تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران ـ اتوبوس مشاعر
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران

 

خاطره ی ششم ـ اتوبوس مشاعر    

       موسم حج سال 1366 یکی از نقاط عطف تاریخ انقلاب اسلامی به شمار می رود. حادثه ای که توسط ایادی استکبار جهانی در ششم ذی الحجه ی آن سال به وقوع پیوست ،جمعه ی قبل از ایام تشریق را به «جمعه ی خونین مکه» تبدیل کرد.

        بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی وتجلی اندیشه ی ناب «حج ابراهیمی»، هر سال در مدینه ی منوره و مکه ی مکرمه راهپیمایی با شکوهی برگزار می شد.

        ابتدا زمانی که همه ی کاروان های مدینه قبل مستقر می شدند، «راهپیمایی وحدت» بر پا می شد. این مراسم عبادی سیاسی نمایش صحنه های با شکوه و وحدت آفرینی بود که صدای رسای امت انقلابی ایران اسلامی را، به گوش همه ی مسلمانان شرکت کننده درکنگره ی عظیم حج می رساند که: «یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا». این راهپیمایی از مقابل ساختمان «بعثه امام خمینی(ره)» آغاز و به حرم شریف نبوی و شرکت در نماز جماعت ختم می شد.

        ابتدا زمانی که همه ی کاروان های مدینه قبل مستقر می شدند، «راهپیمایی وحدت» بر پا می شد. این مراسم عبادی سیاسی نمایش صحنه های با شکوه و وحدت آفرینی بود که صدای رسای امت انقلابی ایران اسلامی را، به گوش همه ی مسلمانان شرکت کننده درکنگره ی عظیم حج می رساند که: «یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا». این راهپیمایی از مقابل ساختمان «بعثه امام خمینی(ره)» آغاز و به حرم شریف نبوی و شرکت در نماز جماعت ختم می شد.

       اما در مکه هنگامی که همه ی کاروان های ایرانی حضور داشتند، در یکی از روزهای قبل از عزیمت به عرفات، راهپیمایی عظیمی تحت عنوان «برائت از مشرکین» صورت می گرفت.

از سال 1361 به بعد که من هم به توفیق الهی چونان قطره ای ناچیز به دریای بی کران رحمت الهی در طواف کوی یار پیوند خوردم، شاهد اجرا و تحقق این رسالت بزرگ حجاج افتخار آفرین ایرانی بودم. در سال های دهه ی اول پیروزی انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس، این راهپیمایی ها در افزایش سطح آگاهی مسلمانان جهان نقش عمده ای ایفا کرد. تأثیر برگزاری این راهپیمایی ها که با هدایت امام راحل (ره) و مدیریت نماینده ی معظم له در حج و زیارت انجام می شد، در تنویر افکارعمومی به ویژه جوانان و تحصیل کردگان جوامع اسلامی آثار به سزایی از خود بر جای گذاشت.

در تمام این سال ها مراسم راهپیمایی وحدت در مدینه و برائت از مشرکین در مکه با شکوهی چشمگیر و بدون کوچکترین در گیری یا برخوردی به پایان می رسید. فقط سال 1366 بود که با برنامه ریزی قبلی و هماهنگی به عمل آمده بین سران استکبار و حکومت سعودی، مراسم عقیدتی سیاسی بهترین حاجیان  مؤمن و متعبد آن زمان، به خاک و خون کشیده شد. در این فاجعه ی دلخراش، بیش از 400 نفر زن و مرد مسلمان را با بی رحمی به شهادت رساندند به علاوه عده ی زیادی از زائران ایرانی خانه ی خدا، در محدوده ی حرم امن الهی مجروح، مضروب و مرعوب شدند.

       آن روز، جمعه ششم ذی الحجه بود و براساس تقویم عربستان سه روز بعد«روز عرفه» و سه شنبه ی آن هفته «عید قربان» بود. تعدادی از کاروان ها، عصر روز هشتم ذی الحجه از مکه به عرفات می روند و بقیه تا صبح روز بعد خود را به عرفات می رسانند. طبعاً عوامل اجرایی کاروان ها بیشترین و مهم ترین کارهای عملیات حج را از دوـ سه روز قبل از عرفه تا پایان مراسم حج یعنی روز دوازدهم ذی الحجه انجام می دهند.

        ساختمان بعثه ی امام در منطقه ی «معابده» بود. از آن جا تا مسجد الحرام کمی بیشتر از یک کیلومتر فاصله بود. قرار اجتماع ساعت4 بعداز ظهر و بنا بود بعد از اجتماع حجاج ایرانی در مقابل ساختمان، جمعیت تظاهر کننده آرام و با شعارهایی که از بلندگو پخش می شود، به طرف مسجدالحرام حرکت کنند. این کار به موقع و طبق برنامه انجام شد. مردان در یک سمت خیابان و زنان در سمت دیگر درحالی که جانبازان و روحانیون در ابتدای جمعیت حضور داشتند به طرف حرم حرکت کردند.

