تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران - گریه ی پدر
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران

خاطره ی سوم ـ گریه ی پدر

سال1363دومین سفر حج من بود. در آن سال پس از شرکت در آزمون کتبی و گذراندن مراحل مصاحبه و تحقیقات گزینشی، به عنوان بازرس کاروان انتخاب شدم. در هرکاروان چندین نفر با سمت های مختلف به حجاج خدمت می کردند. مدیر، معاون، یک یا دو روحانی، دونفر آبدارچی، دو نفرآشپز، یک یا دونفر مأمورپذیرایی معرفی شده توسط ارگان های انقلابی مثل جهاد سازندگی، امورتربیتی آموزش و پرورش و ...، یکی دونفر مأمور پذیرایی با انتخاب مدیر کاروان، یک نفر بازرس یا ناظر کاروان، دستیارخواهران و همسر مدیرگروه مجموعه ی عوامل یک کاروان را تشکیل می دادند.

        تعدادی از عوامل اجرایی هر گروه، یک یا دوهفته قبل از اعزام کاروان به عنوان پیش پرواز به مدینه یا مکه اعزام می شدند تا کار اسکان و تدارکات لازم را سامان دهند. وقتی زمان پرواز کاروان توسط ستاد حج اعلام می شد، معاون و چندنفر دیگر از گروه پیش پرواز با امکانات پذیرایی از مکه یا مدینه به جده برمی گشتند تا از زائرین کاروان خود استقبال و پذیرایی نمایند.

       در آن سفر من هم که ناظر کاروان بودم، با معاون، آشپز، آبدارچی و دو مأمور پذیرایی 10روزجلو تر به جده پرواز کردیم. ابتدا به مدینه ی طیبه رفتیم. نزدیک ظهر بود که به شهرنازنین مدینه رسیدیم. با سند اجاره ی منزلی که سازمان حج و زیارت در اختیار گذاشته بود، محل استقرار کاروان را در محله ی باب العوالی پیدا کرده و ساختمان را تحویل گرفتیم.

       پس از اقامه ی نماز ظهر وعصر در حرم شریف نبوی، کارکنان کاروان بلافاصله مشغول انجام کار شدند. نظافت ساختمانی که یک سال با در و پنجره ی باز خالی مانده بود، رسیدگی به گوشه و کنار بعضی اتا ق ها که در اثر رفت و آمد موش و گربه و کبوتر نیاز به کار بیشتر داشت، شستن ملحفه، روبالشی و ظروفی که از انبار به ساختمان منتقل شده بود، بازرسی و کنترل منبع آب آشامیدنی، تهیه و تحویل اقلام تدارکاتی و چیدمان وسایل اتاق ها از جمله کارهای گروه پیش پرواز بود. این کارها دست کم یک هفته و گاهی بیشتر، نیاز به زمان و تلاش شبانه روزی داشت. ناظر کاروان مسئولیت نظارت بر روند کلی امور اجرایی، بازرسی خرید کالا و کنترل حساب مخارج کاروان را برعهده داشت. من چون علاقه مند و با انگیزه بودم، در کارهای دیگر هم به دوستان همسفرم کمک می کردم. 

       بعد از ظهر دوشنبه 15مرداد ماه پس از 24 ساعت اقامت، فراغتی حاصل شد. در اتاقم به دیوار تکیه زده و به گوشه ی سقف اتاق خیره شده بودم. گذشته ام را مرور می کردم. خاطرات سفر قبل و فراز و نشیب عملیات حج را به یاد می آوردم. به خودم و جایی که در آن بودم می اندیشیدم. مخصوصاً که ساختمان محل اقامتمان درمنطقه ی «باب العوالی» بود. باب العوالی در جنوب شهر مدینه، یکی از مناطق شیعه نشین است که در موسم حج بسیاری از کاروان های ایرانی در آن جا مسکن می گزینند.

        از پنجره ی اتاق به نخلستان انبوهی که سمت قبله بود نگاه می کردم، مدینه و نخل های سرافراز و غم زده ی آن، مرغ ذهن مرا در آسمان پر تب و تاب تاریخ به پرواز در آورد. در خط مستقیم نگاهم مسجد جمعه و قدری آن طرف تر مسجد قبا قرار داشت. آن جا مسیری بود که پیامبر گرامی اسلام ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ والِهِ وَ سَلَّم ـ از آن طریق، به این شهر وارد شدند. با همین ورود مقدس بود که شهر معمولی یثرب، به «مدینه الرسول» تبدیل شد.

