَ بَینیِ و بَینَ اَهلِ بَلائکَ وفَرَّقتَ بَینیِ و بَینَ اَحِبّائِکَ وَ اَولِیائِکَ فَهَبنیِ یا اِلهیِ و سَیدِی وَ مولایَ وَ رَبَّی صَبَرتُ عَلی عَذابِکَ فَکَیفَ اَصبِرُ عَلی فِراقِکَ وَ هَبنیِ یا اِلهِی صَبَرتُ عَلی حَرّ نارِکَ فَکَیفَ اَصبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلی کَرامَتِکَ ...ـ ای خدای من ! ای پروردگار مهربان من! ای آقا و مولای من! از کدامین سختی ها وگرفتاری های زندگیم به تو شکایت کنم ؟! از کدام یک به درگاهت ناله کنم و در پیشگاهت بگریم؟! به خاطر عذاب آخرت و شدت آن؟ یا به خاطر بلا و آزمایش های سخت و مدت طولانی آن ها؟ پس معبودا ! یا از این که اگر تو مرا با دشمنانت به عقوبت های سخت مبتلا کنی و مرا از اهل عذاب و با آن ها قرار دهی و بین من و دوستان و اولیائت جدایی افکنی، ای خدای بزرگ من ! ای آقا و مولای من، گیرم که بر آتش عذاب تو صبوری کنم! چگونه بر فراق و جدایی از تو شکیبا باشم ؟! ای خدای من! گیرم که بر حرارت آتش جهنمت صبر کنم! چگونه از نگاه امیدوارانه به لطف و کرمت چشم بپوشم و بر آن صبور باشم؟ یا چگونه در لهیب شعله های آتش دوزخ آرام گیرم و حال آن که به عفو ورحمت بی انتهایت امید بسته ام ...».

وقتی دعا به اینجا رسید که :«اَفَمَن کانَ مُؤمِناً کَمَن کانَ فاسِقاً لّا یَستَوُونَ ...» به یاد پیرمرد نابینایی افتادم که غریبانه در کنار دیوار خانه اش به دعای کمیل گوش می کرد. آری! این دعایی است که امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ به کمیل ابن زیاد نخعی، صحابی با وفا و یار غم خوارشان تعلیم دادند. آن حضرت فرموده اند این دعا را که به دعای حضرت خضر نیز معروف است، در هر شب جمعه و نیمه ی شعبان هر سال یا در سایر ایام سال بخوانند. در آن شب جمعه ی به یاد ماندنی، زائران حرم رسول خدا، با الهام از اندیشه ی تابناک امام، مقتدا و رهبر بزرگوارشان و با مدیریت و برنامه ریزی امیر حجاج ایرانی، در فضای مقدسی که سال ها آرزوی دیدارش را داشته اند، کلمه به کلمه ی دعای مولایشان امام علی ـ علیه السلام ـ را طنین انداز کردند. دعایی که انسان را بی واسطه در مقابل معبودش قرار می دهد به طوری که می تواند صمیمانه با او به راز ونیاز بپردازد و در این  رستا خواهان احسان محبوبش می شود و می خواهد که از گذشته اش بگذرد و زندگی و حیاتش را با یاد خدا آباد نماید. او از خالقش می خواهد که حالش را از سرگردانی و پریشانی به ثبات و پایداری در راه محبوب مبدل کند تا همیشه محبوب رحیم و غفورش را به یاد بیاورد و از او طلب کمک و رحمت نماید. می خواهد که اعضا و اندامش سالم و نیرومند باشد تا مردانه کمر خدمت ببندد و عزم و تصمیمش  راسخ باشد و جداً از خدا بترسد و در راه او پایدار باشد، تا این که در راه معبود مهربانش به میدان مبارزه روانه شود و در صف مبارزین، مشتاقانه برای نزدیکی به ساحتش بکوشد و چون مقربان مخلص او به قرب حق نزدیک شود و در جوار رحمت بی منتهایش منزل گزیند.

اواسط دعا، خواننده ساکت شد، بلافاصله صدای برادری دیگر که از مداحان سرشناس ایران اسلامی به گوش رسید، او مداحی کرد و از حضرت زهرای مرضیه ـ سلام الله علیها ـ برای زائران روضه خواند. سپس بقیه ی دعا را همان نفر اول ادامه داد تا به آخر رسید. هنگامی که صدای زیبا و لحن آشنای خواننده ی دعا کلمات و عبارات نغز و پر معنای دعا را به گوش شنوندگان می رساند، من می دیدم نیروهای انتظامی سعودی به دقت گوش می دهند، حتی بعضی از آن ها به طرف بلندگویی که در نزدیکشان بود خیره شده و شدیداً تحت تاثیر فرازهای دعا قرار گرفته بودند.

ساعت 11:15 دعا خاتمه یافت. نماینده ی حضرت امام و سرپرست حجاج ایرانی و اعضای بعثه آن جا حضور داشتند. وقتی دعا تمام شد، گوینده ای اعلام کرد نماینده ی امام می فرمایند: «زائران آرام و بدون شعار محوطه ی جلو بقیع را ترک کنند و به منزلشان بروند». او تاکید کرد حتی دیگر صلوات هم نفرستند. فقط آرام و بدون سرو صدا از محل دور شوند.

