تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ دوم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ دوم ـــــــــــــــــــــــــ

روزهایی که هوا گرم تر می شد، مخصوصاً عصرها، مکتب قرآن خوانی ملا قربان در حیاط منزلش برپا می شد. خوب یادم هست که یک طوطی سبز سخنگو داشت که قفسش را از شاخه ی درخت آویزان می کرد. بچه ها در حالی که سرشان را به جلو و عقب حرکت می دادند، عبارات هجی قرآن را بلند بلند تکرار می کردند. گاهی هم حواسشان به طوطی یا سایر رفت و آمد ها و سر و صداها پرت می شد. آنان از گوشه ی چشم، موضوع را دنبال می کردند ولی حرکت سر و تکرار کلماتشان قطع نمی شد.

مکتب خانه سر و صدای زیادی داشت اما هر کس درس خودش را می خواند. ملا هم بچه ها را کنترل می کرد و ترکه ی دستش را از دور به همه نشان می داد. بچه ها پی در پی کلمات و آیات قرآن را می خواندند، مثلاً وقتی می خواستند کلمه ی«قُل یا»را بخوانند، می گفتند: قاف با لام پیش قل، ی الف یا؛ قل یا، یا عبارت «فویل للمصلین» را این طور یاد می گرفتند: ف زبر فَ، وِ با ی زبر وَی، لام دو پیش لُن: فَوَیلٌ، لِ با لام زیر لِل، میم با صاد پیش مُص، صاد با لام زبر صَل، لام با ی زیر لِی، ن زبر نَ: لِلمُصّلِینَ. واو با لام زبر وَل، ف با جیم زبر فَج، رِ زیر رِ والفجرِ. اما من هجی خوانی را یاد نمی گرفتم، سخت بود. فقط روخوانی را به من یاد می داد. آن هم خیلی مشکل بود. از بس کلمات آیات را برایم می خواند حفظ می کردم ولی حروف را نمی شناختم. از همه جالب تر حواسم به طوطی بود که به جای بچه ها کلماتی را که می شنید تکرار می کرد!

«ملاقربان» علاوه بر اداره ی مکتب خانه و تدریس قرآن، دعانویسی هم می کرد. «سرکتاب» باز می کرد و «نظر» می گرفت. مردم برای هر بیماری و مشکلی که در زندگی داشتند، به او مراجعه می کردند. من می دیدم که وسط درس بچه ها یا تدریس قرآن، وقتی برایش مشتری می آمد، مکتب را رها می کرد و به کار پاسخ گویی به مشتری می پرداخت. خانه اش بزرگ بود و چند مستأجر هم داشت. همه ی این موارد شغل او بود و از درآمد آن زندگیش را اداره می کرد.

نمی دانم چند ماه به مکتب رفتم ولی روزگار سختی را می گذراندم. یک روز از رفتن به درس ملا قربان خود داری کردم. مادرم دستم را گرفت تا به زور به نزد ملا ببرد. در بین راه بلند بلند گریه می کردم و ترکه ی بلند دست ملا را که گاهی بچه ها را با آن تنبیه می کرد، در ذهنم مرور می کردم. خیلی وقت ها دیده بودم که پدر یا مادری دست بچه اش را می گرفت و نزد ملا می آورد و می گفت: «این بچه را تحویل بگیرید، گوشتش از شما و استخوانش از ما». کنایه از این که آن قدر کتکش بزنید که گوشتش بریزد تا آدم شود. فقط نمیرد که استخوانش به منزل باز گردد.

نزدیک مکتب خانه دستم را از دست مادر کشیدم و فرار کردم. می گریستم و می دویدم و مادر با ناراحتی و عصبانیت دنبالم می کرد. از کوچه ی کاشمری ها به میلان چهارم و از میلان چهارم به خیابان ضد فرار کردم. دوباره از سر خیابان به میلان سوم که منزلمان آن جا بود برگشتم. همه ی این مسیر را می دویدم و مادرم در پی من شتابان حرکت می کرد. بالاخره من موفق شدم. مادرم از رفتن من به مکتب ناامید شد، صدا زد؛ مامان جان... بایست تا با هم به خانه برویم. اول باور نکردم ولی وقتی گفت: «به جهنم که نمی خواهی قرآن یاد بگیری... بایست که از نفس افتادم»، ایستادم و گریه کردنم هم تمام شد. مادر به من رسید و هر دو با خوشی به خانه برگشتیم.