       قُبا در دو فرسخی یثرب، مرکز قبیله ی«بنی عمروبن عوف» بود که رسول اکرم ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ والِهِ وَ سَلَّم ـ وهمراهانشان روز دوشنبه 12 ربیع الاول به آن جا رسیدند. تا آخر آن هفته همان جا ماندند و در این مدت پیامبر مسجدی را بنا نهاد که  اینک، پایگاه تقوا پیشگان و زیارتگاه اهل دل است.

        عده ای اصرار می کردند که پیامبر هر چه زودتر راهی مدینه شوند، ولی رسول الله در انتظار پسر عم خود حضرت علی ـ علیه السلام ـ بودند. پس از سه روز وقتی امام علی ـ علیه السلام ـ به قبا نزدیک می شدند، رسول اکرم به استقبال او و همراهانشان رفتند، پسر عمو و داماد خود را در آغوش کشیدند و هنگامی که چشمشان به پاهای مجروح علی افتاد ، قطرات اشک از دیدگان مبارکشان سرازیر شد.

       رسول گرامی اسلام ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ والِهِ وَ سَلَّم ـ روز جمعه از قبا به قصد مدینه حرکت کردند. در نقطه ای که مرکز قبیله ی«بنی سالم» بود، نماز جمعه را با اصحاب خود به جا آوردند. سخنان پیامبر در خطبه های نماز جمعه برای مردم آن روزگار بسیار جالب و شنیدنی بود. آنان که تا آن روز با چنین مطالبی آشنایی نداشتند، جان و دل خود را به کلام شیوای پیامبر رحمت صفا می دادند. بعد ها در این محل مسجدی ساخته شد که اینک آن را «مسجد الجمعه» می نامند. آن روز که اتفاقاً دوشنبه بود، از پنجره ی کوچک اتاقم نظاره گر چنین مسیری بودم و این نظاره تداعی فرازهایی از تاریخ اسلام بود. و از آن به بعد تا امروز و اینک مدینه و هزاران هزار دل های عاشقی که به عشق مدینه و زیارت حرم شریف نبوی می تپد.

       من بودم ومدینه، احساس می کردم شهر پیامبر با همه ی بزرگی و عظمتی که دارد، مرا چون کودکی در آغوشش می فشارد. به آسمان مدینه می نگریستم، خوشحال بودم که برای دومین بار خودم را در چنین فضای مقدسی می بینم، ولی نمی دانم چرا دلم به سختی می گرفت، به حدی که تاب نگاه کردن به آسمان را نداشتم. این آسمان همان آسمان زمان پیغمبر است و سینه اش مخزن اسراری است که هرگز به فراموشی سپرده نمی شود، خاستگاه رازهای پنهان وآشکاری است که او می داند و ماه، ماهی که با پرتوهای مهتابی و فروغ کم نظیرش، کوچه ی بنی هاشم را روشن می کرد. این آسمانی است که صحنه های عجیب و غریب زیادی به خود دیده است! این فضا هنوز صدای چکاچک ذوالفقار علی را هم صدا با ناله های نیمه شبش در بردارد. صدای حزن انگیز گریه های زهرای مرضیه را درسوک پدر و خروش بی محابای او را در دفاع از مقام ولایت در خود دارد. آری این مدینه ای است که هنوز چهره ی مقدس امام حسن و امام حسین ـ علیهماالسلام ـ را در بی کران افق خون رنگش به تصویر می کشد. شهر، شهر پیامبر است و یادآور خاطرات امامان هدایت، سرزمینی است که با همه ی آن چه در خود دارد، با زمین وآسمان و کوه و صحرایش، با مسجد و بقیع و اماکن اطرافش، با مردم و فرهنگ و تاریخ پرنشیب و فرازش، همه و همه مجموعه ای است به نام مدینه، و مدینه گویای همه ی این آثار، و آن روز من بودم و مدینه.