       پلیس سعودی مسیر منتهی به حرم را در زیر «پل حجون» مسدود کرده بود. وقتی جمعیت به آن جا رسید با ممانعت پلیس مواجه شد. مأموران پلیس سعودی با تمام تجهیزات نظامی و انتظامی و استقرار نیرو در خیابان، زیر و روی پل، در ساختمان های مشرف به خیابان و آمادگی برنامه ریزی شده با مردم بی دفاع درگیر شدند. انبوه جمعیت، فشردگی و ازدحام ناشی از حرکت زائران به سمت جلو، مسدود بودن راه، درگیری و برخورد فیزیکی پلیس حادثه را رقم زد. ضرب و جرح، تیر اندازی حتی تیر مستقیم به افراد، فعالیت مسلسل های ثابت روی پل به طرف مردم و روی هم ریختن زائران به دلیل فشار بی حد جمعیت، جمعه ی آرام و روزهای آمادگی برای ایام تشریق را به ظالمانه ترین میهمان کشی سعودی ها تبدیل کرد.

       اما بروزحادثه ی جمعه ی خونین، عملیات و روند حج را نیز از چند جهت تحت تأثیر قرار داد:

1ـ عده ای از زائران ایرانی که مانند بقیه ی حجاج می بایست با برخورداری از سلامت جسمی و روانی مُحرم شده و اعمال حج را به جا آورند، آسیب دیده و مجروح و وحشت زده شدند.

2ـ عوامل اجرایی کاروان ها که خود مانند زائران بودند، علاوه بر آسیب دیدگی و تشویش فکری، هم موظف به انجام کارهای عادی حج بودند و هم از نظر عاطفی، اخلاقی و مسئولیتی که بر عهده داشتند، موظف به رسیدگی و پیگیری امور آسیب دیده ها، مجروحین، گمشدگان و... بودند.

3ـ مسئولین شرکت های سعودی و طرف قرارداد ستادهای حج و زیارت جمهوری اسلامی ایران، که براساس قرارداد منعقده موظف به ارائه ی خدمات لازم بودند ،کارشکنی می کردند.

4ـ مسئولین دولتی و دستگاه های اجرایی سعودی به شکل های گوناگون در روند عملیات حج، نارسایی و مشکل ایجاد می کردند.

5ـ صدا، سیما و مطبوعات عربستان و حتی رسانه های گروهی جهانی، تبلیغات شدیدی علیه جمهوری اسلامی ایران به پا کرده بودند.

6ـ مردم مکه تحت تأثیر جو مسموم تبلیغاتی و انتشار خبرهای دروغین توسط حکومت سعودی، به ناحق رفتار بسیار شدید و ناپسندی در برخورد با ایرانیان از خود نشان می دادند؛ به طوری که خشم، عصبانیت و حتی برخورد فیزیکی آنان با زائران ایرانی، حالتی از تنفر و خصومت متقابل به وجود آورده بود.

در کاروان ما که مجموعاً120 نفر بودیم، فقط تعدادی مجروح و گم شده داشتیم. مرد محترم وبزرگواری که پدر دو شهید بود، وقتی به خانه آمد، سرش باند پیچی بود، کفش به پا نداشت و رنگ چهره اش کاملاً زرد شده بود. او می گفت: «در اوج درگیری که صدای شلیک گلوله از هر طرف به گوش می رسید، سنگ و شیشه و سطل شن از ساختمان های بلند اطراف به سر و روی مردم می ریختند، من خم شدم تا کفشم را بپوشم، ناگهان ضربه های متوالی چوب دست پلیس بر سر و پشتم فرود آمد». سرش چند بخیه خورده بود و تمام سطح پشتش مثل جگر، سیاه شده بود. وقتی به او گفتم: «حاجی آقا اِن شاءَ الله بهتر باشید، این ها چوبی نیست که به هرکس بخورد». او لبخندی زدوگفت: «این ها که چیزی نیست، مگر تصاویر حمله های وحشیانه ی صهیونیست ها را در تلویزیون ندیده ای؟ جان صدها تن مثل من فدای رزمندگانی که برای پاسداری از دین و میهن اسلامی جانشان را در کف اخلاص گذاشته و مردانه مبارزه می کنند. وقتی که اولین ضربه به سرم خورد، صدای پسر کوچکم در فضای ذهنم پیچید که می گفت: بابا جان ... تیری که از سوی شقی ترین افراد روزگار در قلب من نشست، با این چوبی که به سر تو خورد، هردو از یک جا منشأ می گیرد».

      شب شده بود ولی جلو درب ساختمان های محل استقرار ایرانی ها شلوغ بود. رفت و آمد اتومبیل های پلیس و آمبولانس ها در خیابانهای مرکزی مکه ادامه داشت. هر کسی در پی کسب اطلاعات زائران کاروان و همسفران خود بود. من هم اتاق های زائران را کنترل کردم، بیش از20 نفر هنوز به منزل نیامده بودند.

        خانم60 ساله ای می گفت: «من با خواهرم کنار هم بودیم، وقتی درگیری شروع شد، دیدم او بر زمین افتاده و دژخیمی با پوتین نظامی، پایش را روی صورت او گذاشت. هنگامی که پایش را برداشت، آثار پوتین سربازی روی بینی خواهرم دیده می شد». آن زن زار زار می گریست و می گفت: «صد در صد خواهرم شهید شده است».

         مرتب در محل امداد گمشدگان حضور می یافتم و هریک از زائران کاروان را که می دیدم، به محل اقامت می آوردم. این کار تا ساعت 4 بامداد ـ که بالاخره خواهر آن زن هم پیدا شد ـ به طول انجامید. بسیار خوشحال شدم که او هم توانسته خودش را از مهلکه نجات دهد. با آمدن او به منزل، دیگر ما گمشده ای نداشتیم و همه در کاروان حاضر بودند.

