تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ هفتم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ هفتم ـــــــــــــــــــــــــ

 

کمی به فکر فرو رفتم. چیزی به ذهنم خطور کرد. با خود اندیشیدم که نکند به خاطر این قمار بازی چنین خوابی دیده ام! حسابی مرا به فکر فرو برده بود. کمی هم ترسیده بودم که بلی حتماً همین طور است. از جا برخاستم، لباسم را که پول ها درجیبش بود پوشیدم. به سرعت به منزل دوستم رفتم. در زدم تا او به در خانه آمد. بلا فاصله گفتم: «سلام محمد، بیا پول هایت را بگیر». و 11 ریال پول او را در کف دستش ریختم و گفتم من این پول ها را نمی خواهم. با حالتی که گویا مرا دیوانه می پنداشت،گفت: «چرا»؟ گفتم: «پول ها مال توست، من پول تو را نمی خواهم. قمار بازی خوب نیست. خدا حافظ» ...

تابستان 1349که مدرسه ها تعطیل شد، با پدرم به تهران رفتیم. «سید جواد» پسر خاله ی پدرم و راننده بود. او می خواست به تهران برود تا یک دستگاه مینی بوس تحویل بگیرد. نمی دانم چرا پدرم با او همسفر شده بود و چرا مرا با خودش برد. شاید برای این که پدرم کارخانه ی ایران ناسیونال را یاد بگیرد. چون در سال های بعد، چند بار به تهران رفت و از آن جا وانت نیسان خرید و به مشهد آورد. البته بعد از سه روز که تهران بودیم، از او جدا شدیم، او به مشهد برگشت و ما به قم رفتیم. به هر حال راهی سفر شدیم و این تصمیم برای من بسیار شوق انگیز بود چرا که به پایتخت کشورم که وصفش را در کتاب اجتماعی کلاس سوم خوانده بودم، مسافرت می کردم. خیابان های تهران، اتوبوس های دو طبقه، ساختمان های بلند و یادمان هایی که در میدان ها نصب شده بود، همه را می دیدم.

تابستان بود و مدرسه ها تعطیل و من هم بیکار بودم. فرزند بزرگ خانواده بودم که هر پدری دوست دارد برای پسرش کاری انجام دهد. کلاس چهارم قبول شده بودم و می خواستم به کلاس پنجم بروم. کودکی 10 ساله بودم. ولی نه از آن کودکانی که می گفتند: «باز باران با ترانه ... با گهر های فراوان ... می خورد بر بام خانه... یادم آرد روز باران ... گردش یک روز دیرین ... خوب و شیرین ... توی جنگل های گیلان» ... نه جانم... از این حرف ها خبری نبود. در زندگی ما «باز پاکی ... کوچه های خشک و خاکی ... آب گرم و کاسه های زشت لاکی ... وقت باران چکه های سقف خانه ... وقت سرما زیر کرسی... روز گرما قالب یخ ... باد پنکه ... کودکی ده ساله بودم... توی خانه... توی کوچه ... توی مسجد»... اما هرچه بود، عشق و صمیمیت و صفا بود.

همان روزها، در دفتر نقاشی، تصویر یک کلبه را می کشیدیم و با مداد رنگی آن را رنگ آمیزی می کردیم و بالای صفحه می نوشتیم: «در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست/ آن جا که صفا هست در آن نور خدا هست». بله... باز باران با ترانه مال ما نبود. از گل و گیاه و جنگل، آب و رودخانه و دریا چیزی ندیده و نمی دانستیم.  فقط درختان توی خیابان و «گلکاری برق» و کمی هم اطراف حرم را دیده بودم. نه می دانستیم ترانه چیست، نه حتی رادیو داشتیم که برای ما ترانه بخواند! رادیو و خوانندگی در خانه و زندگی ما جایی نداشت. به معنای واقعی کلمه چشم و گوش بسته بودیم.

یک روز با دختر خاله هایم «اسم و فامیل» بازی می کردیم. بازی از این قرار بود که هر نفر یک برگ سفید از دفتر مان جدا می کردیم و در آن ستون هایی را می کشیدیم. در بالای هر ستون کلمات اسم، فامیل، شهر،  کشور، غذا، میوه و مانند این ها را می نوشتیم. سپس یکی از اعضای گروه بازی، یک حرف از حروف الفبا را اعلام می کرد و همه شروع به نوشتن می کردیم. هر کس می بایست با حرف اعلام شده در ستون های برگه، کلمه ی مناسب را بنویسد. مثلاً اگر می گفتند با حرف «م» شروع کنید، باید اسمی مثل مریم را درستون اسم، و فامیل موسوی را در ستون فامیل و همین طور برای ستون شهر، غذا، میوه و ... کلمه ی مناسبی را در ستون مربوط می نوشتیم. کسی که زودتر این کار  را به پایان می رساند می گفت: «استُپ» و بقیه دست از نوشتن بر می داشتند تا نوشته ها را باهم مقایسه و امتیازات را مشخص کنند. نام دیگر این بازی استُپ بازی بود.