کار پدرم رونق گرفته بود. او خانه های خوبی می ساخت و زود به فروش می رسید. توان مالی پدرم آن قدر نبود که یک خانه ی مناسب برای خودمان بسازد و با بقیه ی سرمایه اش کار کند. اما کسب و کارش بد نبود تا جایی که در سال های1343 تا 1356با کار ساخت و ساز وضع بهتری پیدا کرده بود. مشکل ما جا به جایی و اسباب کشی بود. مادرم می گفت: «در طی این جا به جایی ها، از اسباب و اثاثیه ی اندک ما چیز سالمی نمانده است». به هر حال خانه ای را که می فروختیم، بعد از یکی دو ماه، جا به جا می شدیم. سر انجام از خیابان ضد به خیابان گاراژدارها اسباب کشی کردیم. خانه ی اول در میلان هفتم یک اتاق اجاره ای بود. مدت کمی در این خانه بودیم تا پدرم خانه ی دیگری ساخت و به آن جا رفتیم. پس از آن خانه و زمینی در میلان پنجم گاراژدارها خرید. البته طولی نکشید که خانه اش را فروخت و در زمین کنارش مشغول بنایی شد. مدتی با خریدار این منزل که «حاج حسین نژاد محمد» بود مشترک می نشستیم. من و حمید دو فرزند خانواده بودیم که امیر هم به دنیا آمد. خانه ی جدیدمان ساخته شد و سرانجام در همسایگی «مسجدآل محمد» واقع در میلان سوم خیابان گاراژدارها سکنی گزیدیم.

زمانی که در خانه ی «حاج حسین نژاد محمد» بودیم، یک روز عصر مادرم به منزل پدر بزرگم رفته بود. من با بچه های محله، بازی می کردم. چند تا از این بچه های شرور، با کاغذ و پارچه های روغنی که تعمیرکاران بیرون انداخته بودند، آتش روشن کردند. آن ها از من بزرگتر بودند. همین طور که دور آتش به تماشا ایستاده بودیم، ناگهان یکی از آن بچه ها از پشت سر مرا هل داد. به زمین خوردم و هر دو دستم در آتش فرو رفت. دادم به آسمان بلند شد و به طرف خانه دویدم. هرچه جیغ کشیدم و مادرم را صدا زدم، جوابی نشنیدم. گریه می گردم و از شدت سوزش هر دو دستم به هوا می پریدم. زن صاحب خانه گفت: «آقا جان چه شده است که گریه می کنی، مادرت خانه نیست». یادم آمد او به خانه ی پدر بزرگم رفته است. راه آ ن جا را در پیش گرفتم و همه ی راه را که تقریباً نیم کیلومتر بود دویدم. وقتی با مادرم مواجه شدم از شدت ناراحتی سراسیمه شده بود و نمی دانست باید چه کار کند. هر طور بود با کمک دیگران دست هایم را با سیب زمینی کوبیده شده پانسمان کرد. قدری از سوزش دست هایم کاسته شد. خانه ی پدر بزرگم شلوغ بود و هر کسی حرفی می زد، از شیرین کاری من هم می پرسیدند و دلداری می دادند، آن قدر که سوزش دست ها را فراموش کردم.

«حاج حسین نژاد محمد» راننده ی کامیون نفتکش بود. مردی کم سواد ولی خوش فکر بود. صدای خوشی داشت و گاهی مداحی می کرد. سال های بعد که بچه ها از مسجد به جبهه می رفتند، پسرش به نام «حبیب الله نژاد محمد» در کردستان به شهادت رسید. این پدر شهید بزرگوار، کارش را به حمل آب تغییر داد و چون کم کم پا به سن می گذاشت، پسرش «علی» رانندگی را ادامه داد. خودش متولی مسجد شد و در سال های اول دفاع مقدس به بچه های بسیج و انجمن اسلامی کمک می کرد.