        با این حال و درچنین شرایط نابسامانی، می خواستیم مقدمات کار منی و عرفات را فراهم آوریم. روز بعد از حادثه، ستاد حج مانند شهرهای جنگ زده بود. در عین حال با بهره گیری از نیروی ایمان و ثبات قدمی که پیروان نهضت امام خمینی داشتند، برنامه ریزی های کار حج پیگیری و عمل می شد. آن روز موفق شدیم، دفترچه های تحویل اتوبوس منی و عرفات را از ستاد حج تحویل بگیریم. من دو دفترچه در اختیار داشتم که هر یک متعلق به یک شرکت حمل و نقل بود. بنابراین کار من در بعد از ظهرهمان روز این بود که به این دو شرکت مراجعه نمایم و از هر کدام یک اتوبوس با راننده تحویل بگیرم. این دو دستگاه اتوبوس زائران کاروان را از مکه به عرفات، واز آن جا به مشعر و منی و آخر کار در روز دوازدهم ذی الحجه از منی به مکه انتقال می داد.

       با جمعی از مدیران کاروان ها قرار گذاشتیم ساعت 5 بعداز ظهر وسیله ی نقلیه ای را اجاره کنیم و به محل توقفگاه اتوبوس ها برویم. آدرس محل تحویل اتوبوس ها را در تابلواعلانات ستاد حج نصب کرده بودند. یکی از آن ها در نزدیکی مکه بعد از مسجد تنعیم بود. ولی بقیه ی آن ها درمنطقه ی«شمیسی» قرار داشت که در30 کیلومتری اتوبان جده واقع است. از دو دفترچه ای که به کاروان، اختصاص پیدا کرده بود، یکی متعلق به شرکتی بود که در شمیسی قرار داشت. بنابراین دفترچه ی دیگر را به معاون کاروان دادم تا به همراه یکی از کارکنان دیگر برای تحویل اتوبوس اقدام کند.

      طبق قرار با 13 نفر از مدیران و عوامل اجرایی کاروان های هم استانی، یک اتومبیل جمس کرایه کردیم تا ما را به«شمیسی» ببرد. پس از این که همه سوار شدیم، اتومبیل به رانندگی یک جوان سودانی حرکت کرد. بعد از عبور از یک خیابان اصلی به یک خیابان فرعی و سپس به کوچه ای وارد شد. من که کنار راننده بودم از او پرسیدم چرا به این کوچه آمدی؟ راننده گفت: «من سودانی هستم، هنگام مراجعت برای ورود به مکه، ارائه ی مجوز اقامت در عربستان ضروری است، می روم تا از منزلم آن را بردارم». خیلی سریع گذرنامه اش را برداشت و راه شمیسی را در پیش گرفت. بعد از25 تا30 دقیقه در منطقه ی شمیسی مقابل درب ورودی یکی از توقفگاه ها ایستاد. همه ی دوستان غیر از من پیاده شدند. معلوم شد اتوبوس هایی که به کاروان های این دوستان داده بودند، همه از همین شرکت بود. ولی دفترچه ی من به شرکتی دیگر تعلق داشت. از راننده خواهش کردم مرا به توقفگاه مورد نظرم که در3 کیلومتری محل اول بود ببرد. او با ناراحتی قبول کرد. البته کرایه ای را که بنا بود به او بپردازیم، هنوز نزد من بود و او به نوعی مجبور شد مرا به مقصد برساند.

        برای رسیدن به توقفگاه ناچار بودیم از محل بازرسی پلیس عبور کنیم. وقتی به آن جا رسیدیم، مأمور پلیس سعودی راننده را که تنها مسافر اتومبیلش من بودم متوقف کرد. از او سؤال کرد: «از کجا می آیی و به کجا می روی»؟ راننده جواب داد: « من 14 نفر ایرانی را برای تحویل گرفتن اتوبوس مشاعر به این محل آورده ام و یک نفراز آنان را باید به توقفگاه دیگربرسانم». مأمور پلیس مدارک راننده را گرفت ولی بعد از لحظه ای راه افتاد تا آن ها را به رئیس پاسگاه که چند قدم دورتر ایستاده بود، تحویل دهد. راننده ی بیچاره هم درحالی که با نگرانی به مأمور پلیس التماس می کرد، به دنبال اوحرکت کرد. من از چند قدمی ناظر این صحنه ها بودم. رئیس پاسگاه وقتی فهمید راننده سودانی و اتومبیلی که در اختیار دارد متعلق به دیگری است، و با اتومبیلی که فقط دو سرنشین دارد، می خواهد به طرف مکه حرکت کند، دستور بازداشت او را صادر کرد. او به مأمور زیر دستش فرمان داد تا اتومبیل را توقیف کند، راننده را 900ریال سعودی جریمه و 10 روز بازداشت نماید.