این بازی در حقیقت نوعی کلمه سازی مبتنی بر دانستنی های بچه ها بود. من با این که کلاس چهارم را به پایان برده بودم ولی به دلیل سطح فرهنگی خانواده، اطلاعات زیادی نداشتم. وقتی دختر خاله ام برای نام یک میوه در ستون مربوط نوشته بود «موز»، من نمی دانستم موز چیست. با توضیحات او قبول کردم که موز میوه است ولی واقعاً نه موز را دیده و نه نامش را شنیده بودم.

آن زمان غیر از رادیو، بعضی از خانواده ها گرامافون داشتند. گرامافون صفحه داشت. صفحه‌ای سیاه رنگ با قطر حدود 25 سانتیمتر درست مانندCDهای الآن ولی بزرگتر. صفحه را روی دستگاه گرامافون می گذاشتند، دسته‌ای را که سرش سوزن مخصوصی داشت، بلند می کردند. سوزن را روی صفحه قرار می دادند. دستگاه که روشن بود، صفحه را می چرخاند و صدای موسیقی وخواندن هنرمند کذایی هنر و ادب سرزمین آریایی ها به گوش می رسید! این که ضرب المثل شده می گویند: «حالا دیگه واسه ی ما صفحه گذاشتی» مال این دستگاه گرامافون است. بعد ها ضبط صوت و نوار کاست به بازار آمد.

نزدیک ظهر از مشهد سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. ازمسیر سفر جز «دهنه‌ی زیدر» چیزی یادم نیست. آن هم به خاطر آبگوشت خوشمزه‌ای بود که در کافه‌ی آن جا خوردیم. شب تا صبح در راه بودیم. من کنار راننده ایستاده بودم و به جاده نگاه می کردم. ماشین هایی که از مقابل می آمدند و با چراغ علامت می دادند نظرم را جلب کرده بود. اول طلوع آفتاب به تهران رسیدیم.

صبح روز سوم مسافرت، سیدجواد با خوشحالی مینی بوس نو را جلو درِب منزل برادرش «سید حاجی» متوقف کرد. سید حاجی موتور سه چرخه داشت و در مسگرآباد خانه گرفته بود. او مردی عیالوار بود و بازحمت ولی آبرومند زندگی می کرد. بچه‌های صاحبخانه که ما میهمانشان بودیم، خوشحال بودند که عمویشان مینی بوس دارد. یک دستگاه  مینی بوس نو با رنگ زرشکی و آماده که همه را سوار کند و به گردش ببرد. قرار شد عصر همان روز با مینی بوس نو و به اتفاق پسرهای سید حاجی به خانه ی «سید صادق» برویم. سیدصادق شوهر خواهر سید حاجی و زنش عمه ی بچه ها بود که در تهران کارخانه‌ی موزاییک سازی داشتند. خانه ی آن ها که خیلی کوچک و ابتدایی بود، کنار کارگاه موزاییک سازی قرار داشت. آنها چهار پسر و یک دختر داشتند که با لهجه ی تهرانی خیلی قشنگ حرف می زدند. 

من و پدرم همراه سید جواد، میهمان سید حاجی و حالا به منزل سید صادق وارد شده بودیم. من احساس غریبی می کردم. می فهمیدم که من با بچه های سید حاجی فرق دارم و برای صاحبخانه برابر نیستیم. جالب این که در منزل سید صادق، کنار دیوار یک وسیله‌ای مانند کمد یا میز تحریر گذاشته بودند. این وسیله یک متر و نیم پهنا، شصت سانتیمتر عمق و حدود یک متر ارتفاع داشت. مثل مبل چهار پایه ی کوتاه داشت که روی آن یک پارچه گل دوزی شده مثل رومیزی انداخته بودند، جنسش از چوب  و فورمیکا بود و دو لنگه درب داشت، دقیقاً مثل درِب کمد یا کابینت. از «رضا» پسر بزرگ سید حاجی  پرسیدم این وسیله چیست؟ گفت: «تلویزیون». گفتم چه گفتی؟! گفت: الآن می گویم «ابراهیم» آن را روشن کند تا تماشا کنیم. گیج شده بودم و دلم می خواست زود بفهمم تلویزیون چه شکلی است. ابراهیم که یکی از پسر عمه های رضا بود، برای خوشایند پسر دایی و نمایاندن وسیله ی ترقی و تمدنشان به من، به سراغ تلویزیون رفت.

