تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران - طواف در باران
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران

خاطره ی چهارم ـ طواف درباران*
 *
همانطور که در مقدمه آمده است، نام کتاب از این عنوان گرفته شده است.

       سال1364مراسم حج و ایام تشریق به پایان رسید. کاروان160نفری ما از مشاعرمقدسه به مکه بازگشت و قرار بود چند روزی در مکه بمانیم تا نوبت اعزام به مدینه فرا رسد.
من ناظرکاروان بودم و با دو روحانی گروه، یک اتاق بزرگ داشتیم که هم محل استراحت ما و هم دفترکار دو روحانی بود.

       در آن سال ها استقرار حجاج ایرانی در ساختمان هایی بود که توسط سازمان حج و زیارت برای موسم حج اجاره می شد. در هر اتاق که با حصیرهای پلاستیکی فرش می شد، برای استراحت، تشک های ابری را به تعداد روی زمین می گذاشتند. یک بالش، پتو و دو  ملحفه برای هر نفر، فلاسک یا کتری آلومنیمی و چند لیوان و یک قندان بلوری تمام تجهیزات اتاق بود. ظرفیت اتاق ها بسته به متراژ گاهی به 10نفر می رسید. اگر ساختمان جایی برای سفره انداختن می داشت، ناهار و شام را در آن جا صرف و گرنه غذا را در داخل اتاق توزیع می کردند. اتاق روحانی کاروان مجزا و جایی مناسب برای پاسخگویی به زائران در نظرگرفته می شد. ناظر یا بازرس کاروان نیز با روحانی کاروان هم اتاق بود. 
       
آن سال کاروان ما که 160 نفری بود یک روحانی معان و یک روحانی معین داشت. روحانی معان مسئولیت اصلی امور دینی زائران را برعهده دارد و روحانی معین، نفردوم و کمک او به شمار می رود. ناظر کاروان هم که از سوی سازمان حج و زیارت انتخاب و اعزام می شد، مسئولیت نظارت بر اجرای صحیح امور اجرایی و کنترل هزینه ها را برعهده داشت. 
      
به هر حال سه نفری یک اتاق داشتیم و زائران برای شنیدن پاسخ سؤال های شرعی خود در همین اتاق به یکی از دو روحانی مراجعه می نمودند. من هم گوشه ی روبروی درب ورودی را اختیار کرده بودم، دفتر ودستک، ساک و بساطم همه همان جا بود، ولی گاهی اوقات که زائران قصد طرح پرسش های خصوصی خود را داشتند، من اتاق را ترک می کردم. 
     
علاوه بر ارادتی که به جهت علم و تقوا برای روحانی کاروان قایل بودم، به خاطر ذوق خوش و صدای خوبی که داشت به او علاقه مند شده بودم. بیست و ششمین تابستان عمرم و سومین سفر خانه ی خدا را سپری می کردم. سؤال ها و مطالب زیادی را در طول سفر با این روحانی محترم مطرح می کردم و او با حوصله و خوش رویی پاسخ می داد و با من گفتگو می کرد. گاهی هم که دلمان می گرفت، از صدای خوش و لحن سوزناکش استفاده می کرد و اشعاری عرفانی را آهسته آهسته می خواند. 
     
یک روز بعد ازظهر که هوا هم نسبتاً گرم تر شده بود، بعد از صرف ناهار استراحت می کردم. پنجه هایم را در هم فرو برده و زیر سرم گذاشته بودم، چشم هایم به آن سوی اتاق دوخته شده بود، عمامه ی روحانی دوم کاروان روی ساکش بود. او سیدی بزرگوار و پدر شهید عزیزی از لاله های پرپر شده ی جبهه ی نور علیه ظلمت بود. عمامه ی سیاه رنگ این روحانی دل سوخته را می نگریستم و به این فکر بودم که به راستی چرا عمامه ی اولاد پیامبرمشکی است؟

        دوست طلبه ای داشتم که روزی می گفت: «ما سربازان امام زمان ـ عج الله تعالی فرجه الشریف ـ ، همیشه آماده ی شهادت و دیدار خداییم،[با اشاره به عمامه ی سفید رنگش] و این هم کفن ماست که هیچ گاه از ما جدا نمی شود».پرسیدم این درست ولی مگر کفن ذریه ی پیغمبر باید مشکی باشد که آنان عمامه ی سیاه رنگ بر سر می
گذارند. در جواب با نگاهی پرمعناگفت: «از وقتی سیدالشهدا ـ علیه ا لسلام ـ به شهادت رسید، اولاد پیامبر به علامت عزای همیشگی جدشان ابا عبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ، عمامه ی سیاه بر سر گذاشتند. این کار در حقیقت ضمن اعلام مواضع و تبلیع اعتقاد ناب تشیع علوی، زنده نگه داشتن عاشورا و نهضت حسینی است». 