         با شنیدن فرمان رئیس پاسگاه من به شدت ترسیدم. با توجه به درگیری روز گذشته و شرایط بدی که به وجود آمده بود و نیز برخوردی که با این راننده از آنان دیدم، حساب کار خودم راکردم! بیش از هر چیز نگران زائران بودم که اگر وسیله ی نقلیه نداشته باشند یا از من اطلاعی به دست نیاورند، تکلیف اعزام آنان به عرفات چه می شود؟

         هوا تاریک شده بود، من در حالی که یک پیراهن عربی به تن داشتم، با اضطراب و دلهره به رئیس پاسگاه گفتم: «آقای رئیس! من مدیر یکی از کاروان ها ی ایرانی هستم که برای تحویل اتوبوس به این جا آمده ام، اکنون با این فرمانی که شما صادر کردید من چه کنم»؟ او به کار خودش مشغول بود و کمترین توجهی به حضور من و حرف هایی که زده بودم نداشت. قدری عقب تر آمدم، آب دهانم را قورت دادم، با ترس و لرز دوباره جلو رفتم و همان حرف ها را تکرار کردم. او با غرور و حالتی متکبرانه از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت و گفت: «جیّد ـ بسیار خوب». احساس بدی داشتم. دلم شور می زد و می ترسیدم. او مشغول کار خودش شد. چند دقیقه ای منتظر ماندم، ولی بدجوری گرفتار شده بودم. سراسر وجودم را ناامیدی و ترس و اضطراب و دلشوره ی زائران فرا گرفته بود. هر چه زمان می گذشت بر ناراحتی و تشویش من افزوده می شد. مأموران پلیس به شدت مشغول کنترل عبور و مرور بودند و مقررات ویژه ی موسم حج را به اجرا می گذاشتند. من در حالی که به رسول خدا ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ ـ متوسل شده بودم، بعد از خواندن سوره های حمد و مُعَوَّذَتَین، برای سومین بار مقابل رئیس پاسگاه که مردی بلند قامت، خوش قیافه و با هیبت بود، ایستادم وگفتم: «عفواً یا سید الرئیس ـ ببخشید آقای رئیس»! ... نگاهی به من انداخت و بلا فاصله رویش را برگرداند. گفتم: «من با وظیفه ای که از ناحیه ی زائران بر عهده دارم، این جا گرفتار شده ام وتکلیفم معلوم نیست. شما حتی به حرف من گوش نمی دهید». او بدون این که حساسیت نشان بدهد، در حالی که نگاهش به محل توقف و کنترل اتومبیل ها دوخته شده بود، سری تکان داد و گفت: «اَنتَ عَلَیَّ... ـ کار تو با من ...»! منظورش را نفهمیدم ولی احساس من این بود که با ظاهر متکبرانه ای که داشت، نمی خواست مشکل مرا حل کند. نا امید به عقب برگشتم.

         ساعت را نگاه کردم، بیشتر نگران شدم، چرا که چیزی به ساعت 10شب باقی نمانده بود. یادم آمد که نماز نخوانده ام. به محل استراحت مأموران مراجعه کردم. یک بطری پلاستیکی مخصوص آب را که مقداری آب داشت گرفتم، با همان آب وضو ساختم و بر حاشیه ی جاده روی خاک و سنگ بیابان به نماز ایستادم. بعد از نماز همچون مضطری که هیچ راه نجاتی به نظرش نمی رسد، از خدا استمداد طلبیدم. از جا برخاستم، دامن پیراهن عربی را تکان دادم، دمپایی پلاستیکی را پوشیدم و به طرف رئیس پاسگاه راه افتادم. وقتی به او رسیدم، سلام دادم، در همین حال دست به جیب بردم تا کارت شناسایی ام را به او نشان بدهم. در بین چیزهایی که از جیبم بیرون آوردم، مقداری پول، یادداشت های روزمره ، فاکتور خرید، کارت شناسایی و یک کارت سفید رنگ متعلق به مُطوّف که عکس او را بر آن چاپ کرده بودند، وجود داشت. وقتی خواستم از بین آن ها کارت شناسایی را جدا کنم و به رئیس پاسگاه نشان دهم، چشمش به کارت مطوفی و عکس مطوف افتاد. بلافاصله گفت: «این کارت نزد تو چه می کند»؟ گفتم: «او مطوف ماست و ما در منی و عرفات از امکانات و خیمه هایی که مال اوست استفاده می کنیم». از این فرصتی که پیش آمده بود، استفاده کردم گفتم: «آقای رئیس من مدیر کاروانم و آمده ام تا یک اتوبوس از شرکت تحویل بگیرم. مدتی است، مرا این جا نگه داشته اید». بلافاصله در جوابم گفت: «صبر کن؛ من که گفتم انجام کار تو با من».

        باز هم منظورش را نفهمیدم، دوباره اصرار کردم که: «من نگران وناراحتم، و دیگر این که زائران و همکارانم در کاروان منتظر منند و نمی دانند چه برسرم آمده است». با شنیدن این حرف، درجه داری را که چند متر آن طرف تر ایستاده بود، با پرخاش و عصبانیت صدا زد و به او گفت :«پدر سگ برو اتومبیل سواری را به این جا بیاور». مرد پلیس دستش را به علامت احترام نظامی بالا آورد و بی درنگ به طرف ماشین سواری پلیس راهنمایی و رانندگی مکه شروع به دویدن کرد. اتومبیل تقریباً 20 متر دورتر کنار یک کانتینر پارک شده بود. او رفت و اتومبیل را آورد، در حالی که موتور ماشین را روشن گذاشته بود، در را باز کرد، پیاده شد و در مقابل فرماندهش احترام کرد وگفت: «بفرمایید قربان ... اتومبیل آماده است». فرمانده پاسگاه با ترشرویی و تندی بسیار زیادی به او گفت: «یا الله روح یابن الکلب ... زود از اینجا برو... پدرسگ». مأمور بیچاره رفت و رئیس از جایش بلند شد، درحالی که به طرف اتومبیل سواری می رفت، به من گفت: «بفرمایید سوار شوید»! از شدت ترس و تعجب نمی دانستم چه کنم. برای یک لحظه افکار گوناگونی صفحه ی ذهنم را پرکرد. خدایا او می خواهد چه کند؟ مرا به کجا می برد؟ اگر مرا دستگیر کند و به بازداشتگاه ببرد، تکلیف کاروان چه می شود؟ با خودم چه معامله ای خواهند کرد؟ و...

