تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ چهارم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ چهارم ـــــــــــــــــــــــــ 

 

آن زمان در همه ی خانه های مسکونی آب لوله کشی شهری نبود. در بسیاری از خانه های شهر چاه آب بود و با چرخ چاه و سطل لاستیکی از چاه آب می کشیدند. یکی از امتیازات خانه های مسکونی داشتن چاه آب بود. آب را در حوض وسط حیاط می ریختند و زمستان و تابستان برای شست و شو و مصارف مختلف از آب همین حوض استفاده می کردند. البته هر دو ـ سه ماه یک بار آب حوض را تخلیه و آن را تمیز می کردند و دو باره پر آب می کردند تا استفاده کنند. زمستان ها با چوب و حصیر و کاهگل روی حوض را می پوشاندند تا آب یخ نزند. آب آشامیدنی مورد نیاز هم از چاه بود، آب را در یک خُم سفالی می ریختند و کم کم مصرف می کردند. امکانات زندگی بسیار محدود بود. همه برق نداشتند، مخصوصاً خانه هایی را تازه می ساختند، مردم با «چراغ گرد سوز» و فانوس روشنایی مورد نیاز خود را تأمین می کردند. بعضی از خانوده ها «چراغ توری» داشتند.

در بعضی خانه ها هنوز تنور بود تا هرکس می خواهد خود نان بپزد، یخچال نبود، اگر کسی گوشتی داشت آن را در سبد سیمی فلزی می گذاشت و از دهانه ی چاه آب آویزان می کرد تا خنک بماند. در بیشتر خانه ها مرغ و خروس پرورش می دادند و بسیاری از خانواده ها گوسفند پرواری می بستند تا برای زمستان پیش روی خود گوشت قورمه داشته باشند. هر سبزی و میوه ای فقط در فصل خود موجود بود و این طور نبود که محصولات مختلف چهار فصل در همه ی زمان ها در بازار یافت شود.

اول تابستان آبغوره می گرفتند، آخر تابستان رب گوجه فرنگی می پختند، سبزی خشک می کردند و با خشک کردن برگه ی گوجه فرنگی، خشک کردن بادنجان و از این دست کارها، سفره ی زمستان خود را رونق می بخشیدند.

تلویزیون نبود، رادیو خیلی کم بود و فقط در خانواده هایی پیدا می شد که زیاد مقید نبودند، روزنامه کم بود و گاهی اخبار خاص و حوادث را تبلیغ می کردند و روزنامه های تک برگی خود را می فروختند. برای پخت و پز، چراغ نفتی روشن می کردند، هیچ کس در خانه اش حمام نداشت، همه از حمام های عمومی استفاده می کردند و از همه مهمتر هر خانواده در یک اتاق با یک صندوق خانه ی کوچک روزگار می گذراند و اگر خیلی دارا بودند، خانه ی شخصی داشتند اما باز اتاق های اضافه را به مستأجر اجاره می دادند و خود در دو اتاق، یکی نشیمن و دیگری میهان خانه زندگی می کردند.

بعضی از خانه ها چاه نداشت. سر بعضی از چهارراه ها «فشاری آب» بود. «فشاری» یک لوله ی بزرگ چدنی به رنگ قرمز با یک دکمه ی بزرگ فنری بود که آن را روی یک سکوی سیمانی نصب کرده بودند. وقتی با کف دست دکمه را فشار می دادند، از لوله ی این دستگاه آب خارج می شد. مردم بی آب، سطلی را زیر لوله ی آب می گذاشتند، دکمه ی آن را فشار می دادند تا سطل از آب پر شود. تمام آب مصرفی خود را از این راه تهیه می کردند. زنان خانه دار و دخترانشان ظرف و لباس کثیف را در کنار فشاری می شستند. همیشه در اطراف فشاری عده ای زن و دختر مشغول کار شستشو بودند و بیش از کاری که می کردند سر و صدا داشتند.

آبی که از محل فشاری جاری می شد، هم چنین پسماند آب شستشوی ظروف و لباس، روی زمین یک جوی مارپیچ پدید آورده بود. گذر زمان باعث شده بود که این آب کثیف، محل زندگی انواع حشرات شود. جوی آب از لجن سیاه شده بود و آب آلوده از وسط آن به سمت خیابان نخریسی جاری بود. «چغوک ها» و «سو سه لنگ ها» هم از فرصت استفاده کرده به شکار حشرات مشغول بودند.