        اگرچشمی دیگر می داشتم، یعنی از دریچه ی دیگری به عمامه می نگریستم، حتماً می دیدم که این عمامه و فرهنگ و اندیشه ای که آن را هم چون تاج ملائکه تلقی می کند، عمامه ی پیامبر اسلام و آن فرهنگ، همان اسلام ناب محمدی ـ صلی الله علیه و اله وسلم ـ است. پس عمامه داران وارثان پیامبرند ومبلغ دین او، یعنی مصادیق بارز«اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللهِ وَ یَخشَونَهُ وَلا یَخشَونَ اَحَداً اِلا اللهِ وَ کَفی بِاللهِ حَسِیبا».(1) 

         در ابتدا که نگاهم به عمامه ی مشکی افتاده بود، چهره ی شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی بر صفحه ی ذهنم نقش بسته بود. او شهید بسیار بزرگواری از تبار وارثان پیامبر بود که «مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود».(2)

         از جایم برخاستم، اتاق را ترک کردم و از ساختمان خارج شدم. جلو درب اصلی ساختمان، یک سکوی نیم متری بود که معمولاً زائران بیکار آن جا می نشستند. روی سکو نشستم و دیوارهای رو به رو را که زیر نور شدید آفتاب برق می زد، نگاه می کردم. چند دقیقه ای نگذشته بود که روحانی کاروان آمد و او هم کنار من نشست و مثل همیشه باب
گفتگو را باز کرد. این بار از چگونگی اعمال حج، از سؤالاتی که زائران از او می پرسیدند، از منی و عرفات و از مسئولیت نظارت و کنترل اعمال زائران مخصوصاً در حال احرام، طواف، رمی و... حرف می زدیم.

        وقتی حج تمام می شود، آدم باور نمی کند که طی حدود یک هفته، حاجیان و مخصوصاً عوامل اجرایی که علاوه بر اعمال و مناسک حج وظیفه ی ارائه ی خدمات مطلوب به زائران را نیز برعهده دارند، چه شرایط سخت و مسئولیت سنگینی را پشت سر گذاشته اند. این شرایط سخت و مسئولیت سنگین، جز با لطف و عنایت الهی سپری نمی شود. از این رو حج و خدمت زائران در عین سختی، آسان و در عین زحمت، رحمت و در عین تلخی، شیرین است.
یادآوری این مفاهیم و فراز و نشیب روزهای برگزاری حج تمتع، آن هم با شرایط آب و هوا و امکانات محدود سال های گذشته، بسیار جذاب و دلنشین است، به طوری که عطش حج و علاقه ی خدمت به حاجی را در انسان تقویت می کند. 

       شاید نزدیک یک ساعت گذشت و ساعت های عصر یک روزگرم مکه، بعد ازحج را این طوری گذراندیم. به اتاقمان برگشتیم، نشسته بودیم و چای می نوشیدیم که فکری به ذهنم خطور کرد؛ «خوب است یواش یواش آماده شویم و امشب را به انجام یک عمره ی مفرده اختصاص دهیم. چه خوب ...، می توانم این عمره را به نیابت شهید بهشتی انجام دهم. بالاخره هم فال است و هم تماشا، هم از این بیکاری و بی حالی رهایی می یابم و هم کاری انجام می دهم که اجر و پاداش فراوانش برای خودم و برای روح مطهر آن شهید بزرگوار ارزشمند است. به علاوه با این کار می توانم علاقه مندی و ارادتم را به سید مظلومان و سیدالشهدای انقلاب اسلامی ایران تقویت نمایم». 

