تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران - مدیریت!
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران

 

خاطره ی پنجم ـ مدیریت

سال1365بعد از امتحان کتبی، مصاحبه و تحقیقات استانی و با سه سفر سابقه ی تشرف،  به عنوان مدیر کاروان حج تمتع برگزیده شدم. سفر اول به عنوان زائر درسال1361و دوسفر بعد در سال های1363و1364با سمت ناظر کاروان مشرف شده بودم.

مسئولیت یک کاروان100نفری را بر عهده گرفتم و با استفاده از همکاری یک روحانی مجرب و عوامل اجرایی با تجربه و دلسوز به انجام وظیفه مشغول شدم. دقت درچگونگی فعالیت مدیران و عوامل اجرایی کاروان ها در سفرهای گذشته، علاقه و تلاش برای فرا گرفتن راه کارهای اداره ی کاروان، همکاری تنگاتنگ با مدیران و روحانیون کاروان ها و... موجب شده بود که تا اندازه ای بر کار تسلط داشته باشم.

        از سویی اداره ی حداقل زائر یعنی یک گروه100 نفری که نیمی از آن زن و نیم دیگر مرد بودند، مشکل به نظر نمی رسید. در عین حال برای انجام هرکاری با روحانی و دیگرعوامل اجرایی کاروان مشورت وهماهنگی می کردم، از آنان نظر می خواستم و به قول معروف بی گدار به آب نمی زدم.

اتفاقاً کاروان ما مدینه قبل بود و از این نظر نیز موقعیت بهتری برای طی مراحل مختلف کارحاصل شده بود، چرا که زائران از مشهد به مدینه سفر می کردند، دو هفته در مدینه می ماندند، با آب وهوا وشرایط اجتماعی عربستان آشنا می شدند، در زیارت حرم شریف نبوی آمادگی روحی و معنوی برای اعمال حج را کسب می کردند، در جلسات روزانه ی کاروان با مناسک و احکام مربوط آشنا می شدند و در ضمن من و همکارانم برای تسلط بیشتر بر جریان اداره ی کار، فرصت را غنیمت شمرده خودمان را برای ورود به اعمال حج که روزهای سخت منی و عرفات را پیش رو داشتیم، آماده می کردیم.

چون تعدادمان کم بود، با یک پرواز به جده سفرکردیم. بعضی از کاروان ها به دلیل محدودیت ظرفیت پرواز و ترتیب اعزام کاروان ها، دو تکه شده و گاهی با فاصله ی چندین ساعت از یکدیگر اعزام می شدند. این کار موجب می شد که عوامل کاروان هم در دو پرواز تقسیم و اعزام شوند. در پروازهای دو تکه، زائران در فرودگاه جده می ماندند تا پرواز دوم هم به آن ها ملحق شود. سپس همه باهم در قالب اتوبوس های50 نفری به مدینه یا مکه اعزام می شدند. اعزام یک تکه برای من و همکارانم انجام امور جاری و انتقال زائران را آسان تر می کرد.  

روی صندلی هواپیما نشسته بودم وبه چگونگی کارها در فرودگاه جده فکر می کردم. از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم! پرواز به سوی عربستان برای  انجام حج بیت الله و زیارت حرم رسول الله، آن هم در کاروانی که خودم مدیرش بودم، حسابی مرا به شادمان کرده بود. در همین افکار غوطه ور بودم که مادرم از صندلی سمت راستم رو به من کرد و گفت: «خوب ... دست شما درد نکند». گفتم: «مگر چه شده است»؟ گفت: «یادت می آید در سن 8 سالگی به من چه قولی داده بودی؟ حالا داری آن وعده ات را وفا می کنی»! گفتم:«من قول داده بودم»! گفت: «بله ... یادت هست قول سفرمکه داده بودی»؟! آه از نهادم بر آمد، گفتم: «ای وای  راست می گویی مادر! خدا را شکر که من به این وعده ام عمل کردم».