یکی از بازی های جالب، کثیف و خطرناک من این بود که با دو چوب کوچک مثل مداد، یک زنبور گاوی را می گرفتم. با تبحر و تخصص کم نظیری نیش آن را بیرون می کشیدم و حیوانک را خلع سلاح می کردم. سپس یک تکه نخ قرقره به پای زنبور می بستم و آن را پرپری می دادم. حشره ی نیش کشیده به خیال این که آزاد شده، پرواز می کرد تا نیمه جانش را نجات دهد ولی پس از یک متر پریدن، با نخی که گرفتار آن شده بود متوقف می شد. زور می زد که خود را خلاص کند. صدای وز وز بال زدنش در هوا می پیچید و مانند هلی کوپتری که در جا پرواز می کند، بال بال می زد. این بازی چندش آور، هم خنده دار بود و هم چون با بی باکی همراه بود، در من احساس شجاعت ایجاد می کرد.

وجود گاراژها و تعمیر گاه های مختلف باعث تردد و توقف کامیون ها می شد. وسایل بازی ما از این شرایط نیز تبعیت می کرد. گاهی با کاسه نمد فلزی با قطر 15سانتیمتر و یا با طوقه ی دوچرخه ارّده بازی می کردیم، گاهی با ماشین پلاستیکی کوچکی که با یک تکه نخ روی زمین کشیده می شد، ماشین بازی می کردیم.

دو ماه از کلاس اول مدرسه ی دولتی را پشت سر گذاشتم. مدرسه نوبت بعداز ظهر بود و تا ظهر در خانه بودم. حمید چهار ساله و امیر شیر خواره بود. ما دو اتاق داشتیم که یکی بزرگتر و دیگری کوچک تر بود. بین دو اتاق فقط یک درگاه بود که به دیوارش پرده زده بودیم. بخشی از وسایل اضافی و کار پخت و پز در اتاق کوچک قرار داشت. یک روز ظهر قبل از این که راهی مدرسه بشوم دو باره دست هایم سوخت.

مادرم یک ظرف کوچک روی چراغ خوراک پزی گذاشته بود تا پیاز داغ درست کند. من هم آماده شده بودم که کم کم راهی مدرسه بشوم. او وقتی از کار منزل خاطر جمع و امیر خواب بود، می توانست نمازش را در مسجد به جماعت بخواند. هنگام اذان، مادرم برای نماز به مسجد رفته و از پیاز داغ روی چراغ غافل شده بود.

مادرم در مسجد و امیر در گهواره بود که احساس کردم بوی تندی به مشام می رسد. پرده ی اتاق کوچک را کنار زدم دیدم داخل ظرف پیاز داغ آتش گرفته است. دستپاچه شدم و نمی دانستم باید چه کار کنم. به نظرم رسید اگر ظرف آتش را از روی چراغ بردارم و به بیرون اتاق ببرم مشکل حل می شود. بی درنگ دستمالی برداشتم و به طرف چراغ رفتم. با دستمال دو طرف ظرف را گرفتم و از روی چراغ برداشتم. دستمال آتش گرفت و شعله به دستم رسید. کاسه را پرتاب کردم ولی روغن داخل آن که آتش گرفته بود به روی انگشتان دستم ریخت. روی انگشتان دست راستم بیشتر و دست چپم کمتر سوخت. سوختگی با شعله ی آتش دستمال و روغن داغ داخل ظرف پیاز داغ عمیق بود. بلافاصله پای برهنه به طرف مسجد دویدم. جلو درب قسمت زنانه می سوختم و داد می زدم. مادرم در بین نماز، صدایم را شنیده بود، نماز را رها کرده و سراسیمه بیرون آمد. مرا دید که دادمی زنم و با دستان سوخته به طرف منزل اشاره می کنم. هر دو دویدیم، او فکر کرده بود که خانه آتش گرفته و بیش از هر چیز برای امیر که در گهواره خوابیده بوده نگران شده بود. وقتی به خانه رسیدیم هنوز امیر خواب بود ولی بوی دود و روغن و پشم سوخته تمام فضای راهرو و اتاق ها را پر کرده بود. کاسه ی داغ را که پرتاب کرده بودم، روی فرش افتاده بود و کناره ی فرش کهنه را سوزانده بود.

مادرم بعد از اطمینان از سلامت امیر، کاسه ی داغ را از روی فرش برداشت، چراغ را خاموش کرد و درب و پنجره را باز کرد تا هوا تمیز شود. تازه به فکر من افتاد که هر دو دستم سوخته بود. باز مثل دفعه ی قبل، با سیب زمینی رنده شده دو دست سوخته ی مرا پانسمان کرد. سوختگی دست هایم طوری بود که مادرم هر روز پانسمان آن را عوض می کرد. پدرم از داروخانه یک پماد سوختگی خریده بود تا کار معالجه ی دست ها یم زود تر به نتیجه برسد. پانسمان دست ها و بهانه گیری های کودکانه باعث شد که ده روز به مدرسه نروم.