       
کمی بیش از یک ساعت تا اذان مغرب فرصت داشتم.لباس های احرامی را آماده کردم و فکر می کردم که از دو کار کدام یک را انجام دهم؟ می توانستم صبر کنم پس از نماز مغرب و عشا و صرف شام عازم مسجد تنعیم(3) شوم و از نزدیک نیمه شب به بعد اعمال عمره ی مفرده (4) را انجام دهم. در این صورت با توجه به زمان لازم برای اعمال و میزان شلوغی مسجد الحرام، حداکثر تا ساعت 2بامداد به طول می انجامید. راه دوم این بود که قید شام را بزنم، نماز مغرب را در مسجد تنعیم بخوانم، محرم شوم و بعد از نماز عشاء در مسجد الحرام اعمال عمره را شروع کنم در این صورت حداکثر تا ساعت 12 شب اعمال تمام می شد. من راه دوم را برگزیدم خیلی زود غسل کردم، وضو ساختم، لباس های احرامی را پوشیدم و از محل اقامت کاروان خارج شدم. 

        از جایی که بودیم تا مسجد تنعیم با اتومبیل سواری 15 دقیقه و با اتوبوس نیم ساعت راه بود. با اتوبوس به راه افتادم و با توجه به مقدار راه و توقف های اتوبوس، وقتی به مسجد تنعیم رسیدم، نماز مغرب تمام شده بود و نمازگزاران از آن جا خارج می شدند. 

       من به مسجد وارد شدم، نماز مغرب و عشاء را خواندم. برای محرم شدن لباس احرامم را از قبل پوشیده بودم، باید نیت می کردم و ذکر«تلبیه» را بر زبان جاری می ساختم. یاد شهید بهشتی و انجام عمره ی مفرده به نیابتش مرا در انجام عمل کند کرد. به راستی آیا شهید بهشتی و امثال او به ثواب عمره ای که من انجام دهم محتاجند؟ آیا چنین اعمال مستحبی و اهدای اجر و ثواب آن برای روح مطهرشان در عالم برزخ فایده ای دارد؟ یا این منم که با انجام این عمره توسلم را به درگاه خدا به وسیله ی او محقق می سازم و خودم را پشت سر شهیدی مظلوم مخفی می کنم تا
از شرم گناهان و خجالت نافرمانبرداری هایم کم کند؟ در هر صورت، من بودم و بارگاه عظیم الهی که نمی توانستم
ناامید باشم، چرا که ناامیدی از درگاه ربوبی، خود گناهی است سنگین تر از سایر گناهان، پس با امید به لطف و رحمت او، در حالی که بدن پاره پاره و خون آلود شهید مظلوم را در نظر آورده بودم، به بازتاب نور داخل محراب خیره شدم و آن گونه که گویی کسی کمکم می کرد گفتم: لبیک، اللهم لبیک، لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لاشریک لک لبیک. 
     

      در حالی که مُحرم بودم از مسجد تنعیم خارج شدم.اتوبوس نقل الجماعی یا همان اتوبوس های شهری که با بلیت سوار می کنند، آماده ی حرکت بود. سوار شدم، ولی صندلی های اتوبوس قبلاً اشغال شده بود. در راهرو اتوبوس مقابل درب وسط ایستادم. اکثر مسافران که زنان و مردان ملیت های مختلف را تشکیل می دادند، مُحرم شده و راهی
مسجدالحرام بودند. چند زائر فیلیپینی و اندونزیایی کنار من
بودند و مرتب ذکر تلبیه را تکرار می کردند. من هم با آنان در گفتن این ذکر مقدس همراهی کردم. اتوبوس راه افتاد و پس از عبور از شارع تنعیم به تقاطع شهدا رسید.(5)از این چراغ راهنمایی گذشت و به تقاطع غیر هم سطح تنعیم و حجون رسید، شارع حجون را طی کرد و به پل حجون که نزدیک قبرستان ابوطالب است رسید. از آن جا تا مسجد الحرام کمتر از یک کیلومتر فاصله است. هرچه به حرم نزدیک تر می شدیم، تراکم آمد و رفت بیشتر می شد، مخصوصاً که به زمان اقامه ی نماز عشاء نزدیک می شدیم. به هر ترتیب اتوبوس در ایستگاه جنب حرم توقف کرد و همه ی مسافران پیاده شدند. 