هوا رو به تاریکی گذاشته بود و قرار بود بعد از ساعتی از آن جا به خانه ی یکی دیگر از بستگانمان برویم. «ابراهیم» به طرف تلویزیون رفت و دو درِب کمد آن  را باز کرد، یک صفحه‌ی شیشه‌ای خاکستری با ابعاد پنجاه، شصت سانتیمتری نظرم را جلب کرد. با فشار دادن دکمه ی تلویزیون آن را روشن کرد، بعد از چند ثانیه تصویر سیاه و سفیدی بر صفحه ی نمایش آشکار شد ولی من که با تعجب و هاج و واج به آن خیره شده بودم، هیچ از آن سر در نیاوردم. توفیق خوبی بود چرا که من برای اولین بار در عمرم، تلویزیون را درک می کردم. کشف دوم من در این سفر آشنایی با «پفک نمکی مینو» بود. یک بسته پفک نمکی پنج ریال بود که من آن را در مشهد ندیده بودم. دختر صاحب خانه پفک خریده بود و چند دانه هم به من داد. من هم با خوردن دو سه دانه پفک نمکی خوشمزه، با این محبوب بچه ها آشنا و به عنوان دستاوردهای سفر تهران به آن علاقه مند شدم. 

بعد از سفر که به مشهد برگشتیم، من جزو اندک کسانی بودم که تلویزیون را از نزدیک دیده بودم. سال های بعد که یواش یواش تلویزیون به مشهد آمد، بازارش گرم و گیرا شد. در میان اقوام پدری و مادری من فقط دو سه مورد تلویزیون داشتند، ولی پول دارها، درس خوانده ها و کارمندان و نظامیان و اقشار دیگر مشهدی کم و بیش تلویزیون داشتند و خوب تماشا می کردند.

در تلویزیون زمان شاه، خانمی با وضعیتی از پوشش نداشته، بر صفحه ی تلویزیون ظاهر می شد و برای شوهرش نازمی کرد که مرا به اصفهان ببر که گفته اند اصفهان نصف جهان است. مرد با غیرت کراواتی، که یک تلویزیون بزرگ برای همسرش خریده بود، آن را به خانه برده و با ادا و اطوار و لهجه ی اصفهانی می خواند که: «اگه اصفهون ما نصف جهونه/ شاوب لورنس خودش همه‌ی جهونه»! و این طور برای تلویزیون با مارک مشخص تبلیغ می کردند، که مردم از «دروازه ی تمدن اعلی حضرت» عقب نمانند!

«پرویز صیاد»، بازیگر و کارگردان سینما و تلویزیون سریال «صمدآقا» ساخته بود. اول فیلم شعار می داد که: «بزرگی گَر به کام شیر در است/ شو خطر کن زکام شیر بجوی»، با فیلم و داستانی که سر هم کرده بود، روستایی ایرانی را ساده و احمق و خنده دار جلوه می داد، شهر و شهروندان را هم که «به سوی تمدن بزرگ!» شتاب گرفته بودند، با مظاهر زندگی غربی به رخ مردم می کشید.

سریال «سرکار استوار»، «غریبه»، بعد ها هم «تلخ وشیرین» با اصغر ترقه! و فیلم ها و سریال های خارجی گونه گون، خوراک فرهنگی خانواده های ایرانی بود. «چاپارل»،«پزشک محله» وفیلم هایی که همه نباید می دیدند! مردم را کم و بیش سرگرم کرده بود. ماهم که از همه جا بی خبر بودیم، در دوران بچگی و فقر فرهنگی!، تعریف این سریال ها را از بچه‌های محل و مدرسه می شنیدیم.

از سوی دیگر، عصر که می شد، زن های خانه دار که معمولاً وقت اضافه داشتند، برای پرکردن وقت و گفت و گو های زنانه درِب خانه ها جمع می شدند و با هم از هر دری حرف می زدند! مشورت می کردند، از اوضاع و احوال داخل خانه های یکدیگر خبر می گرفتند. گاهی کارهایی مثل سبزی پاک کردن، بافتنی و حتی نشان دادن پارچه یا لباس هایی را که تازه خریده بودند، در همین کوچه نشینی ها انجام می دادند. تنها چیزی که مطرح نمی شد، شرایط زندگی و اوضاع مملکت بود. کسی کاری به کارهای اجتماعی نداشت و هر کس اصطلاحاً سرش در لاک خودش بود. این خانم ها ی بیکار که برای حرف زدن فرصت یافته بودند، یواش یواش از تلویزیون و داستان سریال هایش با آب و لعاب تعریف می کردند. از شیرین کاری ها و نکات مهم قصه ها حرف می زدند و می خندیدند و ذوق می زدند.

