تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ پنجم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ پنجم ـــــــــــــــــــــــــ

         در آن روزگار، در این مدرسه مثل سایر مدارس، پیش آهنگی رونق داشت. آقای موسوی البته نه با چوب سر صف بلکه با مدارا و مهربانی، امور پیشاهنگی را پیش می برد. بعضی از بچه ها در این تشکل دانش آموزی عضو شده بودند. من جزئیات لباسشان را خوب وارسی می کردم و از ترکیب لباس و رنگ و نشانی که داشتند خوشم می آمد ولی هرگز به نظرم نرسید که مثل آنان عضو سازمان پیشاهنگی بشوم. فکر می کردم این بچه ها و خانواده هایشان با ما فرق دارند که توانسته اند چنین لباس های خاصی را تهیه کنند.

پیش‌آهنگی جنبشی بین‌المللی برای امداد و کمک ‌رسانی در مواقع اضطراری است. این جنبش در سال۱۹۰۷میلادی توسط «ربرت استفنسن بادن پاول» پایه گذاری شد و به سرعت در سراسر جهان توسعه یافت. سازمان پیش آهنگی در سال۱۳۰۴شمسی در ایران، توسط «احمد امین زاده» تأسیس گردید و تا حدود سال1310 ادامه یافت. سال1313ترویج پیش‌آهنگی مورد توجه نظام شاهنشاهی قرار گرفت و وزارت فرهنگ مأمور اجرای آن شد. در مهر ماه همان سال «مسترگیبسن»، متخصص آمریكایی، برای سرپرستی تربیت بدنی و پیش‌آهنگی به ایران دعوت شد.

در خردادماه سال۱۳۱۴اولین دوره ی مربی گری در اردوگاه منظریه ی تهران (اردوگاه شهید باهنر) برگزار شد. در این دوره 40 نفر از مربیان تهران و 44 نفر از مربیان شهرستان‌ها به مدت 15روز شرکت کردند. در طول تعطیلات تابستان همان سال، مقررات و آیین نامه‌های لازم برای اجرای پیش‌آهنگی تهیه و تدوین شد. با این تلاش ها، فعالیت پیش آهنگی روز به روز در تمام شهرستان های كشور توسعه یافت.

با وقوع جنگ جهانی٬ از سال۱۳۲۰تا سال۱۳۳۲فعالیت پیشاهنگی در ایران متوقف شد و طی11سال جز در یكی دو دسته ی كوچك، فعالیتی وجود نداشت. سال1332«دكتر حسین بنائی»كه تحصیلات عالی خود را در رشته ی تعلیم و تربیت، روانشناسی و تربیت  بدنی درآمریكا به پایان رسانیده بود،  مأمور بازسازی سازمان پیش‌آهنگی ایران شد. «دکترحسین بنائی» که خود مربی علاقه مندی بود، فعالیت‌های پیش‌آهنگی را آغاز کرد و در آذرماه سال1332با تشكیل اولین كلاس مربیان پیش‌آهنگی،  روند جدیدی را در ایران بنا نهاد.

پیش‌آهنگی ایران در سال1334از طرف دفتر بین‌المللی پیش‌آهنگی به رسمیت شناخته شد. سال 1335 اولین جمبوری ملی پیش‌آهنگان ایران تشكیل شد. دو سال بعد در سال1337دومین جمبوری ملی پیش‌آهنگان ایران‌ با شركت بیش از 4000نفر پیش‌آهنگ تشكیل شد و در این  جمبوری پیش‌آهنگان كشورهای پاكستان، تركیه، عراق، اردن، انگلیس، ژاپن، آلمان  و آمریكایی‌های مقیم ایران شركت داشتند.

در سال1339سومین جمبوری ملی پیش‌آهنگی ایران با شركت بیش از 10000نفر پیش‌آهنگ ایرانی و خارجی تشكیل شد. در همین سال، از طرف دفتر بین‌المللی پیش‌آهنگی، منظریه (اردوگاه شهید باهنر) به عنوان یك مركز بین‌المللی تربیت مربی و تشكیل كلاس‌ها شناخته و دکتر بنائی به عضویت كمیته ی دوازده نفری پیش‌آهنگی جهان انتخاب شد.

