تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ اول
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

بسمه تعالی

بسم الله الرحمن الرحیم


مقدمه:

در سال 1389جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی خراسان رضوی خواست تا مصاحبه ای با من انجام دهد. این کار را در راستای برنامه ی تاریخ شفاهی دنبال کردند و یک مصاحبه ی یک ساعته انجام شد. تقریباً دو ماه پیش بر حسب اتفاق، یکی از کاربران این نهاد فرهنگی که با کلمه ی «معراج» در اینترنت جستجو می کرده است، به وبسایت من بر می خورد. او با نگاهی به مطالب موجود، به نظرش می رسد که مصاحبه با من به عنوان معلمی که در کار امور تربیتی فعالیت داشته است مناسب است.

از من دعوت کردند تا آمادگی خود را برای مصاحبه اعلام نمایم. یک جلسه به محل دفترشان رفتم. یکی از مصاحبه گران دفتر مذکور گفت: «شما یک مصاحبه از گذشته دارید». این همان مصاحبه ی اول بود که به نام من در پوشه های جبهه ی فرهنگی ثبت شده بود.

با قرار قبلی در محل «مسجد آل محمد» که پایگاه و محل فعالیت های من بود، یک مصاحبه ی دیگر انجام دادم ولی از آنان خواستم تا اجازه دهند من خودم مطالبی را بنویسم. گفتم این مطالب می تواند دفتر خاطراتم تلقی شود. اگر قابل استفاده باشد، لطف خداست و اگر هم بی فایده باشد، دست کم مزاحم وقت و صرف امکانات آنان نشده ام.

حاصل این نوشتار طی چند بخش به نام «دفتر خاطرات من!» با قسمت هایی که برگ اول، برگ دوم ... و همین طور تا برگ آخر تنظیم خواهد شد، تقدیم می گردد. امید وارم به خطا نرفته باشم.

6شهریور 1393 ـ همزمان با آغاز دهه ی کرامت

برگ اول ـــــــــــــــــــــــــ

من در سال 1338در مشهد مقدس و در فاصله ای حدود 1500متر تا حرم مطهر امام رضا ـ علیه السلام ـ متولد شدم. منزل ما در جنوب حرم مطهر و همسایگی «مسجد خیرخواه» بود که بعدها به نام «مسجد مالک اشتر» تغییر نام داد. ما سه برادر و چهار خواهر بودیم و من اولین فرزند خانواده هستم. البته قبل از من خواهری داشتم که چند روز بعد از تولد مرده بود ولی شناسنامه اش را باطل نکرده بودند. من که متولد شدم، شش ماه بعد برای من شناسامه گرفتند تا فاصله ی سنی من و او معمولی تلقی شود. با این کار و ارائه ی شناسنامه ی دو فرزند، پدرم از سربازی معاف می شد. او متولد 1312 و در زمان تولد من 26ساله بود. حاصل مرگ دخترک و طرح معافیت سربازی پدرم، باعث شد که سن واقعی من از تاریخ مندرج در شناسنامه ام شش ماه بیشتر باشد. بنا به گفته ی مادرم تولد من در ماه صفر 1379برابر با روزهای پایانی مرداد ماه 1338بوده است. شش ماه بعد یعنی20بهمن همان سال تاریخ تولد شناسنامه ای من است.

فاصله ی سنی من با برادران و خواهرانم زیاد نیست. بعد از من «سیدحمید رضوی» در سال1342و «سید امیر رضوی» در سال 1345متولد شدند. خواهرانم به ترتیب در سال های 1346 و 1348 و 1352و آخری درسال 1357به دنیا آمدند.