زمستان 1345که من کلاس اول بودم، پدرم برای بار دوم تصمیم گرفت به سفر حج برود. در این سفر عمو، خاله و شوهر خاله ی من و چند نفر دیگر از دوستانشان با هم قصد حج کرده بودند. امام جماعت مسجد محلمان نیز همسفرشان بود و از این جهت راهنمای خوبی داشتند. اوایل اسفند ماه همان سال به تهران رفتند. در آن سال ها فقط از تهران با هواپیما به جده می رفتند. حجاج بیت الله الحرام، چند نفر دوست و آشنا با هم یک گروه هم خرج را تشکیل می دادند و با قطار یا اتوبوس به تهران می رفتند. از آن جا با هواپیما به جده سفر می کردند و اسکان و خورد وخوراکشان با خودشان بود. کاروان ها فقط امور دینی، مناسک حج و ایام تشریق را مدیریت می کردند.

روز دوشنبه 29 اسفند 1345فرا رسید. فردای آن روز عید نوروز بود و پدر من در سفر حج. آن سال به تقویم عربستان، عید قربان با عید نوروز ایرانیان مصادف شده بود. غروب شب عید «دایی عباس» به خانه ی ما آمد. او به مادرم گفت: « چون آقا به مکه رفته و امشب که شب عید است شما تنها هستید، من آمده ام تا شام شب عید را با شما باشم». او یک موتور دنده ای «چوپا» داشت.  موتور سیکلت دایی عباس که در راهرو منزل ما روی جک بود، احساس می کردم چه قدر ما خوشبخت هستیم که دایی من چنین موتور بزرگی دارد. کاش بچه های کلاسمان می بودند و می دیدند که این موتور سیکلت سیاه رنگ و بزرگ چه قدر زیباست!

مادرم پلو مرغ پخت و من منتظر بودم تا وقتی قابلمه ی غذا را به سر سفره می آورند، زود تکه های گوشت مرغ را از لای پلو خارج کند. آن شب که شب عید نوروز بود، من، حمید و مادرم با دایی عباس که به مهربانی معروف بود، پلو مرغ خوردیم. امیر نُه ماهه بود و فقط در بغل مادر، از سر انگشت او برنج و ذرات گوشت له شده را می مکید. بعد که معنی حج را با تمام وجودم درک کردم، فهمیدم در چنین شبی که ما با دایی مهربانمان پلو مرغ می خوردیم، پدرم در احرام حج، شب عید قربان را در مشعرالحرام گذرانده است. 

در سال بعد یعنی سال تحصیلی 47 ـ 1346که کلاس دوم بودم، مدرسه به ساختمان جدیدی در حاشیه ی بلوار فرودگاه به نام «دبستان نوبنیاد» منتقل شد. این ساختمان بعد از تعریض خیابان، تجدید بنا شد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی«مدرسه ی راهنمایی توحید»نام گرفت. در کلاس دوم هم وضع تحصیلی خوبی داشتم. مبصر کلاسمان «محمد داوطلب» بود که شاگرد اول کلاس بود. من با او رقابت داشتم ولی هرگز معدلم به معدل او نرسید. معلم کلاس ما آقای شجاعی بود. آقای شجاعی روش خوبی داشت. مشق های ما را با خودکار قرمز خط نمی زد، بلکه پایین صفحه ی دفترمان ستاره می کشید. هر کس خوش خط تر و زیبا تر می نوشت، ستاره ی بیشتری می گرفت. جمع ستاره ها که به 20 می رسید جایزه داشت.

مدیر این مدرسه «آقای چیتگر» بود. یک مربی تربیتی هم به نام «آقای موسوی» کارهای فرهنگی و تربیتی را بر عهده داشت. یک روز صبح آقای موسوی سر صف و مراسم آغازین، بچه ها را نصیحت می کرد. او که یک ترکه ی کلفت در دست داشت، بچه ها را تهدید می کرد که اگر وظایف تربیتی و درسی خود را انجام ندهند، با این چوب تنبیه خواهند شد. بعد برای توجیه روش خود گفت: «بله ... تا نباشد چوب تر/ فرمان نبرد گاو و خر». (................ ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:52 ق.ظ
Hello, i think that i noticed you visited my web site thus i came to go back the desire?.I'm attempting to in finding issues
to enhance my web site!I assume its adequate to make use of a few of your ideas!!
شنبه 7 مرداد 1396 01:51 ق.ظ
Hello! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing a
few months of hard work due to no backup. Do you have
any methods to prevent hackers?
پنجشنبه 29 تیر 1396 09:20 ب.ظ
Hi! I just wish to offer you a huge thumbs up for the great information you've got here on this post.
I will be coming back to your site for more soon.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';