تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ ششم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ ششم ـــــــــــــــــــــــــ

         یکی از خاطراتی که هرگز فراموش نمی کنم، سنگی است که با کمال تأسف به پای مادرم زدم. داستان مربوط به ساختن یک هلی کوپتر است! دربِ یک قوطی روغن نباتی را پیدا کردم. درب ِقوطی دارای کلید کوچولوی باز کننده بود. وقتی برای بازکردن دربِ قوطی کلیدش را حرکت می دادند و می پیچاندند، یک نوار باریک به پهنای نیم سانتیمتر از دور درب قوطی باز می شد و با حرکت کلید به دورش می پیچید. درِب قوطی که باز می شد، این کلید کوچک با باریکه‌ی حلبی زائد بود و آن را به صورت زباله به بیرون می انداختند.

من یک دربِ قوطی با این باریکه ی حلبی را پیدا کرده بودم. کلیدش را به عکس چرخاندم تا باریکه‌ی حلب باز شود. با این کار حدود30 سانتیمتر حلب باریک داشتم که می توانستم با آن کاردستی بسازم.

کوچه ی ما آسفالت و جدول کشی نداشت که بشود از لبه‌ی جدول استفاده کرد، همه جا خاکی بود. ناچار یک تکه سنگ روی زمین گذاشتم و با یک سنگ دیگر به جای چکش شروع کردم. حلبی را تا می کردم و با سنگ به محل تای حلبی می زدم سپس آن را یکی دو بار باز و بست می کردم تا قطع شود. آن وقت تکه های دلخواه با اندازه های مورد نظر برای ساخت کار دستی هلی کوپتر آماده می شد. اتفاقاً رنگ حلبی زرد بود و قسمت داخلی آن طلایی، و این بر زیبایی کار می افزود.

مردم مشهد به ویژه ما که نزدیک فرودگاه بودیم با هواپیما و سر و صدای آن آشنا بودیم. یک روز در فرودگاه عملیات نمایشی هوایی بود و ما رفتیم تا از نزدیک حرکات موزون هواپیماهای نظامی را در آسمان صاف مشهد ببینیم. اما هلی کوپتر خیلی کم بود. نه این که ندیده باشم ولی بیشتر از درس علوم و عکس های داخل کتاب ها آن را می شناختم.

کلمه ی هلی کوپتر هم همین بود. هنوز از فرهنگستان ادب فارسی خبری نبود که به جای کلمه‌ی بیگانه و نا مأنوس هلی کوپتر از کلمه ی فارسی «چرخبال» استفاده کند. هرچند که بعد از چندی، کلمه ی «بالگرد» جایگزین آن شد. همه فقط همین کلمه ی هلی کوپتر را می دانستند.

بادقت و ظرافت آن را ساختم و خوشحال بودم که توانسته ام با حلبی های بی مصرف، یک کار دستی بسازم. فردا عصر که دوباره وقت بازی بود، ناگهان یادم آمد که روز گذشته هلی کوپترم را روی ایوان کنار پله ها گذاشته ام. درست مثل «تصمیم کبری» که دخترک کتابش را فراموش کرده بود! رفتم آن را بردارم، دیدم هلی کوپترم نیست! از خود پرسیدم هلی کوپترم چه شده است؟ مثل اجل معلق به سراغ مادرم رفتم. او جلو درب حیاط با بچه‌ی بغل ایستاده بود. گفتم: «مامان هلی کوپترم کجاست»؟ گفت: «هلی کوپتر چیست و کجا بوده است»؟ گفتم: «دیروز آن را ساخته بودم، و روی ایوان کنار پله ها گذاشتم، یادم رفت آن را بردارم». مادرم که فهمید چه چیزی را می گویم گفت:« همان تکه حلبی ها را که به هم پیچیده شده بود می گویی»؟ گفتم: «بله مادر»! گفت:«من فکر کردم آشغال است و برای این که دست و پای کسی را زخمی نکند، آن را بیرون انداختم». 

چشم هایم گرد شد و دادی کشیدم که صدایم گرفت. به زمین و هوا می پریدم و فریاد می زدم. بلند بلند گریه می کردم. مادرم که دید گریه و ناراحتی می کنم، صدایش را بلند کرد و گفت: «این قدر قرشمال بازی در نیاور، بیا برو گم شو، مگر چه شده است! حلبی کثیف و تیز را بر داشتی به خانه آورده ای که چه بشود. این حلبی ها مال روغن نباتی است، هم چرب است، هم ممکن است دستت را ببرد. قحطی کاردستی که نیست؟ با کاغذ و مقوا یک چیزی درست کن، هلی کوپتر یا هر چیز دیگر».

این حرف ها به گوشم نمی رفت، از شدت ناراحتی و احساس توهین به فکر و فعالیتم و تلاشی که بی ثمر مانده بود! از جلو منزل فاصله گرفتم و چند قدم دور شدم. بعد با تمام عصبانیت از روی زمین یک سنگ بر داشتم و با شدت به طرف مادرم پرتاب کردم . او که جلو درِب خانه ایستاده بود، با تعجب به من نگاه می کرد! سنگ از دست بچه‌ی نا اهلی مثل من شلیک شد و همانند گلوله رفت و به قوزک پای مادرم خورد. بیچاره از شدت درد دادش به آسمان بلند شد. چیزی نمانده بود که امیرمان را که بغل کرده بود، از دستش به زمین بیفتد. شدت درد رنگ صورتش را تغییر داده بود و برای لحظاتی روی زمین نشست.