        به طرف اتومبیل پلیس حرکت کردم، فرمانده پشت فرمان نشسته بود و دوباره به من گفت: « بفرمایید سوار شوید». خواستم بر صندلی کنار دستش بنشینم، فکر کردم اگر درب عقب را باز کنم و روی صندلی عقب بنشینم، امنیت بیشتری دارد. بی درنگ در عقب اتومبیل کادیلاک آمریکایی پلیس سعودی را باز کردم، با احتیاط و درکمال شگفتی روی صندلی عقب نشستم. او که منتظر بود من بنشینم و در اتومبیل را ببندم، به محض این که درب را بستم حرکت کرد و آژیر اتومبیل را به صدا در آورد. او مرا به جایی می برد که نمی دانستم و درعین حال هیچ حرفی نمی زد. با سرعت زیادی راه اتوبان را در پیش گرفت و من از شیشه ی سمت  راستم نور سرخ رنگ چراغ چشمک زن اتومبیل پلیس را بر خار و خاشاک بیابان به نظاره نشسته بودم. حالتی داشتم که دیگر همه چیز را تمام شده تلقی می کردم. مثل کسی که بگوید: «آب که از سر گذشت...». دیگر نگرانی و تعجبی هم نداشتم. ساکت و بی حرکت به خط زرد کنار اتوبان که زیر تابش منقطع نور سرخ نارنجی می شد، خیره شده بودم. پس از3 الی 4 دقیقه به همان جایی رسید که دوستان من پیاده شده بودند. تازه به نقطه ی اولی رسیده بودم که دوستان من پنج ساعت قبل در آن جا از من جدا شده بودند. فرمانده پاسگاه که پشت فرمان بود، اتومبیل را متوقف  کرد و مأمور پلیسی را که وسط جاده ایستاده بود صدا زد. من به او گفتم: «آقا این جا شرکتی نیست که من باید از او اتوبوس تحویل بگیرم». او به حرف من توجهی نکرد واز مأمور پلیس سؤال کرد: «کاروان های ایرانی از همین جا اتوبوس تحویل می گیرند»؟ او در جواب ضمن احترام نظامی گفت: «بله قربان». تازه فهمیدم، فرماند سگاه با این کارش هدفی جز رساندن من به مقصد نداشته و حتی می خواهد پس از کسب اطمینان مرا پیاده کند. بنابراین بعد ازشنیدن پاسخ مأمورپلیس رو به من کرد وگفت: «این جا محل تحویل اتوبوس هاست بفرمایید پایین». من دیگر چیزی نگفتم و پیاده شدم.

         از شیشه ی درب جلو اتومبیل سرم را نزدیک بردم واز او تشکر کردم. او در حالی که لبخند مهربانانه ای بر لب داشت دستش را به علامت خداحافظی بلند کرد و در همین حال اتومبیل را با سرعت نسبتاً زیادی به حرکت درآورد. او رفت و این ماجرا به پایان رسید ولی من ماندم و یک دفترچه که حدود 5 ساعت قبل برای رسیدن به محل تحویل اتوبوس از همین نقطه حرکت کرده و به سرنوشتی دچار شده بودم که جز ترسیدن، اضطراب، نگران شدن و خستگی مفرط حاصلی نداشت. امّا در هر صورت برایم روشن بود که افسر پلیس از ابتدایی که من مشکلم را با او در میان گذاشته بودم، قصد کمک داشته بود، لیکن در شرایطی که قرار داشت، برخوردهایش را عادی جلوه می داد که برای کسی ایجاد سؤال نشود.

        اگر برای مساعدت انگیزه ای ـ که خدا می داند ـ نمی داشت، مرا به حال خودم رها می کرد و می گفت هر طور دلت می خواهد و به هرکجا که می خواهی برو! او بیش از دو ساعت معطلم کرد، به حرفم ظاهراً توجهی نکرد ولی سرانجام با وسیله ی نقلیه ی پلیس و با رانندگی خودش مرا به مقصد رساند. او می توانست مرا با راننده یا یک مأمور بفرستد، ولی خواست که خودش این عمل را انجام دهد. آری برای من روشن بود که توسل به حضرت مقدس رسول خدا ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ ـ اثر بخشیده ودل فرمانده پاسگاه را نیز به نفع من نرم گردانیده بود. امّا آن چه در آن لحظه به دلم برات شده بود ـ هر چند دلیلی برای اثبات این مدعی ندارم ـ این بود که او از مؤمنین و شیعیان امیرالمؤمنین، امام علی ـ علیه السلام ـ بود. نگاه نافذش هنگام خداحافظی در دلم جای گرفت. اگر بخواهم دلیلی هر چند نه چندان قوی برای این کلام ارائه کنم؛ می گویم او وقتی اسم و عکس مطوف کاروان را که شیعه بود، مشاهده کرد گفت: «این آقا از دوستان صمیمی من است».

        به هر حال فکر می کردم با چه وسیله ای به توقفگاه مورد نظرم بروم. وارد همان توقفگاه شدم. از مدیران یا عوامل کاروان ها که آن جا بودند راهنمایی خواستم. یکی از آنان گفت: «بعضی از کاروان ها از هر دو شرکت اتوبوس می گیرند. وقتی اتوبوس این جا را تحویل گرفتند، با همان وسیله به شرکت بعدی می روند. تو با یکی از آنان به آن جا برو».