       از جلو پنجره کنار آمدم. دوباره به دیوار اتاق تکیه زدم و باز به همان گوشه ی سقف اتاق خیره شدم. آهی کشیدم، نگاهی به اطرافم انداختم، مفاتیحی را که روی میز بود برداشتم. صفحات آخر کتاب را باز کردم، حدیث کساء را که ضمیمه شده بود، برای خواندن انتخاب کردم. این اولین باری بود که در عمرم حدیث شریف کساء را می خواندم. حتی نمی دانستم خواندن آن مثل بقیه ی دعاها و اذکاری که از ناحیه ی معصومین رسیده است، چه حکمی دارد. آن روز شدیداً تحت تأثیر عبارت های حدیث کساء قرار داشتم.

        فرازهایی که اجتماع پنج تن آل عبا و آیه ی مبارکه ی تطهیر را بیان می کرد، اعلام مواضع ولائی توسط پیامبر و ترسیم خط نجات بخش ولایت، بیان گیرای حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ، فضای مدینه و نخلستان هایی که یاد آور حال و هوای مدینه ی زمان پیامبر بود، بر اعماق جان و دلم اثر گذاشته بود و روحم را جلا می داد. خواندن حدیث به پایان رسید. گستره ی ولایی حدیث کساء را در آسمان مدینه می دیدم، گستره ی عظیمی مانند یک رنگین کمان که از تجزیه ی نور خدا به وجود آمده باشد. چتر مقدس ولایت امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ که از مدینه ی پیغمبراعظم ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ والِهِ وَ سَلَّم ـ افق بی کران هستی را پوشش داده بود.

       دوباره به پشت پنجره رفتم. نگاهی دیگر به قد وقامت نخل های مدینه انداختم. نخل هایی که سرشان را پایین انداخته بودند و تاب دیدن آسمان را نداشتند! این بار نخل های سوخته ی خرمشهر در ذهنم تداعی شد. نخل های مسیر اهواز تا خرمشهر که همگی سربریده بودند! و سرزمینی را به خاطر آوردم که جای جای آن به خون گلگون کفنان مدافع ولایت لاله خیز شده بود. دیگر نخلستان و فضای مقدس مدینه را سرخ می دیدم. اشکم جاری و دلم آزرده ی داغ برادری بود که در عملیات خیبر با کاروانیان عشق وایثار پر کشیده بود. «امیر»مان را می گویم که عاشقانه لباس مقدس بسیج را بر تن کرد و در پاسخ به ندای «هل من ناصر» حسین زمان، با خیل کربلا آفرینان کربلا ندیده، از دست مولا وسرور شهیدان حسین بن علی ـ علیه السلام ـ جام شهد شهادت را مستانه سرکشید.

       ولی ای کاش جنازه اش پیدا می شد، آن طرف آب نمی ماند و عنوان مفقودالاثر نمی داشت. اگر پیکرش را می آوردند، او را در یکی از روزهای دوشنبه یا پنج شنبه که شهر شهادت به حضور شهیدان گلباران می شد، تشییع می کردیم، در بهشت رضا و در قطعه ی شهدا به خاکش می سپردیم و هر هفته به زیارت مزارش می رفتیم. امّا چه کنیم که او مفقود بود و این خود داغ دل خانواده مخصوصاً پدر ومادر را دوچندان می کرد.(1)

       در همین حال و هوا بودم که مرا از داخل سالن صدا زدند. دوست همسفرم که به اتاق نزدیک می شد، در را گشود و داخل شد. نامه ای در دست داشت، آن را به من داد و گفت: «یکی از بچه های کاروانی که امروز وارد مدینه شده این نامه را برای تو آورده است». روی پاکت نامه را با تعجب نگاه کردم. خیلی خوشحال شدم، دست خط «حمید» بود. با عجله پاکت نامه را باز کردم، یک برگ کاغذ معمولی که پشت و روی آن را نوشته بود، مرا به وجد آورد. هیچ چیز نمی توانست مرا این قدر شادمان کند. سفر قبل که مکه بودم او جبهه بود. دوسال از آن زمان می گذرد. آن روز هم که در مدینه بودم، تصورم این بود که او در جبهه است. زیرا روزی که از مشهد حرکت کردیم، او هنوز از جبهه نیامده و گفته بود: «هر چند پدر و برادرم هر دو به سفر می روند، ولی من نمی توانم به مشهد برگردم». وقتی نامه ای را که از مشهد برایم فرستاده بود می دیدم، بخشی از نگرانی هایی که داشتم مرتفع شد. دیگر مادرم تنها نبود. اینک «حمید» می توانست کنار مادر بنشیند و از حماسه آفرینی های رزمندگان تعریف کند، از سنگر ها و از مسابقه ی شهادت شهیدان سخن بگوید، از خاکریز، سیم خاردار، میدان مین و معبری که خود می گشود حرف بزند، از شهادت دوستانش، از شب های عملیات و به ویژه«خیبر»و از برادرمان«امیر»یاد کند. او می توانست از داغ دل خود چشم بپوشد، قاموس جبهه ی نور را در حضور مادر بگشاید و گلواژه های اندیشه و بصیرت، صبر واستقامت و ایثار و شهادت را معنا کند. اوکه درگردان تخریب لشکر5نصر، در کنار درس آموزش نظامی و تعلیم انواع ادوات انفجاری، درس قرآن را به همرزمانش می آموخت، اینک می توانست با حضورش درخانه، تسلا بخش دل غم دیده ی مادر باشد.