قضیه از این قرار بود که وقتی بچه بودم، روزی مادرم گله کرد که «روز مادر» گذشت و من برای او هدیه ای نخریده بودم. به شدت شرمنده شدم و نمی دانم چه طوری شد که این سخنان را بر زبان جاری کردم: «مادرم ... من هرچه فکر کردم هدیه ای که قابل باشد، برای تو نیافتم، ان شاءَ الله روزی برسد که به عنوان بهترین هدیه تو را از مشهد به سفر حج ببرم! با هواپیمایی که از همین مشهد به سوی عربستان پرواز کند». این حرف ها را در عالم کودکی به مادرم گفته بودم و مثل بسیاری از حرف ها و کارهای دیگر کاملاً به فراموشی سپرده بودم، ولی او یادش بود و آن روز که با هواپیما از مشهد عازم عربستان بودیم، تحقق وعده ی کودکانه ی مرا مشاهده می کرد. این بود که رو به من کرد و گفت :« دستت درد نکند». این کار و رضایت مادر هم در عین حالی که من هیچ نقشی در انجام وعده ام نداشتم، موجب خرسندی مرا فراهم کرد و شاید هم مقداری بر غرور به وجود آمده در اندرونم افزود.

مسیر جده ـ مدینه را که جاده ای قدیمی و دوطرفه بود، با دو اتوبوس طی کردیم. تقریبا 10ساعت طول می کشید تا حدود450 کیلومتر راه را با اتوبوس های بنزینی دماغ دار پشت سربگذرانیم. به هر حال شب و روز اول سفر گذشت و کاروان به سلامتی در مدینه ی منوره مستقرشد. امور حمل و نقل، کارهای مربوط به اسکان و تقسیم زائران دراتاق ها، کارهای فرهنگی و تبلیغات لازم و مناسب، امور پذیرایی و برنامه ی زیارت و جلساتی که روحانی گروه برگزار می کرد مرتب شده بود. خلاصه هر چه که در یک کاروان موفق ضروری به نظر می رسید، همه وهمه جریان داشت به طوری که رضایت زائران را فراهم کرده بود. آنان از علاوه بر نشانه های واضحی که در برخوردهایشان مشهود بود، درگفتار و بیان آشکارشان از شرایط موجود تشکر می کردند.

وقتی زمان «مراسم راهپیمایی وحدت» در مدینه فرا رسید همه ی زائران با اعتقاد و در تبعیت از نظم گروهی کاروان شرکت کردند. این شرایط موفقیت آمیز برای من بسیار شیرین و دوست داشتنی بود. کار به جایی رسیده بود که در صحبت با دوستان دلم می خواست حرف هایی به میان بیاید که من بتوانم از نوع اداره ی کاروانم، فرازهایی را به رخشان بکشم! جوان بودم و با شور و نشاط جوانی و علاقه ی فراون به امور حج و زیارت کار می کردم و دوست داشتم از کارهایم تعریف کنم!

مدت اقامتمان در مدینه به پایان رسید. وسایل و اثاثیه ی کاروان را با یک کامیون و چهار نفر از عوامل اجرایی به مکه فرستادم. روز عزیمت به مسجد شجره برای محرم شدن و رفتن به مکه ی معظمه دو دستگاه اتوبوس در اختیار داشتیم. یکی مکشوف ودیگری معمولی. مکشوف یعنی اتوبوسی که سقف آن را برداشته بودند تا مردان مُحرم بتوانند در روز هم طی طریق کنند و به مکه بروند. اتوبوس دومی که برای زنان کاروان بود سقف داشت. روحانی کاروان و عوامل اجرایی با اتوبوس مردان بودند ولی من و یکی از آن ها با اتوبوس زنان راهی مسجد شجره شدیم. در محل مسجد شجره با وجود ازدحام و سختی کنترل و اداره ی زائران، با همکاری دوستان کارها بسیار عالی انجام شد و حدود ساعت 10شب با همان ترکیبی که ذکر  شد، لبیک گویان به سوی مکه ی معظمه روانه شدیم. اتوبوس زنان، به خاطر این که می توانست با سرعت بیشتری راه برود، قبل از طلوع آفتاب به مکه رسید. از روی نقشه و آدرسی که داشتم، اتوبوس را به محل اسکان کاروان هدایت کردم. زنان کاروان وارد منزل شدند ولی خودم برگشتم و در مسیر آمدن اتوبوس منتظر اتوبوس مردان شدم. آنان با دو ساعت تأخیر به مکه رسیدند. من بر سر یک دو راهی که احتمال اشتباه راننده و یا خدمه ی راهنما را می دادم، ایستاده بودم. به محض این که اتوبوس از دور نمایان شد، به وسط خیابان رفتم و با تکان دادن دست علامت دادم. وقتی آن ها مرا دیدند، احساس کردم، آمدنم به آن محل کار خوبی بوده است، چرا که از برخوردشان متوجه شدم بر سر دو راهی با مشکل مواجه شده بودند. به هر حال این اتوبوس را نیز به محل استقرار کاروان بردم و به این ترتیب کاروان یک صد نفری ما که با عوامل اجرایی روی هم 111 نفر می شدیم، به سلامتی و با راحتی به مکه ی معظمه وارد شد.