       به مسجدالحرام وارد شدم، صف های فشرده ی نماز عشاء تشکیل شده بود، هرکس هر طور می دانست، مشغول عبادت و راز و نیاز با خدایش بود. بعضی نشسته و درنگاه پرمعنای خود به بنای کعبه آن چه را در دل داشتند با خدای کعبه زمزمه می کردند. برخی نماز یا قرآن می خواندند. بعضی از زائران از طواف برگشته بودند و استراحت می کردند. عده ای از پلکان زیر زمینی زمزم(6) بالا می آمدند در حالی که سروصورت و جسم و جانشان را به آب زمزم صفا داده بودند. جمعی به درب خانه ی خدا گرد آمده و دست های خود را تا لبه ی درگاه که2متر از زمین فاصله دارد دراز کرده بودند. تعدادی نیز در صف بوسیدن حجرالاسود بر بلندی شازروان به انتظار ایستاده بودند. ولی مطاف همچنان موج می زد و طواف کنندگان، پروانه وار به دور کعبه می چرخیدند. 

      ابهت و جلال کعبه و مسجدالحرام چون حوزه ی مغناطیسی بسیار قوی و پرجاذبه ای است که هر وارد شونده ای را به زودی و با سرعتی هرچه تمام تر جلب و جذب می کند، به طوری که انسان تا مجذوب این حوزه ی قوی می باشد اصلاً نمی فهمد چه حالی دارد. همانند ماهی کوچکی است که از اول خلقتش در آب شنا می کند ولی نمی داند آب چیست! او وقتی به عمق معنای آب پی می برد که در ساحل تفتیده ی سوزان جان به لبش برسد. کسی که در مسجد الحرام است، زمانی خوب می فهمد که کجا بوده و از چه سرچشمه ی روان بخشی بهره مند بوده است که از آن برکنار بماند و دستش از آن کوتاه گردد.(7) 
  

     از لا به لای جمعیت و از بین صف نشستگان نماز قدری جلوتر رفتم کنار پلکان زمزم و مقابل در خانه ی خدا به انتظار اقامه ی نماز نشستم ، جایی که من نشسته بودم پشت مقام ابراهیم و دقیقاً پشت سرامام جماعت قراردارد.(8) 

     اذان پخش شد، بعد از حدود 15 دقیقه اقامه گفته شد و با فرمان امام جماعت مبنی بر مرتب کردن صفوف و پر کردن جاهای خالی در صف های جلوتر، همه آماده ی اقامه ی نماز عشاء شدیم. دیگر کسی طواف نمی کرد طواف با شکوه کعبه با همه ی اهمیتی که دارد تعطیل نمی شود مگر برای برپایی نماز!

        نماز برپا شد، همه جا ساکت و آرام، فقط صدای امام جماعت بود که در تمامی فضای مسجدالحرام طنین انداز شده بود. نماز یعنی میهمانی خدا، بارعام و دیداری حضوری، بی واسطه و برای همه، یعنی برای هر کس که بخواهد فیضی است انتخابی و باران رحمتی است که بر سرو روی هر انتخاب گری می بارد و همه ی وجود بنده ی خاکی را به نور الهی منور می سازد.

       صدای الله اکبر که عطر توحید و عبودیت را به مشام بندگان می رساند، در حقیقت دل خداجویان و خداپرستان را تسخیر می کند و این صدا که در فضا می پیچد، چتری را می گستراند به بزرگی همه ی هستی و هر که در زیر آن باشد، یا هر که بخواهد خود را تحت پوشش آن قرار دهد، نماز می خواند، و هم خوانده می شود و دل را به دلدار می سپارد و خود سر از پا نشناخته به معراج می رود. 

         نماز عشا تمام شد. «السلام علیکم و رحمه الله»که منعقد گردید، چرخش عاشقانه و پروانه وار طواف کنندگان، گرد شمع نورانی و نورساز کعبه آغاز شد و باز طواف حریم کوی یار تا سپیده دم که باری دیگر منادی ندای «قد قامت الصلوه» را سر دهد ادامه می یابد.

        آهسته آهسته می رفتم تا خود را که «نام دار» نام «بهشتی» بودم به پویندگان طریق طواف ملحق سازم. من که «بهشتی» نبودم، رنگ بهشتی گرفتم و می رفتم تا چون قطره ای که به دریا می پیوندد، خودم را به امواج پویای الی الله بسپارم. موج هایی که برعکس موج دریا که از وسط به ساحل می آید، از ساحل به بی نهایت معنا می رود، موج حرکت بنده به سوی خدا، موجی که بلندای آن از خاک تا افلاک است. 