        راه حل بسیار خوبی بود که برای من دو فایده داشت. فایده ی اول این که مرا به مقصد می رسانید. فایده ی دوم این بود که دیگر تنها نبودم و با یک هموطن و همکاربه آن جا می رفتم.

        ایستادم تا فرد مورد نظرم را یافتم. او اتوبوسی را تحویل گرفت و هنگامی که از در توقفگاه خارج می شد، در حالی که روی رکاب اتوبوس ایستاده بود، مرا صدا زد. به سرعت به طرف اتوبوس دویدم و سوار شدم. ساعت 11 شب بود. به شدت خسته، تشنه و نگران بودم. به هر ترتیب با سوار شدن به این اتوبوس توانستم برای چند لحظه بر صندلی های پرگرد و خاک آن بنشینم و پشتم را به پشتی صندلی تکیه دهم. پس از حدود 5 دقیقه به توقفگاه مورد نظر رسیدیم. از مردی که به من کمک کرده بود و مرا به مقصد رسانده بود، هم چنین از راننده ی مصری تشکرکردم و بی درنگ پیاده شدم. به سرعت به طرف دفتر شرکت حرکت کردم. دفترچه را به کارمند شرکت دادم، او پس از نوشتن موارد لازم، راننده ای را صدا زد، دفترچه مخصوص رانندگان را مهر و امضاء کرد و او را همراه من به طرف اتوبوسی که با شماره 311 مشخص شده بود، راهی کرد.

        ساعت 11:30شب بود که در اتوبان جده به سوی مکه در حرکت بودیم. راننده ی مصری پشت فرمان اتوبوسی که یک سال زیرخاک و آفتاب اطراف مکه انتظار ما را کشیده بود، از شیشه ی کثیف جلو زل زده بود و جاده را می پایید. من هم بر صندلی کنار دستش نشسته بودم و ذرات خاک روی داشبورد را می نگریستم و در عین خستگی و تشنگی راضی از نهایت کار به فکر زائران کاروان فرو رفته بودم. زائرانی که عصر فردا یعنی روز هشتم ذی الحجه در حال احرام به سرزمین مقدس عرفات کوچ خواهند کرد.

         وقتی به محل اقامتمان رسیدیم، تقریباً ساعت 12 شب بود، پدر، همسر و بستگانم که در کاروان بودند، معاون و خدمه های کاروان و همچنین تعدادی از زائران جلو در ایستاده و منتظر من بودند. از زمان خروجم از ساختمان برای دریافت اتوبوس بیش از 7 ساعت می گذشت و آنان هیچ اطلاعی از من نداشتند. نگرانی آنان بی مورد نبود. وقتی مرا در رکاب اتوبوس دیدند، آثار خوشحالی در چهره ی آنان نمایان شد.

         راننده ی مصری که از من خسته تر بود، اتوبوس را به زمین بایری که روبروی ساختمان بود منتقل کرد. به محض این که پیاده شدم، به طرف معاون کاروان رفتم. بعد از سلام بدون هیچ حرفی سؤال کردم: «اتوبوسی که شما تحویل گرفته اید، کجاست»؟ او خیلی خونسرد جواب داد: «آدرس اشتباه بود، من به محلی که معین شده بود رفتم، ولی در آن جا اتوبوسی به کسی تحویل نمی شد ...». حرفش را قطع کردم وگفتم: «بعد چه کار کردی»؟ ادامه داد: «خوب معلوم است، آمدیم و از همان وقت تا الآن این جا منتظریم تا تو بیایی»! گفتم: «خوب! چرا نرفتی جایی که اتوبوس ها را تحویل می دهند»؟ گفت: «من رفتم از ستاد سؤال کردم، تحویل اتوبوس فقط در توقفگاه های شمیسی انجام می شود».

        دیگر حرفی نزدم، ولی اسم شمیسی را که برد، مثل این بود که با پتکی سنگین به کله ام کوبیدند. امروز که روز هفتم ماه است، ازساعت 5 بعدازظهر تا 12 شب در منطقه ی شمیسی، فقط توانسته بودم یک دستگاه اتوبوس مسقّف را تحویل بگیرم. با این جریانی که به سرم آمده بود، نمی توانستم از شمیسی و شنیدن نامش خوشحال باشم. بالاخره کار به جایی رسیده بود که دوباره باید به همان جا بروم و اتوبوس دوم را نیز تحویل بگیرم.

       شاید زیبایی های خدمت در حج، مواردی از این قبیل باشد که دربرنامه ریزی ها نمی توان آن ها را پیش بینی کرد. شرایطی که ناخواسته وبه طورناگهانی پیش می آید و انسان در حالی باید از آن ها گذر کند که هم از نظر زمان وهم از نظر مکان در محدودیت قرار دارد. محدودیت زمانی آن است که مراسم و اعمال حج باید در روزها و ساعات خاصی برگزار شود. مثلاً وقوف در عرفات وقت مخصوصی دارد که غیر از آن وقوف به عنوان رکنی از ارکان حج تحقق نمی یابد. از جهت مکان هم همین طور است. این مناسک الهی فقط باید در جاهای مخصوصی عمل شود. بنابراین کار ارائه ی خدمات و مدیریت کاروان حج، عشق و سوزی خاص را می طلبد که خدا آن را در دل هر کس قرار داده، به راستی او را از نعمتی ویژه برخوردار گردانیده است و البته این نعمت را شکری واجب است که همانا خدمت بیشتر به زائران خانه اش می باشد.