اعمال عمره ی تمتع زائران انجام شد. پس از آن می بایست تا روز هشتم ذی الحجه در مکه بمانیم و از آن روز به بعد وارد اعمال حج تمتع شویم. روزهای خوب و خاطره انگیز مکه پی درپی می گذشت. «راهپیمایی برائت از مشرکین» با شکوه و عظمت خاصی در مکه برگزار شد. زائران با شور و هیجان و با اعتقاد و اطمینانی که داشتند، در این مراسم شرکت کردند. تمام شرایطی که برای موفقیت یک کاروان لازم است، تحقق یافته بود و من سرفراز و راضی روزها و شب های مکه را سپری می کردم.

روز هشتم ذی الحجه فرا رسید و باز دو دستگاه اتوبوس فراهم شد تا یکی برای زنان ودیگری برای مردان مورد استفاده قرارگیرد. قبل از ظهر با همان اتوبوس ها به مسجدالحرام رفتیم و برای حج تمتع محرم شدیم. بعداز ظهر روز هشتم ذی الحجه، ساعت 6 به طرف عرفات حرکت کردیم. هنگام غروب به عرفات رسیدیم. اتوبوس ها را داخل پارکینگ عرفات در بهترین مکانی که ممکن بود، متوقف کردم و زائران را در خیمه های از قبل آماده شده، مستقر نمودم. شب بسیار خوب و رضایت بخشی را در عرفات سپری کردیم.

روز نهم ذی الحجه که همه ی کاروان ها در عرفات بودند، ما هم طبق معمول برنامه های مربوطه را اجرا کردیم. پیش از ظهر به تدارکات و فراهم نمودن امکانات لازم برای ناهار و پذیرایی مشغول بودیم. پس از اقامه ی نماز جماعت ظهر و عصر ناهار خوردیم. عوامل اجرایی به جمع و جور و انجام کارها پرداختند و زائران به استراحت مشغول شدند. ساعت 4 بعداز ظهر چای عصرانه توزیع شد و مراسم دعای عرفه آغاز گردید. این برنامه با جدیت و توان خوبی که روحانی کاروان داشت، به بهترین شکل اجرا شد. در این فاصله کارکنان کاروان غذای حاضری زائران را برای شام شب بسته بندی و آماده کردند. هنوز آفتاب غروب نکرده بود که مراسم به پایان رسید و تقریباً کارهای تدارکاتی هم تمام شده بود. من به زائران گفتم: «توجه کنید... شرایط اینجا را دیدید و با آن آشنا شدید، برای این که در وقت صرفه جویی کرده باشیم و شما هم راحت تر به ادامه ی اعمالتان برسید، از هم اکنون از خیمه ها خارج شوید و برای تجدید وضو اقدام کنید. ضمناً هوا رو به سردی می گراید و شما می توانید در اطراف خیمه ها قدم بزنید و صحنه های زیبا و به یادماندنی خیام سرزمین عرفات را تماشا کنید.

زائران خیمه ها را ترک کردند در اطراف محل اسقرار و روی ماسه های نرم سرزمین عرفات متفرق شدند. این فرصتی بود که آنان می توانستند در اطراف خیمه ها گشتی بزنند، عکس بگیرند و آخرین لحظات وقوف در عرفات را پشت سر بگذرانند. این طرح را در اولین سفرم از مدیر کاروانی که من زائرش بودم، یاد گرفته بودم.

خوب! در فرصتی که زائران به گردش در اطراف خیمه ها و کسب آمادگی برای نماز مغرب و عشا مشغول بودند، به کارکنان کاروان گفتم :«همه ی وسایل و اثاثیه را جمع کنند و از داخل خیمه ها به وانت کاروان منتقل نمایند. غذاهای بسته بندی را بر اساس تعداد زائران تقسیم ودر کارتن های مخصوص بگذراند». آن ها خیلی سریع این کارها را انجام دادند، حتی فرش های داخل خیمه ها را جمع کرده و به وانت بار منتقل نمودند. آب آشامیدنی مورد نیاز داخل اتوبوس ها را فراهم کردند و خودشان نیز برای نماز مغرب و عشا آماده شدند.