بعد از دقت در کاری که انجام دادم، به خود آمدم. دلم سوخت، سینه ام تنگ شد و رنگم پرید. مثل سگ پشیمان شدم. زیرلب می گفتم نامرد‍! این چه غلطی بود که کردی، چرا به پای مادرت سنگ زدی! صدای مادر هم بلند بود که می گفت: «خاک تو سر خر،‌... الهی بچه...، الهی بگم چه کار بشی... اوف اوف اوف اوف ...

ازترس کار زشتی که کرده بودم فرار کردم. تا ساعت ها در در اطراف منزل آفتابی نشدم. شب که هوا تاریک شده بود، یواش یواش مثل دزدی که می خواهد وارد خانه‌ی بی صاحبی بشود، به داخل خانه خزیدم. پدرم هنوز نیامده بود. یک ترس دیگر هم داشتم که مادر از دست شیطنت من به آقا شکایت کند، او هم مرا تنبیه کند. از این بدتر، خجالت می کشیدم که بفهمد من به پای مادرم سنگ زده ام.

مادرم گفت: «کجا بودی مامان؟ نگرانت شدم... فهمیدی چه کارکردی مامان! بیا ببین قوزک پایم چه طور ورم کرده است. رفتم جلوتر، شرمنده، نگران و با افسوسی به بزرگی همه‌ی دنیا، ازدور نگاه کردم. دیدم راست می گوید، قوزک پایش بدجوری ورم کرده بود... ولی نگاهش نگاه بخشش مادرانه بود. این روح گذشت بیشتر اذیتم کرد. ای کاش با مگس کش و دمپایی و نی قلیان و این جور چیزها کتکم می زد. به خدا اگر می خواست بزند فرار نمی کردم، این طور مقداری راحت می شدم و از عذاب وجدان خلاصی می یافتم. غصه می خوردم که «بهشت زیر پای مادران است» و من پایی را که با بوسیدنش بهشتی می شوم، با سنگ مضروب کرده ام.

سال 49ـ 1348من کلاس چهارم و برادرم حمید کلاس اول ابتدایی و هر دو شاگرد«دبستان دولتی مولوی» بودیم. این مدرسه خیابان ضد، سمت چپ، میلان ششم، چهارراه سوم بود. از طرف خیابان گاراژدارها هم چهار راه سوم بود یعنی مدرسه بین خیابان ضد و گاراژ دارها واقع شده بود. به این ترتیب مدرسه ی من از آن مدرسه ی نوبنیاد واقع در حاشیه ی بولوار فرودگاه به این محل جدید تغییر کرد. این مدرسه، قدیمی بود و از اولین سازه هایی بود که در این محله ساخته شده بود.

من و حمید هر دو باهم به مدرسه می رفتیم. پدرم هر روز صبح سه ریال پول توجیبی به من و دو ریال به حمید می داد. گاهی که پول خرده نداشت، یک سکه ی پنج ریالی به من می داد و من از فروشگاه داخل مدرسه با خرید یک یا دو ریال، سهم برادرم را هم به او می دادم.

معلم کلاس چهارم من آقای خواجه میرزایی بود. او مردی کامل، متعهد و مؤمن بود. در آن زمان که فضا، فضای طاغوتی و فرهنگ تحمیلی غربی بود، ریش نمی تراشید و کاملاً مشخص بود که فردی مذهبی است.

در این سال از نظر آموزشی کمی افت داشتم. درس حساب را خوب نمی فهمیدم. تغییر محل تحصیل بود یا چیز دیگر نمی دانم. شاید روز اول مهر که هر معلمی شاگردانش را به کلاس هدایت می کرد، من نمی خواستم معلمم پیر و محاسن سفید باشد.

کلاس چهارم دبستان، دیگر ده ساله شده بودم و بازی ها هم فرق کرده بود. گاهی با یک جعبه و چهار تا بلبرینگ اسقاطی گاری بلبرینگی می ساختیم، یکی در جعبه می نشست و دیگری او را هل می داد تا بلبرینگ ها بچرخد، این مرکب پیش رود و راکب را سواری دهد. بازی خوبی بود به ویژه که کم کم کوچه ها آسفالت می شد و حرکت گاری بلبرینگی روی آسفالت ممکن بود.

با لوخ و کاغذ گراف، «کاغذباد» درست می کردیم. ورق کتاب های کهنه را به صورت نوار های دو سانتیمتری برش می زدیم و دنباله ی کاغذ باد می ساختیم. کاغذ باد که کامل می شد، با نخ قرقره آن را هوا می کردیم. وقتی نخ قرقره پاره می شد و کاغذ بادمان را باد می برد، ناخود آگاه این جمله از دهانمان خارج می شد که: «آخ ... کنده شد!» و به دنبال این کلام به طرف محل سقوط می دویدیم که شاید در جایی که کاغذ باد به زمین می رسد، بتوانیم آن را برداریم. مصیبت وقتی بود که کاغذ باد روی درخت، یا روی سیم برق یا ساختمان های بلند می افتاد.