به لطف خدا از دوران کودکی خاطرات زیادی را به یاد دارم. حتی خاطره ای از دو سالگی را فراموش نکرده ام. در یک بعد از ظهر روز تابستان نزدیک غروب، مادرم در حیاط منزلمان خیاطی می کرد و من کنار چرخ خیاطی او بازی می کردم. فقط دو سال سن داشتم و بیشتر چهار دست و پا حرکت می کردم. آن روز سوزنی به پاشنه ی پای چپم فرو رفت. به یاد دارم که وقتی روی زمین چهار دست و پا راه می رفتم، نخ سیاه سوزن را می دیدم که دنبالم کشیده می شود. وقتی بلند شدم گویا نوک سوزن در داخل پای من می شکند و دیگر چیزی یادم نمی آید. پدرم مرا برای معالجه به بیمارستان برده بود. من پرستار و میز محل پذیرش و محیط بیمارستان سوانح آن زمان را به خاطر دارم. حتی یادم می آید که هنگام ورود به محوطه ی بیمارستان، یک گربه ی قهوه ای رنگ از این طرف بیمارستان به آن سوی دیگر می دوید.

ما در یک خانواده ی معمولی و با گرایش های مذهبی و از نظر اقتصادی در حد پایین تر از متوسط ولی قادر به تأمین نیازهای خانواده بزرگ شدیم. من که سه ساله شدم منزل و محل اقامتمان عوض شد. پدرم بنّا بود و خانه ای را که من در آن به دنیا آمده بودم فروخت. او در میلان هفتم خیابان ضد زمینی خرید تا خانه ای دو طبقه بسازد. خانه ساخته شد و ما به آن جا رفتیم. چیزی نپایید که این خانه را هم به یک استوار ارتش فروخت و ناچار در منزل خاله ام یک اتاق گرفتیم و در آن مسکن گزیدیم. برادرم حمید در این اتاق به دنیا آمد. سپس پدرم در میلان سوم خیابان ضد یک منزل کوچک خرید. او این خانه را تعمیر کرد و یک طبقه به آن اضافه نمود. حمید که چهل روزه شد، به این خانه ی جدید منتقل شدیم. با این وصف او که دومین فرزند خانواده بود، در این خانه در گهواره روزگار می گذراند و از همان کسانی از کار در آمد که امام خمینی(ره) هنگام دستگیری فرموده بودند: «یاران من در گهواره اند».

در همین خانه بودیم که پدرم در سال1342و در سن30سالگی به مکه مشرف شد. من مراسم استقبال و طاقی را که جلو منزل درست کرده بودند، گوسفندهایی را که کشتند، میهمانی ولیمه ی حج و حتی سوغات بچه گانه ای که برای من آورده بود، به یاد دارم. در همین خانه پدرم در ایام فاطمیه مجلس روضه خوانی بر پا می کرد. او در ماه محرم به مجالس عزا داری سید الشهدا علیه السلام و روضه خوانی«مسجد ایزدی» واقع در خیابان ضد می رفت و مرا هم با خود می برد. شب های یکشنبه ی هر هفته در منازل جلسه ی احکام داشتند که با حضور یک روحانی به نام «حاج آقای غفوری» اداره می شد. من از حضورم در یک جلسه یادم می آید که آقای غفوری دعای قنوت را به حاضرین می آموخت، یا اللهُ یا رحمنُ یا رحیم یا مقلب القلوب ... و پدرم همیشه همین دعا را در قنوت نمازش می خواند. 

طبقه ی بالای منزلمان را به مستأجر دادیم. یک زن و مرد و دختر خوانده ای به نام«شهناز»اجاره نشین ما بودند. دخترشان بزرگ بود و از بس بیکار بودند، عصر ها جلو درب منزل روی پله ها می نشستند و تا غروب بلکه تا بعد از اذان مغرب با زنان همسایه حرف می زدند.

پدرم باز این خانه را به مردی گله دار و نسبتاً پولدار فروخت. او اهل روستای «بازه حور» بود که این خانه را در مشهد برای زندگی خانواده اش خریده بود. همسایه ی طبقه ی بالا از خانه ی فروخته شده رفت و صاحبخانه در همان طبقه مسکن گزید. دخترشان «زهرا» بزرگ بود و مرا که 4ساله بودم به طبقه ی بالا می برد. او تنها بود و معمولاً این جور افراد، بچه های کوچک را دوست دارند. سفره ی صبحانه ی مادر زهرا که لبنیات محلی داشت، با سفره ی ما فرق می کرد. مادرم هم که گرفتار خانه داری و بچه ی شیر خوارش بود، بدش نمی آمد که چند ساعتی از شر من خلاص شود.