من در تمام این مراحل به عنوان مدیرکاروان! جوان تازه کاری که فقط با سه سفر سابقه ی حج مدیر یک کاروان شده است، احساس رضایت می کردم. می دیدم که کارها خیلی عالی پیش می رود و هیچ مشکلی در روند امور کاروان به وجود نیامده است. گاهی هم نگاهی به دیگر کاروان ها می انداختم تا ببینم وضعیت کاری آن ها و روند کارشان چگونه است!!

آفتاب روز عرفه با همه ی گرمای طاقت فرسایی که در آن روز 63 درجه ای بر حجاج تحمیل کرده بود، غروب کرد. تاریکی یواش یواش چتر سیاهش را بر فراز خیمه های سفید عرفات و بر سر حجاج سفید پوش عارف می گسترانید. این تاریکی درضمن، عید قربان را مژده می داد و برنامه ی وقوف در مشعرالحرام و اعمال منی را به تصویر می کشید.

من طناب خیمه ها را باز کردم چوب هایی را که به عنوان عمود خیمه به کار گرفته شده بود، به کناری انداختم و چادر ها را روی زمین پهن کردم. زائران که برای نماز مغرب آماده شده بودند، صف های نماز جماعت را پشت سر روحانی کاروان بر این فرش گسترده و زیر سقف آسمان تشکیل دادند. وقتی هنگامه ی اذان مغرب شب دهم فرا رسید، با استفاده از بلندگوی دستی کاروان، خودم اذان گفتم و بلافاصله نماز مغرب توسط روحانی به پا شد. نمازمغرب تمام و بی درنگ نماز عشا برگزار گردید، بسته بندی های غذا تقسیم شد و دو گروه زنان و مردان آماده ی سوار شدن به اتوبوس شدند. کاروان به سوی توقفگاه اتوبوس حرکت کرد. نگاهی از روی غرور و حاکی از رضایت به اطرافم انداختم! دیدم اولین کاروانی که از محل خیمه ها خارج می شود ما هستیم. بادی به غبغب انداختم و با خرسندی از مدیریت خودم! در دل گفتم: «به به ... کجایند مدیران با تجربه و چندین ساله ی گذشته که ببینند مدیر سال اولی چه می کند»؟!

زائران به اتوبوس ها سوار شدند، آمار گرفتم، همه حاضر بودند. باز مثل گذشته من ویکی از کارکنان با اتوبوس زنان و بقیه با مردان همراه شدیم. اتوبوس مردان آماده ی حرکت شد ولی راننده ی اتوبوس زنان سوار نشده بود. من به راننده ی اتوبوس خودمان که کنار اتوبوس ایستاده بود گفتم: « یا الله ... ارکب ـ زود باش سوار شو». گفت: «لا ـ نه ». گفتم: «زود باش چرا معطلی

! می خواهیم برویم». گفت: «خوب ... برو! من نمی روم»! با ناراحتی گفتم: «چرا نمی روی ؟! مگر می توانی»؟ گفت: «نمی روم، هرکاری می خواهی بکن». او به دنبال این حرف، رفت و روی جدول کنار توقفگاه نشست و سیگارش را روشن کرد. روحانی کاروان از اتوبوس مردان ناظر جریان بود. پیاده شد و به راننده گفت: « برادر عزیز، سوار شو و اتوبوس را راه بینداز». در جواب او هم گفت: «نمی روم». خلاصه هر چه اصرار کردیم اثر نبخشید؛ خواهش کردم، به حرف نکرد. التماس کردم، توجهی ننمود. نمی دانستم چرا این طور کار شکنی می کند!

نیم ساعت گذشت. کاروان ها یکی پس از دیگری از مربع خیمه گاه خارج می شدند و در پارکینگ به اتوبوس هایشان سوار می شدند. خیلی از کاروان ها عرفات را ترک کردند. بعضی از گرو ها که از کنار ما می گذشتند و به طرف مشعر حرکت می کردند، می پرسیدند چرا معطلید مگر مشکلی پیش آمده است؟ می گفتم نه ... چیزی نیست به زودی راه می افتیم! بعضی از از دوستان که از کنار من می گذشتند می گفتند: « شما که زودتر از همه راه افتادید، چرا حرکت نمی کنید»؟ در جواب آنها می گفتم: «این آقای راننده ناز کرده و کنار پارکینگ روی جدول نشسته و سوار نمی شود».