         طواف عمره ی مفرده را شروع کردم. هر طواف کننده ای ازراستای رکن حجرالاسود آغاز و بعد از7 دور کامل به همان جا تمام می کند. یعنی ای فقیری که به درب خانه ی خدا آمده ای، ای نیازمند، ای بنده، ای که دست دراز کرده ای تا دستگیری شود. باید از رکن حجر آغاز کنی، چرا که آن جا دست خدا(9) از کنار درب خانه ی او به سویت دراز شده تا تو دستت را دردستش بگذاری که دست او بالاترین دست هاست، و هم او دستت را بگیرد که باز بالاترین دستگیری کنندگان است. شروع کن وبه همان جا تمام کن و بدان که کمال این تمامیت در نمازی است که «امامت»دارد، به پشت مقام ابراهیم می روی و نمازی را به پا می داری که بوی ولایت داشته باشد.

         دور اول طواف را به پایان رساندم، دور دوم را شروع کردم، این دور دیگر با دور اول فرق دارد، هریک از اشواط طواف از نظر سطح معنوی بالاتر از قبلی است. پس دور دوم به گونه ای است که پله ی اولی را در نوردیده ای و به سکوی دوم فراز آمده ای و آنگاه دور می زنی و همین طور دور سوم و چهارم که بالا و بالاتر می روی، تا دور هفتم که دیگر طواف کامل می شود. یعنی از پدیده های مادی که هر یک شش وجه دارد گذر کردی و به دور هفتم که خدای هستی است رسیده ای. 
      
در دور سوم به بعد احساس کردم فشار جمعیت بیشتر شده است. این فشاردر راستای رکن حجر افزایش می یافت، به طوری که همه به هم چسبیده و گویا آحاد بنی آدم که دایره وار به محوریت کعبه در حرکت بودند، همه یک واحد را تشکیل داده بودند. یک پارچه و یک صدا و هماهنگ دایره ی طواف را در می نوردیدند. 

         سرم را برای تازه کردن نفسم بالا آوردم، چشمم به آسمان افتاد. ماه دیده نمی شد. گویا آسمان ابری شده بود. در نیمه دور پنجم صدای مهیب رعد و برقی همانند انفجار بمبی بزرگ فضای مکه و مسجد الحرام را پر کرد. صدا چنان وحشتناک بود که همه ی اهل مسجدالحرام از جا پریدند، یواش یواش نم نم باران شروع شد. 

         دور ششم را درحالی تمام کردم که باران به شدت می بارید. آخرین دور طوافم بود. شاید فقط 10 الی 15دقیقه طول کشید ولی باران یک ریز می بارید. هیچ گاه باران را این گونه شدید و در عین حال زیبا ندیده بودم. سر وصورتم زیر قطرات باران شبانه ی مسجدالحرام صفا می یافت. چشمانم را می بستم و فقط برخورد قطره های باران را بر سر وصورتم احساس می کردم. احساسی زیبا که می توانستم جای برخورد هر قطره را برای مدت زیادی به خاطر داشته باشم. طواف در باران به پایان رسید. 

         به طرف ناودان آمدم، از ناودان رحمت، آبی به باریکی یک طناب فرو می ریخت. فشار جمعیت در داخل حجر اسماعیل و هجوم آنان برای بهره مندی از آب ناودان به قدری زیاد بود که امکان حرکت را از همه سلب کرده بود.من به طمع این نعمت مقداری جلو رفتم، ولی چنان فشاری به قفسه ی سینه ام وارد شد که نفس کشیدن را جداً برمن سخت نمود. برگشتم و برای اقامه ی نماز طواف به پشت مقام ابراهیم رفتم. وقتی می خواستم به سجده بروم، متوجه شدم مقدار زیادی، آب در کف مسجدالحرام جمع شده است.
برای سجده با دست آب ها را کنار می زدمو خیلی زود پیشانی ام را بر سنگ سفید کف مسجد می گذاشتم. به این ترتیب نماز دو رکعتی را خواندم و در حالی که سر تا پایم به گونه ای خیس بود که گویا به استخری فرو رفته و باز آمده بودم ، راهی کوه صفا شدم.