        او بسیاری از روزها، هفته ها و ماه ها را در جبهه گذرانده بود. یک روز هم من به دیدنش رفتم. در بیابان گرم و سوزان و در لهیب آفتاب تابستان جنوب، او را درخیمه ای از خیمه های قرارگاه یافتم. از حالش، از کارش و از نقشی که در جبهه داشت، سؤال کردم، سرش را پایین انداخت، تبسمی کرد و چیزی نگفت، از دری دیگر سخن گفت تا موقعیت ممتازش برملا نشود!

         ساعتی را با او بودم، دوستانی دیگر نیز از مسجد و بسیج محله آن جا بودند. وقتی می خواستم از او جدا شوم، مقدار زیادی از راه را با من آمد شاید 400ـ500 متر، بعد ایستادم واز او خواستم برگردد. یکدیگر را در آغوش گرفتیم. هم من و هم او می خواستیم گریه کنیم. این یک احساس بود، اما ورای این احساس چیز دیگری، ما را به مقاومت فرا می خواند. فقط آهی ... و نگاهی... آنگاه از یکدیگر جدا شدیم. به خودمان فشار آوردیم و سعی کردیم، در چشمان هم نگاه نکنیم. هر دو سرمان را پایین انداخته بودیم. از هم فاصله گرفتیم، او به طرف خیمه های قرارگاه و من به طرف جاده ی خاکی به راه افتادیم. بعد از این که چند قدم برداشتم، به پشت سرم نگاه کردم، دیدم او هم برگشته و مرا نظاره می کند. دوباره به راهمان ادامه دادیم. از هم دور می شدیم، با خود فکر کردم، اگر به قفا برگردم و دوباره از این فاصله قد وقواره ی برادرم را یک بار دیگر ببینم، کار خوبی است، وقتی برگشتم، دیدم او هم در حالی که به جلو می رود، به پشت سر نگاه می کند و دستش را به علامت خداحافظی تکان می دهد ...

        نامه را از اول تا آخر چندین بار خواندم، آن را بوسیدم و خواستم به کناری بگذارم که چشمم به قرآن افتاد. کتاب خدا را برداشتم و به شکل استخاره اتفاقی باز کردم. سوره ی مبارکه ی فتح به رویم گشوده شد: «اِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحًا مُبِینا». نامه را همان جا گذاشتم و قرآن را بستم.