 جمعیت یک باره به راه افتاد، هر کاروان با همان ترکیبی که آمده بود، به سمت محل اقامتش راهی شد. عده ای به طرف قبله و عده ای دیگر پشت به قبله در ادامه ی خیابان اباذر، هر گروه به سوی منزلش حرکت کرد. مدت زیادی نگذشت که تقریباً محیط خلوت شد، من که کاروان خودمان را ندیده بودم، همچنان ایستاده بودم تا ببینم سرانجام این مراسم چه می شود. جمعیتی هم که روی بالکن جلو در ورودی بقیع بودند، رفتند. فقط عده ی کمی آن جا نشسته بودند و قصد نداشتند که بروند. همیشه در موسم حج و عمره، عده ای از زائران ایرانی جلو قبرستان بقیع برای زیارت، مرثیه خوانی و ذکر مصیبت اهل بیت می نشینند و مراسم معنوی خاص خودشان را تا ساعاتی بعد از نیمه شب پی می گیرند. وقتی تقریباً همه رفتند، وجود زباله مخصوصاً لیوان های یک بار مصرف بد چشمی می کرد. در همین لحظه حدود سی نفر از ایرانیان با جارو ظاهر شدند، آنان علاوه بر این که جلو بقیع را جارو زدند، تا جایی که می توانستند زباله ها را نیز جمع آوری کردند. پلیس سعودی مانع ادامه ی کارآن ها شد و جاروکشان عاشقی را که به عشق ولایت حاضر بودند حتی محوطه ی اطراف بقیع را با مژگان خود بروبند، از آن جا دور ساختند.

به این ترتیب مراسم دعای کمیل در آن شب جمعه و با کمال شکوه و عظمت برگزار شد و صفحه ی زرین دیگری بر تاریخ تفکر حج ابراهیمی اضافه کرد. ولی از همه ی صحنه هایی که آن شب دیدم یکی را جالب تر و مهمتر یافتم. وقتی کنار خیابان رو به قبله نشسته بودم، سمت چپ من پلیسی ایستاده بود که تقریباً 30 سال سن داشت. او چنان محو عبارت های دعای کمیل شده بود که به نظر من موقعیت و مأموریت خویش را فراموش کرده بود. من احساس کردم حتی اشک در چشمانش حلقه زده است. وقتی دعا تمام شد، ایستادم و به او سلام کردم. او با مهربانی جواب سلامم را داد. دوباره ولی با احتیاط گفتم: «هذا دعا... کل ایرانی... ». دلم می خواست به او بگویم برادر این مراسم را چگونه دیدی»؟! اما نمی توانستم ارتباط برقرار کنم. «ایرانی نظم ... دعا ... ان شاءالله قبول...». نگاهی به اطراف انداخت و آهسته گفت: «احسنتم ... حیاکم الله ـ آفرین بر شما، خدا شما را زنده بدارد».

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ شارع = خیابان: شارع اباذر خیابانی است که از شمال به جنوب کشیده شده بود. در ضلع شرقی آن قبرستان بقیع واقع شده و درسمت غربی این خیابان حرم شریف نبوی(ص) قرار دارد. قبل از توسعه ی حرم و اطراف آن، طرف غرب این خیابان مغازه ها و ساختمان های قدیمی بود که با تخریب آن ها فضای فعلی بین الحرمین به وجود آمده است. کوچه ی بنی هاشم درهمین منطقه قرارداشت که تقریباً از مقابل در ورودی بقیع شروع می شد، در نیمه ی کوچه قدری به چپ و دوباره به راست ادامه می یافت. در همین قسمت میانی خانه ی امام محمد باقر(ع)و خانه ی عباس عموی پیامبر قرارداشت. بعد از آن کوچه ی بنی هاشم به مقابل باب جرئیل حرم مطهر ختم می شد.



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:12 ق.ظ
Hi there! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog platform are you using for this
site? I'm getting tired of Wordpress because I've had
problems with hackers and I'm looking at alternatives for another platform.
I would be awesome if you could point me in the direction of a good platform.
شنبه 7 مرداد 1396 02:19 ق.ظ
For the reason that the admin of this site is working, no question very soon it will be famous, due to its quality contents.
جمعه 6 مرداد 1396 08:45 ق.ظ
hello there and thank you for your info – I've certainly picked up something new from right here.
I did however expertise some technical points using this site, as I experienced to reload the site a lot of times previous
to I could get it to load properly. I had been wondering if your web host is OK?

Not that I am complaining, but slow loading instances times will very frequently affect your
placement in google and can damage your high quality score if ads and marketing with Adwords.

Anyway I'm adding this RSS to my e-mail and could look out for much more of your respective fascinating content.
Make sure you update this again soon.
شنبه 31 تیر 1396 03:13 ب.ظ
I was suggested this web site via my cousin. I
am not positive whether or not this publish is written via him as nobody else understand such unique about
my problem. You are incredible! Thank you!
شنبه 31 تیر 1396 01:46 ق.ظ
This blog was... how do I say it? Relevant!! Finally I
have found something which helped me. Thanks a lot!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';