یک روز عصر، زن همسایه به مادرم گفته بود، «حاج خانم، شما که تلویزیون ندارید، اگر بچه ها دوست دارند، شب به خانه‌ی ما بیایند و تلویزیون تماشا کنند، امشب سرکار استوار دارد». وقتی مادرم  این خبر را داد، خیلی خوشحال شدیم ولی مواظب بودیم پدرم نفهمد. این جریان برای ما یک پیروزی و فرصت مهمی به حساب می آمد. ما می توانستیم به خانه‌ی همسایه برویم و تلویزیون تماشاکنیم ولی از پدرم هم حساب می بردیم.

شب رفتیم خانه‌ی «محمدآقا» که زنش ما را به دیدن تلویزیون دعوت کرده بود. اول خیلی خجالت می کشیدیم. هنوز شوهرش به خانه نیامده بود. مادر خانواده، پسر و دخترهایش همه جلو تلویزیون نشسته بودند. از نگاه بچه ها به ورود تا نشستن ما فهمیدم دلشان می خواهد داشتن تلویزیونشان را به رخ ما بکشند. من و مادرم  با حمید و امیر و با احساس کوچکی ردیف هم در بالای اتاق نشستیم. با اشتیاق به جعبه ی جادویی خیره شده بودیم و تصاویر سیاه و سفید تلویزیون را تماشا می کردیم. من گاهی هم به «زهرا خانم» که میزبان این نشست ترحم آمیز بود، نگاه می کردم که خوشحال به نظر می رسید. اوایل سریال بود که مرد خانه از راه رسید. وقتی او وارد خانه شد و چشمش به ما افتاد، جواب سلام ما را داد ولی من به اوج خجالت رسیدم. تماشای تلویزیون با این حالت به هیچ وجه دوست داشتنی نبود. فکر می کردم محمد آقا با خودش می گوید: «این ها این موقع شب این جا چه کار می کنند، مگر از خودشان خانه و زندگی ندارند»؟! (.................. ادامه دارد) 



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 07:37 ق.ظ

Good forum posts. Many thanks.
generic cialis soft gels deutschland cialis online sublingual cialis online cialis y deporte cialis 5 mg para diabeticos cialis super acti generic cialis at walmart 40 mg cialis what if i take cialis vs viagra cialis kaufen
جمعه 7 اردیبهشت 1397 10:02 ب.ظ

Information very well used..
wow cialis tadalafil 100mg order generic cialis online cialis 100 mg 30 tablet cialis generic low dose cialis blood pressure only best offers cialis use cialis professional yohimbe what is cialis prezzo cialis a buon mercato buying brand cialis online
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:38 ب.ظ

Many thanks. Terrific information!
low price viagra pills what is viagra generic viagra uk online where can we buy viagra buy viagra buy viagra online usa where can you buy viagra kamagra pharmacy order online where can i get viagra prescription
شنبه 4 فروردین 1397 03:12 ق.ظ

You suggested this very well.
we like it cialis soft gel cialis 5 mg para diabeticos cialis dosage amounts cialis 5 mg overnight cialis tadalafil cialis y deporte cialis generico en mexico prix cialis once a da buy cialis online nz 5 mg cialis pharmacie en ligne
دوشنبه 28 اسفند 1396 08:29 ق.ظ

Regards, Valuable information!
cialis online free cialis cialis 30 day trial coupon compare prices cialis uk only now cialis for sale in us discount cialis acheter cialis kamagra cialis patent expiration cialis venta a domicilio enter site natural cialis
شنبه 25 شهریور 1396 08:14 ق.ظ
Very good information. Lucky me I discovered your blog by chance (stumbleupon).

I have book-marked it for later!
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:12 ب.ظ
We stumbled over here coming from a different web address and thought I might check things out.
I like what I see so now i'm following you. Look forward to going over your web page
for a second time.
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:24 ق.ظ
Thank you for some other informative blog. Where else could I get that kind of info written in such a perfect approach?
I have a venture that I am simply now working on, and I've been at the glance out
for such info.
شنبه 7 مرداد 1396 02:00 ق.ظ
Hi, I want to subscribe for this weblog to take most up-to-date updates, so where can i do it please help out.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';