سال1341 انجمن طرفداران پیش‌آهنگی در ایران تشكیل شد و عده‌ای از شخصیت‌های بالای مملكتی، عضویت این انجمن را پذیرفتند. در سال1341اولین كنگره ی پیش‌آهنگی ایران با شركت نمایندگان شوراهای پیش‌آهنگی تمام استان‌های كشور در منظریه (اردوگاه‌ شهید باهنر)  تشكیل شد. در سال1342«علی هاشمی» دبیر انجمن طرفداران سازمان پیش‌آهنگی، مسئولیت این انجمن را بر عهده گرفت که این مسئولیت14سال به طول انجامید. در سال1342دومین كنگره ی پیش‌آهنگی ایران علاوه برجلسه ی سالیانه ی شورای عالی پیش‌آهنگی ایران، با حضور تمام استانداران، مدیران كل فرهنگ استان ها و نمایندگان شوراهای پیش‌آهنگی استان‌ تهران، تشكیل شد.  سازمان پیش‌آهنگی ایران در ردیف قوی ‌ترین سازمان ‌های پیش‌آهنگی جهان قرار گرفته بود و برنامه‌های متنوعی كه اجرا می‌شد، این سازمان را در دنیا مطرح کرده بود.

سال1363مجلس شورای اسلامی فعالیت های پیش آهنگی را منحل نمود ولی در سال1384سازمان پیش‌آهنگی نوین ایران، فعالیت خود را در زمینه ی مشاركت، رشد جوانان و نو جوانان، تبلور استعدادهای جسمی، فكری، اجتماعی و معنوی آنان آغاز نمود.

در مدرسه ی ما که تشکیلات پیشاهنگی فعال شده بود، می دیدم که بعضی از بچه ها لباس مخصوص پیشاهنگی را پوشیده و در کارهای مدرسه کمک می کنند. شعار پیشاهنگان در آن زمان «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک بود». این شعار و نوع فرهنگ حاکم بر چنین کلماتی، بیشتر ذهن انسان را به آیین زرتشتیان متوجه می کند. همین شعار در پیشاهنگی بعد از انقلاب اسلامی به شعار «کوشش کن، آماده باش و خدمت کن» تبدیل شد.

پیشاهنگی در مدرسه برای بچه های کلاس سوم تا ششم بود. دانش آموزان سال اول و دوم ابتدایی تشکیلاتی دیگر داشتند. آنان در همین سازمان پیشاهنگی، عضو تشکل «شیربچگان» می شدند. شیر پچه ها لباسشان فرق می کرد. طفلکی ها لباس ها را می پوشیدند و می دیدم که یک گوشه ی سالن ایستاده اند تا کسی تکلیفی برایشان معین کند. دلشان خوش بود که لباسشان با لباس بقیه فرق می کند.

من که کلاس دوم بودم، به بچه ها تغذیه می دادند. هر روز زنگ آخر که می شد، مبصر کلاس با اشاره ی معلم به دفتر مدرسه می رفت و سهمیه ی کلاس را می گرفت. همان دقایق پایانی زنگ آخر، تغذیه را که 3 عدد «بیسکویت سیتا» بود توزیع می کرد. این بیسکویت ها بزرگ و ضخیم، مستطیل، شکری، سوراخ سوراخ و خیلی خوشمزه بود.

معلم کلاس سوم ما، آقای گندم زاده بود. در سال تحصیلی 48 ـ 1347برای دیکته نوشتن با هم کلاسی ها رقابت داشتم. هم خوش خط و هم بی غلط می نوشتم. معمولاً معلم ها دفتر کلاسی را به من می دادند تا نام بچه ها را بنویسم. کتاب تعلیمات دینی کلاس سوم را خوب به یاد دارم. صفحات کتاب سبز رنگ بود. دو مطلب از آن کتاب در من خیلی مؤثر افتاد. یکی داستان غذا خوردن امام رضا ـ علیه السلام ـ که صبر می کردند همه ی اطرافیانشان سر سفره حاضر شوند، دیگری حدیث معروف و مثال نماز های یومیه و شستشوی پنجگانه در هر روز که موجب تمیز شدن انسان می شود.

بعد ها که بزرگ شدم و به دبیرستان می رفتم، کتابی خریدم به نام «ای کسانی که ایمان آورده اید...» این کتاب را «علی گلزاده غفوری» نوشته بود. متن کتاب آیاتی از قرآن را ترجمه و شرح کرده بود که با عبارت «یا ایهاالذین آمنوا...» شروع می شد. نمی دانم چه طور شد که فهمیدم نویسنده ی کتاب های دینی مدارس دولتی، این مرد روحانی و دو شخصیت ممتاز انقلاب اسلامی «شهید بهشتی» و «شهید باهنر» بوده اند. کتاب دینی دبستان را که به خاطر حرمت آیات قرآن متون درس ها نگه داشته بودم، نگاه کردم. دیدم در صفحه ی مشخصات کتاب، نویسندگان کتاب را به نام های «علی گلزاده ی غفوری»، «محمد حسین حسینی بهشتی» و «محمد جواد باهنر» معرفی کرده است.