        خورشید که عزم مغرب کرده بود، به مقصدش نزدیک می شد. پرتوهای بی رنگ و روی زمان افولش را از در و دیوار مدینه جمع می کرد و در دریای خون رنگی که در اطرافش پدیدار شده بود، فرو می برد. گرد خاکستری غم، همه ی مدینه را فرا گرفته بود. برخاستم آماده شدم تا برای نماز مغرب راهی حرم پیامبرشوم. از کوچه پس کوچه های مدینه، پیاده به راه افتادم. حدود 20 دقیقه طول کشید تا به حرم رسیدم. صفوف نماز تشکیل شده بود. چند دقیقه بعد نماز برپا شد و من هم مثل بقیه نمازم را به جا آوردم. نماز که تمام شد، نمازگزاران متفرق می شدند و هر کس به دنبال کار خودش می رفت. من هنوز در جایم نشسته بودم، دو سه متر دورتر جوانی ایستاده بود و مرا تماشا می کرد. گاهی هم اطراف را می نگریست ولی دوباره نگاهش متوجه من می شد. بعد از آخرین نگاهی که به اطراف انداخت، به طرف من آمد و کنارم نشست. به او سلام دادم. وقتی جواب داد فهمیدم عرب است. از ظاهرش اصلاً فهمیده نمی شد، من فکر کردم یک جوان ایرانی است که با من کار دارد. گفت:«انا شیعه ومن الاحساء ـ من شیعه و اهل احساء هستم».(2) این جمله را به عربی می گفت و چون می دانست من عربی بلد نیستم، طوری شمرده ادا می کرد که بفهمم. در طول دوسال گذشته سعی کرده بودم کلمه های عربی را به خاطر بسپارم. یادگرفتن لغات عربی برای حد اقل ارتباط کلامی با عرب زبان ها کمک خوبی است. خیلی خوشحال شدم، به اندازه ی چند جمله که با کلمات عربی و ایما و اشاره می شد، با او حرف زدم، در ضمن، او مرتب اطراف را می پایید و حالتی داشت که از نگرانی او حکایت می کرد. تمام این رفتارها شاید دو دقیقه طول نکشیده بود، بی درنگ دستش را در جیبش برد و یک دسته اسکناس سعودی خارج کرد، پول ها را به طرف من گرفت و گفت: «تفضل، خذ و اشتری ای بضاعه ـ این پول را بگیر هر چه می خواهی تهیه کن». پول را از دستش گرفتم و شمردم،600ریال سعودی بود، در جوابش گفتم: «لماذا هذا الفلوس ـ این پول ها برای چیست»؟ گفت: «انا سمعت ایرانیین کلهم مسکین، هذا هدیة لک ـ من شنیده ام که ایرانی ها همه فقیرند، این را به تو هدیه می دهم». تبسمی کردم و ضمن آهی که از نهادم برخاست به او نگاه کردم وگفتم: «تو هر چه شنیده ای من کار ندارم، رسانه های گروهی دنیا علیه ایران و انقلاب اسلامی هر چه گفته و نوشته اند بماند، ولی به همین صحنه ی حج و کیفیت اسکان، پذیرایی، حمل ونقل و تعداد150هزار زائر ایرانی نگاه نمی کنی که بفهمی این زائران ایرانی مسکین نیستند! شرایط مالی و امکانات آنان چگونه بوده که حج را با این تعداد بالا و با این کیفیت ممتاز برگزارمی کنند»؟

       لحظه ای فکر کرد، نگاهی به دور وبرش انداخت، می خواست برخیزد که پول ها را به دستش دادم، برخاست و معذرت خواهی کرد و رفت. او می رفت ولی من با نگاهم او را تعقیب می کردم تا در لابه لای مردم ناپدید شد.

        این برخورد مرا سخت به فکر فرو برد، متوجه شدم که دشمن فقط در جبهه های نظامی با ما درگیر نشده است، بلکه با تبلیغات مسموم خود مصمم است تا نورخدا را خاموش کند. امّا او نمی داند که: « وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو کَرِهَ المُشرِکوُن».

        وقتی پول ها را می شمردم بین حرف او که« ایرانی مسکین» وقدرت خرید600 ریال سعودی گیر کرده بودم. اگر پول را برمی داشتم، می توانستم با آن یک دوربین عکاسی یاشیکا یا دو دستگاه جارو برقی ناسیونال بخرم، ولی پول را که پس دادم و با سؤالی که مطرح کردم، توانستم درحد ناچیزخودم آبروی ایران و ایرانی بعد ازانقلاب اسلامی راتأمین کنم. امّا افسوس می خوردم که دنیای امروز چگونه حقانیت ایران اسلامی را با تبلیغات دروغین زیر سؤال برده است.