طولی نکشید که از همسایگی حاج حسین به خانه ای دیگر اسباب کشی کردیم. این منزل نزدیک مسجد بود ولی در همین همسایگی مسجد، سه خانه عوض کردیم تا در منزلی150متری که سر دو نبش بود مستقر شدیم. این خانه که روبه روی مسجد بود، پای مرا به نماز و جلسه ی قرآن و سایر مراسم مذهبی باز کرد. در مجالس روضه خوانی که چای می دادند، من ظرف قند را دور می گرداندم تا مردم قند بردارند.

مادرم یک زن خانه دار و پر تلاش بود. او در خانه داری زرنگ، پر انرژی و بسیار با عاطفه و مهربان بود. قبل از ازدواج، پدر و مادرش فوت کرده بودند و در آغاز زندگی مشترک، سختی های زیادی را تحمل کرده بود. زندگی بدون مراسم و بسیار ساده ای را با پدرم شروع کرده بود. وقتی امیر دو ساله بود، خواهر بزرگ تر و سال بعد خواهر دومی به دنیا آمد. این بچه های پشت سر هم مادرمان را به سختی و زحمت انداخته بود. او بیمار و ضعیف شده بود و در عین حال خانه داری و بچه داری را ادامه می داد. پدر و مادرم هر دو، روستا زاده بودند و سواد خواندن و نوشتن نداشتند. من و دو برادر و چهار خواهرم تحت تربیت این پدر و مادر دوران طفولیت را پشت سر گذاشتیم.

سال ها پشت سر هم گذشت، آن زمان مهد کودک یا کودکستان وجود نداشت یا اگر وجود داشت ما و امثال ما از آن بی خبر بودیم. پدر و مادرم در عین حالی که خود از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند، به دلیل روحیه ی مذهبی بالایی که داشتند، در سن6 سالگی مرا به مدرسه ی باقریه فرستادند. اول مهر ماه 1344شاگرد کلاس اول مدرسه ی غیر دولتی باقریه بودم. باقریه از مجموعه ی مدارس و بناهای دینی مرحوم عابدزاده بود که در خیابان تهران، رو به روی پمپ بنزین، داخل کوچه ی باقریه قرار داشت.

مدرسه ی باقریه دولتی نبود، افتتاح و تأسیسش توسط «مرحوم عابد زاده» انجام شده بود و با رویکرد تعلیمات مذهبی اداره می شد. مدیر و آموزگارانش مردانی مذهبی بودند و بچه هایی که آن جا درس می خواندند، با آموزه های دینی آشنا می شدند. در این مدرسه خانم معلم نبود و گرایش ها و ارزش های اسلامی مورد توجه بود و دانش آموزان را در این راستا به خوبی تربیت می کردند.

«حاج علی اصغر عابدزاده» (1365 ـ 1290 شمسی)، مردی متدین، سخنور، علاقه مند به ترویج دین و با اراده بود. بعد از شهریور 1320 وارد حوزه ی علمیه ی مشهد شد و پس از تحصیل مقدمات، به طور عمده از محضر عالم بزرگوار، مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی کسب فیض کرد. او به کسب و کار نیز اشتغال داشت و کارگاه کوچکی داشت که در آن آیینه های جیبی را با قاب فلزی رنگی و تصاویر مذهبی تولید می کرد.

عابدزاده ابتدا یک جلسه ی دینی به نام «انجمن پیروان قرآن» تأسیس کرد که به قولی دارای شصت شعبه بود. سپس از سرمایه ی شخصی خود و با کمک دیگران به ساختن بنای «مهدیه» در کوچه ی پشت باغ نادری اقدام کرد. بعد از آن به نام هریک از معصومین علیهم السلام بنایی مخصوص تأسیس کرد و آن را مرکز فعالیت های فرهنگی و آموزش دینی قرار داد. آن ها عبارت بودند از: «علویه»، «فاطمیه»، «حَسنیه»، «حسینیه»، «سجادیه»، «باقریه»، «جعفریه»، «کاظمیه»، «جوادیه»، «نقویه» و «عسکریه». هر یک از این مدارس در یکی از محله ها یا خیابان های مشهد بود و مردم با روند ساخت، اداره و رویکرد دینی و به ویژه با شخص مرحوم عابد زاده خوب آشنا بودند.