یک ساعت گذشت ولی هم چنان در اضطراب و نگرانی لحظات بسیار سختی را طی می کردیم.  هرچه کردیم افاقه نکرد و هرچه خواندیم به گوشش فرو نرفت که نرفت. صدای اعتراض زائران بلند شد. بعضی در اثر گرما، دود وسر وصدای تردد اتوبوس ها وسایر وسایل نقلیه خسته و درمانده شدند. بعضی نگران نرسیدن به اعمال بودند و برخی ازآنان می گفتند اگر راه نمی افتید ما به دستشویی برویم! من بیش از همه در این گرفتاری جوش می زدم و در عین شرمندگی قدرت هیچ کاری را نداشتم. دقیقاً دو ساعت از زمان خروج ما از خیمه ها سپری شد. تقریباً همه ی کاروان ها رفتند. ناگهان به خود آمدم، هان کجایید مدیران با تجربه ...!، فهمیدم چه دست گلی به آب داده ام. یعنی خودم نفهمیدم! خدای مهربان من و میهمان دار حقیقی زائرانش مرا متوجه و متنبه کرد. برای چند لحظه سر در گریبان فرو بردم و باحالتی که هیچ صدایی را نمی شنیدم به خود اندیشیدم وگفتم: «چه می کنی و چه می گویی، خیال کرده ای حج و اداره ی امور زائران خانه ی خدا را تو وامثال تو انجام می دهید؟! هیهات، نه ...». آمدم روی سپر اتوبوس رو به طرف خانه خدا نشستم، دستم را به سوی مسجدالحرام نشانه گرفتم وگفتم: «خدای من! ای مهربان پروردگارمن! غلط کردم، بد اندیشیدم، به درگاهت روی می آورم و باکمال شرمندگی و خجالت از تو عذر می خواهم سهولت در امر حج را که خود مدیر آنی، از تو می خواهم. خدایا! من در سرزمینی که امیر الحاج جهان اسلام امام زمان ـ عَجَّلَ اللهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّرِیف ـ حضور داشتند، در حالی که به اصطلاح خودم مُحرم بودم، این چنین مغرور و از حقیقت دور شدم، تو مرا به رحمت بی کرانت عفو کن. خدایا! می دانم برای گناهی که مرتکب شدم، این مقدار کم است؛ ولی تو آن پروردگار مهربانی هستی که ...اشکم جاری شد و سرم را پایین نگه داشتم. هنوز قطره های اشک را از گونه ام پاک نکرده بودم که راننده ی مصری متمرد گفت :«یا هاشم ... یا الله اِرکَب ـ هاشم... زود باش سوار شو»! این را گفت و پدال اتوبوس را زیر پای  راستش فشار داد. صدای موتور اتوبوس با خروج دود غلیظ آن به همه فهماند که می خواهد حرکت کند. زائران از روی خوشحالی صلوات فرستادند و رضایت خودشان را از عمل راننده ابراز نمودند. من به سرعت سوار شدم و او حرکت کرد.

در بین راه به طرف مشعر، از شیشه ی جلو اتوبوس مسیر پر ازدحام و کوچ میلیونی حجاج را تماشا می کردم و زیر لب می گفتم: «رَبِّ یَسِّر وَ لا تُعَسِّر وَ سَهِّل عَلَینا یا رَبِّ العالَمِینَ ـ خدایا! تو خود آسان کن و کار را سخت مگیر و همه ی امور را برای ما سهل و راحت قرار بده، ای مهربان پروردگارجهانیان».

وقتی چشمم به تابلویی افتاد که ورود به سرزمین مقدس مشعرالحرام را نوید می داد؛ دوباره از پندار و کردار غلطم یاد کردم و با تمام وجود خدای مهربان را خواندم که: «رَبِّ اغفِر وَارحَم وَ اعفُ وَ تَکَرَّم وَ تَجاوَزعمّا تَعلَم ـ پروردگارا! بیامرز وببخش، بزرگواری کن و از آن چه تو خود می دانی درگذر».              

 



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 25 شهریور 1396 03:14 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I in finding
It truly helpful & it helped me out much. I'm hoping to provide something again and aid others
like you helped me.
شنبه 7 مرداد 1396 02:12 ق.ظ
Hello, this weekend is nice in favor of me, for the reason that
this moment i am reading this impressive informative article here at my house.
جمعه 6 مرداد 1396 09:19 ق.ظ
I've been surfing online greater than three hours these days, but I never found
any attention-grabbing article like yours. It's pretty price sufficient for me.
In my opinion, if all web owners and bloggers made excellent content as you probably
did, the net might be much more useful than ever before.
جمعه 30 تیر 1396 09:51 ب.ظ
I think the admin of this web site is actually working hard in favor of his web page, because here
every information is quality based material.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';