        صفای صفا غیرقابل وصف است، به گونه ای است که هر که بر کوه صفا می نشیند، یا قدم بر سنگ های آن می گذارد، احساس می کند که این کوه از صفای خاصی برخوردار است. حوله ی احرامی را که کاملاً خیس شده بود و از آن آب می چکید، از روی شانه ام برداشتم، حسابی سنگین شده بود، خواستم آن را بفشارم تا هم سبک شود و هم
زودتر خشک گردد، دیدم به تنهایی مشکل است، یک سرحوله را به دست مردی که کنارم نشسته بود دادم و سردیگر آن را خودم گرفتم. دو نفری آن را چلاندیم تا همه ی آب آن فرو ریخت. از مردی که کمکم کرده بود تشکر کردم، حوله را محکم تکان دادم و بر شانه انداختم. از کوه صفا که مبدأ سعی بین صفا و مروه است پایین آمدم و مشغول سعی شدم. 

        پس از سعی و تقصیر برای طواف نساء به صحن مسجدالحرام وارد شدم. بارش باران قطع شده بود و هوای بسیار دلپذیری که بعد از بارندگی ایجاد شده بود، روح آدم را تازه می کرد. همه جا کاملاً شسته شده، تمیز وبراق بود. مأوران نظافت مسجدالحرام با نظم بسیار چشمگیر و سرعت قابل تحسینی مسجد را خشک و تمیز کرده بودند. در چنین حال و هوایی که زمان به نیمه شب نزدیک می شد، به طواف مشغول شدم. بعد از باران روح افزایی که در طواف اول شاهد آن بودم، در فضای ملکوتی و عارفانه و در زمانی که هیچ مانعی برای ارتباط با خدا وجود ندارد، من در طواف بودم و عمره ای را که به نیابت سید مظلومان عرصه ی ایثار و شهادت انجام می دادم، به پایان می رساندم. در این طواف احساس می کردم روحم سبک تر شده و حتی می توانم مانند پرنده ای سبکبال در آسمان اطراف کعبه به پرواز در آیم.

      طواف به پایان رسید، نماز طواف نساء را به جای آوردم و به این ترتیب اعمال عمره ی مفرده تمام شد. اما دلم آرام نبود، گویا وقت آن رسیده بود که کلامی را که در دل داشتم، برزبان جاری کنم. در حالی که دست هایم را به آسمان بلند کرده بودم، از فاصله ی بین دو دست، به بالا ترین قسمت کعبه می نگریستم. پرتو نگاهم از روی بقعه ی طلایی مقام ابراهیم اوج می گرفت، لبه ی بالای دیوارکعبه را طی می کرد، ازبین گلدسته های آن سوی کعبه در آسمان مشرف به مسجدالحرام محو می شد. چشمانم را بستم، کبوتر ذهنم بر آوارخرابی های«سرچشمه»ی تهران، مذبح شهدای هفتم تیر، شمیم عطر خاک و خون و دود آتش را استشمام می کرد و بال های سفیدش را به خون خدا خضاب می کرد.

        در این حال و هوا، «رب البیت»، خدای بزرگ و طالب خون شهیدان مظلوم را درنظر آوردم و خواستم دعاکنم، ولی به جای هردعایی و طرح هرحاجتی، از اعماق دلم این کلام برزبانم جاری شد که: «بهشتی، بهشتی، با خون خود نوشتی، استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی».

پی نوشت ها:
ــــــــــــــــــــــــــــ

1) احزاب/39 ـ آنان که رسالت های الهی را تبلیغ می کنند وفقط از خداپروا  دارند وازهیچ کس دیگرجزخدای بزرگ واهمه ندارند، آری خدا برای حساب ومراقبت کارخلق  به تنهایی کفایت می کند.