صاحبخانه ی جدید، پسری داشت به نام «پرویز» که ده ساله و بسیار پر انرژی بود. در یک روز زمستانی من از پشت شیشه ی پنجره ی طبقه ی اول، داخل حیاط را تماشا می کردم. پرویز روی برف هایی که سطح موزائیک ها را پوشانده بود، «لیزلیزک» بازی می کرد. ناگهان زمین دهان باز کرد و پرویز را که روی زمین سرسره بازی می کرد بلعید. من خیلی ترسیدم، فقط دیدم داخل حیاط منزل یک سوراخ به قطر یک متر باز شده و پرویز دیده نمی شود. جیغ زدم و مرتب می گفتم پرویز ... پرویز...

قضیه از این قرار بود که دهانه ی چاه داخل حیاط منزل، به دلیل آب بارندگی خیس خورده بود. بیچاره پرویز که کمی هم اضافه وزن داشت، با شور و شوق کودکی بازی می کرد. وقتی روی دهانه ی چاه قرار گرفته بود، با تخته سنگ سر چاه، موزائیک های کف و گِل های دهانه ی چاه به عمق ده متری سقوط کرده بود. من دیگر چیزی به یاد ندارم ولی مادرم می گفت همسایه ها آمدند و او را که کاملاً سالم بود، با طناب از ته چاه بیرون آوردند.

صبح ها بعد از این که پدرم به سر کار می رفت، حمید که در گهواره خواب بود، من و مادرم با هم صبحانه می خوردیم. یک روز سر سفره گفتم: «مامان من مربا می خواهم». مادرم همان جا که سفره پهن بود، روی چراغ کوچک خوراک پزی که وسیله ی گرمایشی هم بود، با پوست پرتقال مربا درست کرد. این قدر نشستم تا مربا آماده و سرد شد، بعد با نان مربا صبحانه خوردم.

این زمان مصادف بود با آغاز نهضت اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) که گاهی می شنیدم پدرم حرف هایی می زد که من نمی فهمیدم ولی به خوبی به یاد دارم که با احتیاط و ترس و دلهره حرف می زد. او دیگر عنوان «حاج سید اسماعیل رضوی» پیدا کرده بود و من می فهمیدم که مورد توجه و احترام دیگران می باشد. در زمستان عمامه ی مشکی به سر می گذاشت و در غیر آن عرقچین یا کلاه سبز داشت. از آن جا که انگیزه ی مذهبی اش از دیگران جلوه ی بیشتری داشت، عموی من به شوخی یا جدی او را «شیخ» صدا می زد. در همین سال ها و سال های بعد پدرم از «حاج علی شمقدری» که دوست و همسایه اش بود، طوری سخن می گفت که من می ترسیدم، اما عقلم به جایی نمی رسید. فکر می کردم حادثه یا اتفاق خطر ناکی در پیش است.

حاج علی شمقدری، متولد1313مردی کاسب ولی با گرایش های مذهبی و انقلابی بود. او از فعالان فرهنگی محافل مذهبی در مشهد مقدس و یار دیرین آقای خامنه ای بود. حاج علی شمقدری طلبه و دانشجو نبود ولی به تعبیر آقای خامنه ای،«از یک فرهنگ اسلامی بلند پایه‌ای برخوردار بود که شاید[دیگران] از آن بی‌بهره‌اند. مفاهیم اسلامی و انقلابی در عمق جانش نشسته، به طوری که اسلام را با همه ی وجود خود حس می‌کرد و به آن عشق می‌ورزید». او همیشه همراه مراد خود بود و حتی در دوران مبارزه، تبعید، ریاست جمهوری و رهبری، از یاری و همراهی مقتدای خود دست برنداشت. در سال 1360برادرش «حاج رضا شمقدری» به دست منافقین و در دوران دفاع مقدس، پسرش در جبهه های حق علیه باطل شهید شدند.