با مقوا و کاغذ رنگی و یک شمع کوچک فانوس کاغذی می ساختیم و از نخ کاغذباد آویزانش می کردیم تا شب، نور رنگی آن را در آسمان تماشا کنیم. با لوخ و کاغذ رنگی فرفره درست می کردیم و آن ها را می فروختیم. گاهی هم با توپ پلاستیکی گُلِر بازی می کردیم. «هفت سنگ»، «علی لمبک یا همان الا کلنگ»، «وسطنا» و«گرگم به هوا» بازی می کردیم. یک بازی دیگرمان «حراج» و اسم دیگرش «زو» بود. همین بازی بعد ها به ورزش «کبدی» تبدیل شد.

گاهی بچه ها دو به دو با هم «مدادبازی»، «توشله بازی»، «گردو بازی» یا «آرا آرا» بازی می کردند. یک روز جمعه با دوستی که همسایه و هم کلاسم بود، آرا آرا بازی کردم. بازی به این شکل بود که یک دایره با قطر20سانتیمتر روی زمین رسم می کردیم. هر یک از دو نفر یک سکه ی 1 یا 2ریالی داخل دایره می گذاشتیم و بعد با یک سنگ صاف و خوش دست که به اندازه ی کف دست یک بچه ی 10 ساله بود، بازی را شروع می کردیم. نفر اول سنگ خود را روی زمین می انداخت و می گفت: آرا اول. نفر دوم از یک فاصله ی توافقی سنگ خود را به طرف سنگ حریف پرتاب می کرد. اگر سنگش به سنگ اولی اصابت می کرد یا در فاصله ی یک وجبی آن به زمین می نشست، حق داشت از همان فاصله یک ضربه به دایره ی سکه ها بزند. در صورتی که با این ضربه سکه یا سکه ها را از دایره خارج می کرد، آن ها برای خود بر می داشت. اسم این کار بازی بود ولی همه می دانستند که نوعی قمار است.

آن روز که تا ظهر سرگرم بودم، بازی ما اوج گرفت و اتفاقاً بیشتر به نفع من پیش می رفت. قبل از آن هر وقت بازی کرده بودم، تا همه ی پول هایم را از دست نمی دادم، بازی را رها نمی کردم. این بار خوش درخشیدم و همه ی پول های دوستم را بردم. مجموع پول خودم با پول هایی که برده بودم 18 ریال شد. یک 5 ریالی، سه تا 2ریالی و هفت سکه ی 1ریالی، کل دارایی من بود. از این مبلغ 7ریال سرمایه و 11ریال سود ناشی از بازی بود. از صدای جرینگ جرینگ سکه ها در جیبم احساس پیروزی و غرور می کردم. ظهر به خانه رفتم و خوشحال بودم که فردا در مدرسه به بچه ها خواهم گفت که روز جمعه چه هنری به خرج داده و چه پول خوبی به جیب زده ام.

بعد از ناهار خسته بودم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم، حیران بودم. ای وای که چه خواب بدی دیدم. در عالم خواب دیدم که در یک گودال بزرگ گرفتار شدم  و می خواهم از دیواره ی بلند و صاف آن بالا روم تا راه خروج پیدا کنم. این گودال به اندازه ی طول و عرض یک خانه ی بزرگ بود و عمق آن شاید به10متر می رسید. من در ته گودال گیر افتاده بودم و دوستم که صبح پول هایش را برده بودم، در لب گودال ایستاده بود. هرچه می خواستم بالا بروم و خودم را به او برسانم نمی توانستم. (................... ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 10:21 ق.ظ
Everyone loves what you guys are up too. This type of clever work
and reporting! Keep up the awesome works guys I've incorporated you guys
to my own blogroll.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:07 ق.ظ
I have been surfing online more than 2 hours today, yet I never found any interesting article like
yours. It is pretty worth enough for me. In my view, if all website owners and bloggers made good
content as you did, the web will be much more useful than ever before.
شنبه 11 شهریور 1396 07:50 ب.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to
help with Search Engine Optimization? I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not
seeing very good results. If you know of any please share.
Many thanks!
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:21 ب.ظ
I do not even know how I ended up here, but I thought this post
was good. I don't know who you are but certainly you are going to a famous blogger if you
aren't already ;) Cheers!
شنبه 7 مرداد 1396 02:20 ق.ظ
Hello there! I could have sworn I've visited this web site before but after going through a few of the
articles I realized it's new to me. Regardless, I'm certainly delighted I discovered it and I'll
be book-marking it and checking back regularly!
شنبه 31 تیر 1396 07:06 ب.ظ
Keep on working, great job!
سه شنبه 18 شهریور 1393 12:19 ب.ظ
سلام و خداقوت
انشاءالله موفق باشید و مؤید
همچنان از خاطرات زیبای شما استفاده میکنیم و بهره مند میشویم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';