2) از فرمایشات امام خمینی(ره) در اولین سخنرانی بعد از شهادت شهید مظلوم  آیت الله دکتر محمد حسین بهشتی 08/04/1360

3) منطقه‌ی نعمان كه میان دوكوه ناعم ونعیم قرارگرفته، قبلاً خارج شهر ودر دو فرسنگی مکه ی مکرمه بوده است. اكنون این مكان متصل به شهروجزء محله‌های شهرمكه است. «تنعیم» نام درختی است كه دربادیـه شنـاختـه شده است و از آن جـا كه ایـن نـوع درخت دراین منطقه می روییده به این نام، نامگذاری شده است.«مسجـدتنعیـم» میقـات عمره‌ی مفـرده است وبه نام«مسجـد عایشه» نیز شهرت یافته است، زیرا رسول خدا ـ صلی‌الله‌علیه‌‌و‌اله‌و‌سلم ـ به عایشه دستورداده بودند تا ازاین محل مُحرِم شود. نام دیگر این مسجد «مسجدالعمره» است. دروسط بولوارمقابل مسجد تنعیم، علامت«حد حرم»ازنوع قدیمی وتابلوهای جدیدآن به چشم می خورد.

4) اعمال عمره ی مفرده عبارت است از: احرام در میقات، طواف، نماز طواف، سعی بین صفا ومروه، تقصیر، طواف نساء، نماز طواف نساء که در شرایط عادی بعد از محرم شدن، انجام این اعمال تقریباً دو ساعت طول می کشد.

5) ازتنعیم به طرف مكه، تقاطع شهدا، سمت راست، یك خیـابان فرعی است كه به مزارشهدای فخ منتهی می شود. این منطقه به همین جهت به نام شهدا نامیده می شود. مقبره‌ی شهــدای فخ كه اطراف آن را دیواركشیده‌اند، درشارع الشهدا قراردارد.
«حسین بن علی بن حسن بن ابی طالب» درسال169هجری قمری درمنطقه‌ی فخ برضد«هادی عباسی» درگیرجنگ خونینی شد. وی قیامش رادرمدینه آغازكرد و پس ازتسلط براین شهر، ازآن جا كه زمان حج نزدیك بود، همراه سیصد نفراز شیعیان مخلص به مكه آمد. او در این منطقه‌ كه درحال حاضر اولین محله های شهر مكه بعد از تنعیم است، با سپاه عباسیان درگیرشد و به شهادت رسید.شهیدِ فـخ، درشمارعلویان حسنی، شهیدی است كه ازسوی امامان شیعه ـ سلام‌الله علیهم ـ مورد تأیید قرارگرفته و پیشگویی شهادتش اززبان پیامبرـ صلی‌الله‌علیهواله‌ و‌سلم ـ نیزنقل
شده است. حضرت امام باقرـ علیه‌ السلام ـ فرموده‌اند:«زمانی كه رسول خدا از فخ می گذشتنـد، ایستادند، ركعتی نمازگزارده ودرركعت دوم گریستند. علت را پرسیدند، حضرت فرمودند:«جبرئیل به من خبرداد: یامحمّد، انّ رجلاً من ولدك یُقتل فی هذاالمكان واجرالشهید معه اجرالشهیدین ـ ای محمد! همانا مردی از فرزندانت در این محل به شهادت می رسد که پاداش هرشهید همراه اواجر دوشهید است.

6) «زمزم»، به نام های دیگری چون«چاه اسماعیل»، «حفیرة عبدالمطلب»، «عافیه»، «شفاء سقم»، «بركه»نامیـده می شـود. زمـزم مترادف«آب بسیار»، «آبی دارای طعـم بین شوری وشیرینی» ودر فارسی این كلمه‌ی مقدس به معنای «گوارا»است. آب زمزم كه آیتی ازآیات الهی است، چندویژگی منحصربه فرد دارد: شورمزه وسنگین ترازآب معمولی است، هرگز بو نمی گیرد، نمی گندد، مزّه ورنگ وطعم آن عوض نمی شود، برای هردردی شفا ودرمان است. چـاه زمـزم درفـاصلـه‌ی21 متری دیواركعبه قراردارد،سی مترعمق وسطح آب آن درچهارمتری زمین قراردارد. امام علی ـ علیه‌السلام ـ فرمودند:«ماءُ زمزم خیرماءٍ علی وجه‌الارض ـ آب زمزم بهترین آب روی زمین است». پیامبروامامان معصوم ـ علیهم‌السلام ـ به طورمعمول بعدازطواف ازآب زمزم می نوشیده اند. در سال های گذشته یک سرویس پله با عرض حدود20متر وجود داشت. این پلکان به طبقه ی زیر زمین و جایی که آبسردکن های متعدد آب زمزم بود، منتهی می شد. زائران برای نوشیدن آب زمزم و انجام مستحباتی که در این مورد وجود دارد به
آن جا می رفتند. این پلکان جمع آوری و سطح مسجدالحرام وسیع تر شد. به جای آن در دیواره ی مسجدالحرام روبه روی درب خانه، تعداد80 عدد شیر آب تعبیه شد که مردم برای نوشیدن آب زمزم از آن ها استفاده می کردند.
(7) شعر عرفانی زیر مناسب این معناست: 