به یاد  دارم که پدرم می گفت در باز گشت از سفر حج به کربلا هم رفته بود. او عاشورا را در کربلا درک کرده بود و هنگامی که از مراسم عزاداری و خیمه سوزان کربلا که برای بزرگتر ها تعریف می کرد، من هم با دقت گوش می دادم. در ادامه ی همین تعریف ها از قم و اجتماعاتی که برای امام خمینی (ره) برگزار شده بود، سخن به میان می آورد. من شنیده ها و صحنه های این خاطرات را به یاد دارم ولی معنی آن را بعدها که انقلاب اسلامی اوج گرفت فهمیدم. پدرم می گفت در قم مردم زیادی در حرم حضرت معصومه ـ سلام الله علیها ـ و در مساجد اجتماع کرده بودند و برای آیت الله خمینی دم گرفته نوحه خوانی می کردند.

در همین خانه بودیم که مرا به مکتب خانه فرستادند. پنج ساله بودم و می بایست نزد «ملا قربان» که پیر مردی قرآن خوان بود، «عمّ جزء» را فرا گیرم. فقط صفحه ی اول کتابچه ی «عمّ جزء» را با طرح و نقشی که اطراف «بسمله و هوالفتاح العلیم» داشت به یاد دارم. اما از حضورم در کلاس قرآن با سبک قدیم، مطالبی را فراموش نکرده ام.

همه ی بچه ها دور تا دور اتاق بزرگی که در همکف ساختمان دو طبقه اش بود، می نشستند. «ملا» که در بالای اتاق بر تشک کوچکی نشسته و بر بالشی تکیه داده بود، به هر کودک یک درس می داد و او می رفت و می نشست و درس را آن قدر تکرار می کرد تا یاد بگیرد. هر وقت هجی کلمات و روخوانی سوره را خوب یاد می گرفت، درس بعدی را که سوره ی دیگری از جزء آخر قرآن بود تحویل می گرفت. سوره ی «قل هوالله» و «والشمس» طی مراسم خاصی درس داده می شد، هم فراگیر تشویق می شد و هم برای ملا هدیه می آوردند. از روز قبل به فراگیر می گفت فردا برای درس«والشمس» یک بسته نُقل بیاورد تا هنگام تدریس با خواندن هر آیه مشتی نقل بر سر شاگردش بریزد. والدین کودک با این خبر می فهمیدند که باید حق ملا را که یک هدیه مانند پارچه، نبات، کله قند و مانند این ها بود همراه فرزندشان به مکتب بفرستند. فراگیر درس جدید را کلمه به کلمه می گرفت، ملا قربان نقل ها را به سرش می ریخت، بچه ها نقل ها را جمع می کردند و می خوردند، ملا هم که کارش را خوب بلد بود، بعد از اتمام تدریس، هدیه را به خانه می برد.

یک ساعت از شروع کار مکتب که می گذشت، وقت ناشتا بود. بچه ها بسته ی خوراکی پیچیده در دستمال را که برای صبحانه آورده بودند، باز می کردند و قبل از شروع به خوردن، یک لقه ی بزرگ برای ملا می بردند. ملا لقمه ها را که به تعداد بچه ها بود می گرفت و در دستمالش می گذاشت و خیلی راحت با شاگردانش به خوردن ناشتایی مشغول می شد. خوراکی بچه ها از نان ماست و پنیر بگیر تا املت و گوشت کوبیده و کوکوی شب مانده ولی ناشتایی ملا متنوع و از همه ی انواع غذا های این بچه ها تشکیل می شد. ............... (ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:28 ق.ظ
Good write-up. I certainly love this site.
Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';