        از پله های ساختمان بالا رفتم. در بین راه به یکی از خدمه ها گفتم اگر ممکن است یک فلاسک چای برای من بیاورید. رفتم سراغ روحانی کارروان، او نیز نگران شده بود و انتظار می کشید. گفتم: «حاجی جان، ما فردا عصر عازم عرفات هستیم و باید حداقل دو دستگاه اتوبوس داشته باشیم». او هم به دنبال حرف من گفت: «و البته لازم است که یکی از دو اتوبوس بدون سقف باشد تا مردان مُحرم در آن سوار شوند». گفتم: «بلی این اتوبوسی که الآن در اختیار ماست و با این مکافات فراهم شده، مسقف است. ولی برای مردها باید دوباره به شمیسی بروم و اتوبوسی دیگر بیاورم. به نظر شما همین شبی برگردم یا صبر کنم بعد از نماز صبح این کار را انجام دهم»؟ مرد روحانی لحظه ای فکر کرد وگفت: «الآن که صلاح نیست، تا اذان صبح حدود چهار ساعت وقت است، این مدت را استراحت کن که هم تجدید قوا کرده باشی و هم این که از نظر شرایط سیاسی ـ اجتماعی بهتر است در ساعات روز از مکه خارج شوی. گفتم: «من این را قبول دارم ولی اگر فردا هم مثل امروز به یک مشکل برخورد کنم، کار عقب می ماند. ما باید فردا تا ظهر زائران را به مسجدالحرام ببریم تا در آن جا مُحرم شوند». چند لحظه در سکوت گذشت گفتم: «حاج آقا در عین حال شما لطفاً برای رفتن در همین ساعت استخاره ای بگیرید». او با قرآن استخاره کرد و جوابش را در یک کلام تحویل داد: «بد است».

         صبح روز یک شنبه با صدای اذان از خواب برخاستم. پس از نماز لباس پوشیدم و به کنار خیابان رفتم. روز هشتم ذی الحجه بود، همه ی حجاج اهل سنت عازم منی بودند. تمام ماشین هایی که می توانستند، حرکت کنند، در مسیر مکه به منی مسافرکشی می کردند. شاید بیش از یک ساعت کنار خیابان ماندم ولی نتوانستم وسیله ای را اجاره کنم که مرا به شمیسی ببرد. داشتم ناامید می شدم. ولی ناگهان فکری به نظرم رسید. در چند صد متری جایی که ایستاده بودم، یک پمپ بنزین بود. به آن طرف راه افتادم. کنار خیابان، جایی که اتومبیل ها از پمپ بنزین خارج می شدند، ایستادم. اتومبیل هایی که برای سوخت گیری می آمدند، هنگام خروج که حرکت می کردند، سرعتشان کم بود و فرصت خوبی بود تا با یکی از آنان به توافق برسم. بالاخره یک سواری جمس به رانندگی یک مرد چاق و خپل با شال و عقال عربی و سبیل های سیاه از بنا گوش در رفته، راضی شد که در ازای 100 ریال سعودی مرا به شمیسی ببرد. خوشحال شدم که سرانجام پس از حدود 90 دقیقه وسیله ای فراهم شد تا در انجام این وظیفه ی مهم کمکم کند.

        وقتی روی صندلی جلو جمس کنار راننده نشسته بودم، نیم رخ او با هیکل و قیافه ای کذایی، چنان مرا به شک انداخت که هزار جور فکر به مغزم خطور کرد. مخصوصاً که یک شمشیر نیم متری برای تزیین جلو شیشه ی ماشین آویزان کرده بود! گاهی هم از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت؛ شاید افکار و اضطرابی که داشتم در چهره و رفتارم نمایان شده بود و او کم و بیش چیزهایی را درک می کرد.

        در جاده پیش می رفت که ناگهان متوجه شدم او در مسیری غیر از اتوبان در حرکت است. جاده ای معمولی و خلوت را در پیش گرفته بود و با سرعتی حدود 120 کیلومتر در ساعت رانندگی می کرد. با خودم گفتم حتماً برای نزدیک شدن راه، مسیر کوتاه تری بلد بوده که از آن جا به شمیسی می رود. باز شک برمن غالب شد، آرام نگرفتم، گفتم: «آقا... من میخواهم به موقف سیارات بروم، شما از چه راهی به شمیسی می روید»؟ گفت: «مگر تو نگفتی شمیسی! خوب من هم دارم به شمیسی می روم». کمی مطمئن شدم، شاید هم جرأت نکردم دیگر حرفی بزنم.