به دریایی شناور ماهیی بود/ که فکرش راچو من کوتاهیی بود

نه جان از تشنگی در اضطرابش/ نه دل سوزان زداغ آفتابش

دراین اندیشه روزی گشت بی تاب/ که می گویند مردم آب کوآب؟

کدام است آخرآن اکسیر جان بخش/ که باشد مرغ و ماهی را روان بخش

گرآن گوهر متاع این جهان است/ چرا یا رب زچشم من نهان است؟

جز آبش در نظر شام و سحر نه/ درآب آسوده و زآبش خبر نه

مگر ازشکر نعمت گشت غافل/ که موج افکندش از دریا به ساحل

براو تابید خورشید جهان تاب/ فکند آتش به جانش دوری آب

زبان ازتشنگی بر لب فتادش/ به خاک افتاد و آب آمد به یادش

8) صف های نماز جماعت در مسجدالحرام به شکل دایره ای دور تا دور کعبه تشکیل می شود. در نمازهای صبح، مغرب و عشاء، امام جماعت پشت مقام ابراهیم(ع) می ایستد. در نماز ظهر داخل شبستان و زیر سقف در مقابل ضلعی از کعبه که بین رکن یمانی و حجرالاسود قراردارد نماز را اقامه می کند. در نماز عصر نزدیک دیوار کعبه کنار درب خانه ی خدا قرار می گیرد. البته این برنامه درشرایط عادی است که گاهی به علت کثرت جمعیت یا مواردی مانند عملیات ساخت و ساز و توسعه ی مسجد شرایط تغییر می کند.

(9)«حجرالاسود» سنگی است سیاه با دانه‌های ریزقرمزرنگ وتركیباتی نزدیك به یاقـوت. این سنگ آسمـانی است و جـالب این كه وزن حجمی آن ازآب كمتـراست، یعنی مانند چوب وپلاستیك روی آب می ایستد. این سنگ سیاه بهشتی دربلندای110 سانتیمتری زمین، برنبش نزدیك درب خانه ی خدا نصب شده است. حجرالاسود از سنگ های بهشتی است وهمراه حضرت آدم ـ علیه‌السلام ـ به زمین فرودآمده است و به منزله‌ی دست راست
خداوند درروی زمین است كه مردم با استلام و بوسیدن آن با پروردگارشان بیعت می‌كنند واطاعت خود را از او اعلام می دارند. رسول خدا ـ صلی‌الله‌علیه‌و‌اله‌وسلم ـ  فرمود:«الحجرالاسود یمین‌الله فی ارضه فمن مسحه مسح یدالله ـ حجرالاسود به منزله ی دست راست خدا در زمین اوست که هر کس آن را مسح کند در حقیقت دست خدا را مسح نموده است.». حجرالاسود نقطه‌ی آغاز و پایان طواف است. در رکن حجرالاسود، روی پرده‌ی کعبه از بالا تا پایین پنج کتیبه‌ی طلایی رنگ کوچک دوخته شده است تا نشان دهنده‌ی محل آغاز طواف باشد. به علاوه روی دیوارمسجد‌الحرام درست درمقابل حجرالاسود چراغ  های مهتابی سبز رنگی روشن است كه راهنمای طواف كنندگان به شمارمی رود. 



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 7 مرداد 1396 02:03 ق.ظ
Hi i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i read this piece of writing i
thought i could also make comment due to this brilliant article.
جمعه 6 مرداد 1396 10:50 ق.ظ
Do you mind if I quote a couple of your articles as long as I provide
credit and sources back to your website? My blog is in the very same niche as
yours and my users would really benefit from
some of the information you present here. Please let
me know if this okay with you. Cheers!
شنبه 31 تیر 1396 07:57 ب.ظ
Spot on with this write-up, I honestly think this site
needs a lot more attention. I'll probably be back again to
read through more, thanks for the advice!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';