        به قصد زیارت به سمت روضه حرکت کردم. وقتی نزدیک شدم ناگهان پدرم را دیدم که نماز می خواند. از او عبور کردم و در مقابلش کنار ستونی ایستادم. نگریستن به چهره ی او در حال عبادت و در دومین عبادتگاه جهان اسلام، نگاه به همه خوبی ها بود. سر از سجده ی آخر که برداشت مرا دید، نمازش را سلام داد، بلافاصله جلو رفتم و سلام دادم. جواب سلامم را گفت. نشستم دستش را به طرف من دراز کرد با او دست دادم دستم را محکم گرفته بود و رها نمی کرد. در همین حال از جایش برخاست، ناچار من هم بلند شدم. مرا در آغوش کشید، معانقه کرد، صورتم را بوسید، سرش را رو ی شانه ام گذاشت. متوجه شدم، بلند بلند گریه می کند، صدای گریه اش بیشتر به شیون و ناله شبیه بود. هر دو رو به قبله کنار هم نشستیم.

        این اولین باری بود که من وپدر هر دو در کنار مضجع شریف نبوی و در هاله ای از معنویت یکدیگر را ملاقات می کردیم. قدری از او فاصله گرفتیم. با شگفتی حال پریشانش را نظاره می کردم. گریه اش قطع نمی شد، شانه های پهن و هیکل مردانه اش به شدت تکان می خورد. قطره های اشک بر گونه هایش جاری بود و درلابه لای محاسن جوگندمی اش ناپدید می شد. من مات ومبهوت که به راستی چرا پدر این گونه منقلب است؟ او دو روز قبل مرا در تهران دیده بود، پس این حزن و اندوه و انقلاب درونی به خاطر دیدن من نبود، بلکه این ملاقات خاطراتی را برای او یادآوری کرده بود که از غمی جان سوز و فراقی فراموش نشدنی حکایت می کرد. چنین صحنه هایی نه تنها او را بلکه هر پدر شهید داده ای را در اماکن مقدس ـ مثل حرم پیامبرـ به چنین حالی وا می دارد.

       او در کنار حرم پیامبر با دیدن من مرا نمی دید، او دو فرزند دیگرش را می دید، یکی را با لباس سبز رزمندگی در جبهه و دیگری را با لباس سرخ شهادت در ... منم همان احساس را داشتم، دلم می خواست گریه کنم، داد بزنم و دست در دست پدر و در حضور پیامبر از داغی که بردل داشتیم، شکوه کنم و حرفی را که از پدر شنیده بودم، یک بار دیگر در محضر نورانی پیامبر از او بشنوم او می گفت: «ای کاش دست کم یک تکه از جنازه اش را برایمان می آوردند تا سنگ مزاری به نام او می ساختیم و در گلزار شهدا جایی برای کاستن بار سنگین فراق مهیا می کردیم». دلم می خواست دست در گردن یکدیگرمی انداختیم و برای مظلومیت همه ی لاله ها ی پرپر شده ی پهندشت میهن اسلامی زار زار می گریستم ... به خود آمدم، لحظه ای درنگ کردم ... نه این درست نیست، گریه و ناله ی من پدر را بیشتر ناراحت می کند. پس جلوگریه و بغض گلویم را گرفتم، چهره ام را عادی جلوه دادم و لبخندی زدم وگفتم: «آقا جان ... سفرهای قبلی هم که شما به مدینه آمده بودید، حرم همین شکلی بود ...»؟ نگاهی به من انداخت که نگو، گویا همه چیز را می دانست،گفت: «حرم همیشه یک جوراست. ولی هرکس حرم را مثل خودش می بیند. مگر تو الآن برادرت را در این حرم نمی بینی»؟ نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم، مثل این که همه ی فکر و ذکر مرا خوانده بود. شیوه ی کار را عوض کردم. همانند بچه ای که خودش را برای پدرش لوس می کند، گفتم: « راستی آقا جان؛ خوش خبری ... امروز نامه ی حمید به دستم رسید. او از جبهه برگشته و الآن در مشهد است». با شنیدن این حرف ها، از بین پلک های اشک آلودش نگاهی به من انداخت و در حالی که تبسمی بر لب داشت، گفت: «دیشب بعد از آن که از زیارت بقیع به خانه برگشتم، خوابیدم. در عالم رویا دیدم«حمید»از جبهه برگشته و یک گل لاله برای من هدیه آورده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ شهید سید امیر رضوی درتاریخ 12/12/1362 و درعملیات«خیبر»به درجه ی رفیع شهادت می رسد ولی بعد از شهادت، مدت12سال و چندماه از او هیچ خبری به دست نیامد. نام این رزمنده ی بسیجی و جمعی گردان تخریب جزو مفقودین بود. سرانجام در بهار1357 استخوان های پیکرمطهرش پیداشد و با تعدادی دیگرازشهیدان گرانقدر هشت سال دفاع مقدس درمشهد تشییع و درتاریخ 26/03/1375درکنارمزار برادر بزرگترش«شهیدسیدحمیدرضوی» به خاک بهشت رضا ـ علیه السلام ـ سپرده شد.