       در همین افکار غوطه ور بودم که به جایی رسیدیم که شبیه یک روستا بود، چند نفر پلیس سعودی در محلی که همانند پاسگاه بود، ایستاده بودند. راننده اتومبیل را متوقف کرد و از آنان پرسید، شمیسی کجاست؟ من دخالت کردم و گفتم: «آقا ... من می خواهم برای تحویل اتوبوس به توقف گاه شمیسی بروم. این آقا مرا به این جا آورد ه است». مأمور پلیس راه را به راننده نشان داد وگفت: «تو باید از این راه بروی تا به اتوبان برسی، در مسیر اتوبان و در فاصله ی30 کیلومتری مکه، قبل از پل، تابلوی شمیسی و توقفگاه اتوبوس ها مشخص است». راننده ی جمس یک نگاه غضب آلود به من انداخت وغرغرکنان به راهش ادامه داد. نگاه اخم آلود و غرغر راننده و حرکت دریک مسیر فرعی و خلوت، حسابی موجب ترس و وحشت من شد. کاری هم از دستم برنمی آمد. هرچه دعا و راز و نیاز بلد بودم در ذهنم مرور کردم. بالاخره به شمیسی رسیدیم. همان جایی که شب گذشته توسط رئیس پاسگاه با ماشین مخصوص پلیس به آن جا رفته بودم. کرایه ی راننده را دادم و از ماشین پیاده شدم.

        آن روز غیر از من هیچ کس دیگری برای تحویل اتوبوس آن جا نبود. چند دستگاه اتوبوس و تعدادی راننده باقی مانده بود و تقریباً کارها به پایان رسیده بود. دفترچه را تحویل دادم و مشخصات راننده  وشماره ی اتوبوس را گرفتم. با راننده به محل توقف اتوبوس رفتیم. یک اتوبوس دراز، دماغ دار وبدون سقف که گویا از اول عمرش شسته نشده بود، در جلو چشمانم ظاهر شد. راننده وسایل شخصی اش را جمع و جور کرد، اتوبوس را روشن نمود ومن هم توی رکاب اتوبوس ایستاده بودم که حرکت کرد. نیم ساعت بعد یعنی ساعت 8:30 صبح وارد خیابانی شد که ساختمان محل اقامت ما در آن جا بود. وقتی به مقصد رسیدیم، اتوبوس اولی را به راننده نشان دادم تا او هم ماشین را کنار آن متوقف کند. پس از توقف پیاده شدیم و در حالی که به راننده می گفتم: «بعد از این که صبحانه خوردی، با همکارت دو نفری این اتوبوس ها راتمیز کنید». به طرف ساختمان محل اقامت کاروان قدم می زدیم. اولین کسی که جلو درب ساختمان ایستاده ومنتظر بود، پدرم بود که با خوشحالی و صدایی حاکی از محبت و دلسوزی  گفت: «بابا... همین دو تا اتوبوس مال ماست»؟! گفتم:« بله آقا جان ... همین دوتا اتوبوس مال کاروان ماست که ان شاءالله امروز عصر به مشاعر خواهیم رفت».



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 06:06 ق.ظ

Appreciate it, Plenty of information!

cialis lilly tadalafi cialis side effects dangers we recommend cheapest cialis buying cialis overnight cialis online deutschland cialis online viagra cialis levitra canada discount drugs cialis cialis sale online look here cialis order on line
جمعه 7 اردیبهشت 1397 08:49 ب.ظ

Whoa tons of terrific info.
cialis daily dose generic cialis tablets we choice cialis uk american pharmacy cialis generic cialis at walmart cialis generique where to buy cialis in ontario cialis tablets australia cialis 20mg preis cf cialis 5 mg scheda tecnica
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 08:59 ق.ظ

Thanks. I like it!
buy viagra online uk next day delivery is buying viagra online safe how to purchase viagra online canadian pharmacy viagra sildenafil uk pharmacy buy viagra tablets online where can you purchase viagra sildenafil or viagra get a prescription for viagra online order viagra online usa
شنبه 18 فروردین 1397 12:37 ق.ظ

Regards. Useful information.
price cialis per pill cialis generika cialis usa cost acquistare cialis internet achat cialis en itali cialis mit grapefruitsaft cialis coupon cialis para que sirve low dose cialis blood pressure usa cialis online
جمعه 3 فروردین 1397 10:46 ب.ظ

Nicely put. Thank you.
cialis generico lilly cialis tablets for sale tadalafil 10 mg acquisto online cialis cialis price thailand cialis coupon cialis dosage recommendations the best site cialis tablets tadalafil 20mg cialis lilly tadalafi
دوشنبه 28 اسفند 1396 04:28 ق.ظ

Whoa lots of good material!
pastillas cialis y alcoho generic cialis at walmart generic cialis levitra cialis para que sirve cialis tadalafil cialis 5 mg effetti collateral cialis cuantos mg hay canadian cialis sublingual cialis online cialis y deporte
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:59 ب.ظ
Someone essentially help to make critically articles I'd state.
That is the first time I frequented your web page and thus far?
I amazed with the research you made to create this particular post incredible.
Great job!
شنبه 11 شهریور 1396 06:10 ب.ظ
Hi! This is my first comment here so I just wanted to give a
quick shout out and tell you I genuinely enjoy reading through your articles.
Can you recommend any other blogs/websites/forums that cover the same subjects?
Thanks a ton!
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:32 ق.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto a colleague who was doing a little
homework on this. And he actually ordered me lunch because I found
it for him... lol. So let me reword this.... Thank YOU for
the meal!! But yeah, thanks for spending some time to talk about this matter here
on your blog.
جمعه 6 مرداد 1396 10:32 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your
presentation but I find this topic to be really something that I think
I would never understand. It seems too complicated and extremely broad for me.
I'm looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
سه شنبه 31 تیر 1393 02:55 ب.ظ
سلام وبلاگتون خیلی خیلی خلی عالیه.
همه مطالبشو خوندم
لطفا به وبلاگ منم سری بزنین و هر چند تا میتونین نظر بذارین منتظرتون هستم یا علی خدانگهدار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';