قبل از ماه رمضان، یک شب پدرم با یک مرد روحانی که امام جماعت مسجد صنعتگران بود به منزل آمد. پس از این که برای او چای آورد، نشستند و با هم صحبت کردند. من هم کمی دورتر کنار درب ورودی اتاق نشسته بودم و به حرف هایی که می زدند، گوش می دادم. «حاج آقای احمدی» یک دفترچه ی کوچک را در دست داشت و چیزهایی برآن می نوشت. بعد از رفتن او دفتر چه را از پدرم گرفتم و نگاه کردم، دیدم یک مهر کوچک بیضی شکل زیر نوشته هایش زده است. پدرم توضیح داد و من فهمیدم این کار برای رسیدگی به حساب سال خمسی پدرم بوده است. البته او این کار را در سال های قبل با «حاج آقای غفوری» در جلسه ی شب های یک شنبه انجام می داد. ولی با حضور مستمرش در دو «مسجد حجت» و «صنعتگران» از مریدان «حاج آقای احمدی» شده بود و حسابش را هم با او که از مراجع تقلید اجازه داشت، پیش می برد.

«آقای احمدی» یک روحانی سید، جا افتاده و خوش لباس و با وجاهت اجتماعی بود که در دو مسجد معروف مشهد اقامه ی نماز جماعت می کرد. «مسجد صنعتگران» در فلکه ی برق، و مسجد«حجت» در خیابان تهران مرکز فعالیت و خدمات او بود. پدرم که با او در ارتباط بود، گاهی با خودرو فولکسی که به تازگی خریده بود، او را از منزلش به مسجد می آورد. من در مراسم شب های قدر شرکت کرده بودم و سخنرانی و اجرای مراسم احیای شب قدر را در هر دو مسجد به یاد دارم. در ماه های اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، یک گروه مسلح، این مرد روحانی را در جلو منزلش ترور کردند و با شیلیک یک خشاب کامل او را از پا در آوردند. این اتفاق برای یکی دو نفر دیگر هم در مشهد رخ داد ولی هیچ کدام از آنان به عنوان شهید انقلاب اسلامی پذیرفته نشدند. ماجرا از چه قرار بود، من نمی دانم ولی هرچه بود، پر واضح بود که این چهره ها در مبارزات و خط فکری انقلاب اسلامی نبودند.  

در ماه رمضان این سال پدرم تصمیم گرفت یک مجلس افطاری بر پا کند. نظر داشت که یکی از شب های قدر را به این کار اختصاص دهد اما مرد آشپزی که می خواست برایمان غذا بپزد، برنامه اش پر بود. سرانجام روز سه شنبه 26 آذر1347 برابر با 26 رمضان المبارک 1388،یعنی شب 27 ماه رمضان به نتیجه رسید. پدرم برای افطاری شب 27رمضان کارت دعوت چاپ کرد و 4 روز قبل آن ها را به خانه آورد. تنها فرد با سواد خانواده من بودم و می بایست پشت پاکت ها را بنویسم. خوشبختانه خوش خط بودم و از این که می توانم در کنار پدر و مادرم نقش خوبی ایفا کنم خوشحال بودم. شب که شد، بعد از این که پدرم از مسجد آمد، با مادرم نشستند و من هم خودنویس سناتوری را که از بقالی سر کوچه خریده بودم، پر جوهر کردم و برای نوشتن آماده شدم. پدر یا مادر پیشنهاد می کرد، آن یکی تصویب می کرد و من پشت پاکت را می نوشتم: «حضور محترم جناب آقای فلانی...» و ذوق می زدم که کار مهمی انجام می دهم که بقیه نمی توانند، احساس می کردم از چیزی که هستم بزرگ تر شده ام.

شب قبل از مجلس افطاری، «حسن آشپز» به خانه آمد، گوشت ها را برای خورشت قیمه آماده و برنج را که زن ها پاک کرده بودند، نم کرد و ماغوت را پخت و در دیس های چینی گل قرمز ریخت تا خنک شود. روز بعد تعدادی آجر برای ساختن اجاق، مقداری کُنده برای سوختن، دیگ و پاتیل و ظروف چینی کرایه را آوردند. ابتدا حسن آشپز اجاق ها را درست کرد، دیگ ها را روی اجاق گذاشت و تمام سطح بیرونی آن ها را گل آلود کرد. از ساعت 10 صبح مشغول شد تا برای افطار سوپ و پلو قیمه بپزد. آتش که روشن شد، دودش به آسمان می رفت و با زبان بی زبانی به همسایه ها اعلام می کرد که امشب بساطی برپاست. مادر و خاله و چند تا خانم دیگر هم بساط چای، سبزی خوردن، خرما و نان را آماده می کردند. عصر آن روز بعضی از بستگان زود تر آمدند و سفره های پارچه ای سفید را در اتاق ها پهن کردند و سور و سات افطاری را چیدند.