شهید سید حمید رضوی یک سال بعد از شهادت برادر، درتاریخ 22/12/1363ودرعملیات«بدر» به شهادت رسید.

شعر زیرسروده ی زیبای شاعرمتعهد «مسعود میرزایی» است که درمراسم تشییع جنازه ی شهید سید امیر رضوی به روح بلندش تقدیم شد:

سیزده سال انتظارآمدبه سر/ آمدی ای نور چشمان پدر

همچویعقوب از فراقت سوختم / سال ها این دیده بر ره دوختم

مادرت می گفت می آید«امیر» / آمدی جان دلم اما چه دیر

یک برادر بی توتنها مانده است / ازقطارعاشقان جا مانده است

خواهرانت همچو زینب بی قرار / درپی گم کرده ی خود زار زار

اندرآن صحرا چه می کردی بگو / با که بودی گرم راز و گفتگو

با«حمید»آن ماه پیشانی بگو / حال مادر را پنهانی بگو

گو که او از انتظارآمد برون / از میان لاله زارآمد برون

او مرا درلاله زاران دید و رفت / استخوان خاکیم بوسید و رفت

گوکه بابا همچوکوهی استوار / بود با من درطواف کوی یار

گوکه خواهرهای من چون شیرها / همچو زینب بین آن شمشیرها

یافتند آخرگل گم گشته را / آن گل خونین پرپرگشته را

ای نشان بی نشانان ای«امیر» / خوش بخواب و در بهشت آرام گیر

بوستان عشق مأوای تو باد / مادرت زهرا پذیرای توباد

2ـ احساء ازشهرهای شمال و از مناطق شیعه نشین عربستان می باشد که با منطقه ی خلیج فارس و جنوب غربی ایران همجواراست.



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 7 اردیبهشت 1397 08:21 ب.ظ

You said it adequately..
cialis generico link for you cialis price acquisto online cialis we choice cialis pfizer india we like it safe cheap cialis generic cialis soft gels cialis daily reviews cialis 5 mg funziona buy cialis cialis qualitat
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 07:39 ق.ظ

Nicely put, Kudos!
where to buy sildenafil uk cheap viagra uk online buying real viagra online natural viagra buy viagra online no prescription online pharmacy for viagra how do i get viagra online viagra for sale online viagra online pharmacy viagra buy viagra getting viagra online
جمعه 17 فروردین 1397 11:20 ب.ظ

Factor clearly considered!!
cialis dosage amounts cialis generico postepay viagra vs cialis vs levitra cialis canada cialis for bph cialis bula warnings for cialis cialis 20 mg cut in half cialis billig where do you buy cialis
جمعه 3 فروردین 1397 09:18 ب.ظ

Awesome content. Cheers!
cialis tablets for sale cialis 5 mg scheda tecnica usa cialis online wow look it cialis mexico cialis 10mg prix pharmaci preis cialis 20mg schweiz prezzo di cialis in bulgaria cialis daily dose generic india cialis 100mg cost dose size of cialis
شنبه 11 شهریور 1396 06:41 ب.ظ
Everything is very open with a really clear clarification of
the challenges. It was definitely informative. Your
website is useful. Thank you for sharing!
شنبه 7 مرداد 1396 02:11 ق.ظ
I have read so many articles or reviews about the blogger lovers except this piece of writing is actually
a nice piece of writing, keep it up.
شنبه 31 تیر 1396 04:51 ق.ظ
Right here is the perfect web site for anybody who hopes to understand this topic.
You understand so much its almost hard to argue with you (not that I actually will need to…HaHa).

You definitely put a brand new spin on a topic that has been discussed
for many years. Great stuff, just excellent!
یکشنبه 16 فروردین 1394 02:51 ق.ظ
کتاب زیبایی نوشتید پسرم هرشب کتاب رو میاره میگه قصه های حاج هاشم رو برام بخون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';