من کلاس اول را در مدرسه ی باقریه خواندم و قبول شدم. جالب این که زنگ فارسی رونویسی می کردیم. یک روز دفتر مشقم تمام شد. خوشحال شدم که به دلیل نداشتن دفتر، از نوشتن مشق معاف می شوم. اما معلمم گفت: «نگران نباش، برو بنشین و روی خط های خالی بین دو سطر نوشته شده مشق بنویس». مشقمان که تمام می شد، معلم دستور می داد از عدد 1بنویسیم تا هر جا که زنگ تفریح به صدا در آید. گاهی از 500 هم رد می شد و این طور با اعداد و حساب و کتاب آشنا می شدیم.

مدیر مدرسه مرد محترمی به نام آقای افشار بود. بعضی از رفتار و یک سخنرانی او را به خاطر دارم. یک روز برای بچه ها در باره ی نماز سخنرانی می کرد. او دست هایش را تا نزدیک گوش بالا برد و گفت: «وقتی ما تکبیر می گوییم و وارد نماز می شویم، با این حرکت، تمام چیز ها غیر از خدا را به پشت سر می افکنیم، برای همین است که می گوییم الله اکبر یعنی خدا از همه چیز بزرگتر است».

یک روز همه ی بچه ها را در حیاط دوم مدرسه جمع کرده بود تا دانش آموز متخلفی را فلک کند. تماشای فلک کردن درس عبرتی بود تا همه بفهمند بار کج به منزل نمی رسد. فلک یک چوب دو متری بود که آن را به دست دو نفر می دادند. آنان دو سر چوب را در دست می گرفتند. فرد مستحق تنبیه را روی زمین می خواباندند و پاهای برهنه اش را به وسط چوب می بستند. آن گاه دو نفری که چوب در دست آن ها بود، دو سر چوب را بالا می کشیدند. کف هر دو پای شاگرد مجرم بالا می آمد تا برای ضربات ترکه یا شلاق آماده شود. سپس مدیر یا ناظم مدرسه با ترکه یا شلاق به کف پایش می زد تا بفهمد باید مؤدب باشد و خوب درس بخواند.

بچه ها دور تا دور حیاط مدرسه ایستاده بودند تا مراسم مجازات دانش آموز بد را تماشا کنند. من که خیلی کوچک و فسقلی بودم، از ترس رنگ به چهره نداشتم. مثل گنجشکی که در مشت صیاد از شدت فشار دل دل می زند، دلم تاپ تاپ می زد. از دور شاهد اجرای مراسم بودم! از بس اطراف صحنه ی فلک شلوغ بود و بچه های بزرگ تر دیوار گوشتی درست کرده بودند، من خیلی خوب نمی دیدم. فقط می شنیدم که ضربه ی چوب به کف پای شاگرد نگون بخت می خورد و فریادش به آسمان بلند می شد.

سال بعد به کلاس دوم باقریه رفتم. حدود یک ماه شاید یک ماه و نیم که از سال تحصیلی گذشت، به مشکل بر خوردم. درس را نمی فهمیدم و آموزگارم هر هفته ای چند بار مرا تنبیه می کرد. تنبیه بدنی، شلاق و زدن چوب به کف دست یا حتی فلک کردن هنوز منسوخ نشده بود. شعار بچه ها این بود که «چوب معلم گل است/ هرکه نخورد خل است» و من که برای توجیه کتک هایی که می خوردم چاره ای نداشتم؛ این شعار را خوب به خاطر سپرده بودم. (.............. ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:27 ق.ظ
After looking at a few of the articles on your website, I honestly like your
way of blogging. I saved as a favorite it to my bookmark website list and will
be checking back soon. Please visit my web site too
and tell me how you feel.
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:18 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.

Look advanced to more added agreeable from you! However, how could we communicate?
چهارشنبه 6 خرداد 1394 01:36 ب.ظ
سلام دقیقا این جمله زیبا رو ما هم که شاگرد شما بودیم به یاد داریم بیست سال پیش..همیشه سر کلاس میگفتین اما یکبار هم اجرا نشد چوب معلم گل است هر کی نخورد خل است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';