قبل از اذان مغرب سر و کله ی میهمانان پیدا شد. روزه دار و بی روزه برای اذان مغرب ماه رمضان، آن قدر انتظار کشیده بودند که یادشان رفته بود این اذان، اول برای نماز است! بی اعتنا به وقت نماز همه بر سر سفره های چیده شده چهارزانو زدند و مراقب بودند که طوری بنشینند تا کاملاً راحت باشند و در اثر تنگی جا صدمه ای به آنان نرسد. بعضی که حرفه ای تر بودند، جایی نشستند که به دیس ماغوت، ظرف بزرگ میوه یا چیزهای دیگری که دوست داشتند مسلط باشند. همه ی اتاق ها پر شد و با الله اکبر اذان، خوردن پیش غذا ها آغاز گردید. سوپ و پنیر سبزی، ماغوت و نان شیرمال، همه به ترتیب و با حساب از سفره کم می شد.

حسن آشپز قیمه را کشید و به دنبال آن دیس های پلو با برنج ایرانی و روغن مخلوط دنبه و نباتی، به سفره ها سرازیر شد. خوردن غذا که به نیمه رسید، تازه «حاج آقای فضل» پیش نماز مسجد آل محمد و تعدادی از نمازگزاران که نماز جماعت اول وقت را بر افطاری ترجیح داده بودند، از راه رسیدند. سفره های دست خورده، جای نبوده و میهمانانی که از اول جا خوش کرده بودند پدرم را به زحمت انداخت. او دستپاچه شده بود و من که پسر بزرگش بودم مثل یک مرد بزرگ جوش می زدم. هر طور بود در لابلای میهمانان نشستند و پذیرایی کنندگان به آنان رسیدگی کردندکه «حاج آقای احمدی» از را ه رسید و او چون مسجدش دور تر بود، دیر تر رسید.

دو ساعت بعد از اذان مغرب، اتاق ها و محوطه ی حیاط منزل مانند صحنه ی پس از «روز واقعه» بود! همه چیز به هم ریخته، آتش های خاکستر شده و اجاق سرد، کاسه و بشقاب و قاشق هایی که در همه جا پراکنده شد بود، ظرف های خالی و دیگی که در اثر کندن ته دیگی، ته آن خط خطی بود، با پاتیل خورشت قیمه که گویی گربه ته آن را لیسیده بود، به من و پدر و مادر و خاله ام که گرسنه بودیم، دهن کجی می کردند. با مرور هجوم میهمانان خوانده و ناخوانده، سفره ی نان های تکه تکه را پهن کرده بودیم و چنان با حسرت نان خالی می خوردیم که گویا ارث پدرمان را به یغما برده بودند. (................ ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:20 ق.ظ
Hi there! Do you know if they make any plugins to help with Search
Engine Optimization? I'm trying to get my blog to rank
for some targeted keywords but I'm not seeing very good results.
If you know of any please share. Thanks!
شنبه 11 شهریور 1396 07:38 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my web site so i came to “return the favor”.I am trying to find things to improve my site!I suppose
its ok to use some of your ideas!!
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:05 ب.ظ
I read this piece of writing completely regarding the difference of hottest and previous technologies,
it's remarkable article.
شنبه 7 مرداد 1396 01:53 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your weblog and in accession capital to assert that I acquire in fact enjoyed account your blog posts.
Any way I'll be subscribing to your feeds
and even I achievement you access consistently quickly.
جمعه 6 مرداد 1396 10:12 ق.ظ
After I initially commented I appear to have clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on every time a comment
is added I get 4 emails with the exact same comment.
Is there a means you can remove me from that service? Thank you!
شنبه 31 تیر 1396 06:18 ب.ظ
Wonderful goods from you, man. I have understand your stuff
previous to and you're just extremely wonderful. I really like what you've acquired here, really like what you're stating and the way in which you
say it. You make it entertaining and you still care for to
keep it smart. I cant wait to read far more from
you. This is really a tremendous site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';