تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ هشتم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ هشتم ـــــــــــــــــــــــــ

 

یک همسایه ی دیگر داشتیم که دیوار به دیوارخانه ی ما بود. «علی آقا» فروشنده ی لوازم یدکی و دارای ماشین سواری بود. دو تا پسر داشت که از من کوچک تر بودند. آن ها هم تلویزیون داشتند. یک بار برای دیدن سریال «غریبه» به خانه ی علی آقا رفتیم. زن خانه که یک سر و گردن از بقیه ی زن های محله بالاتر بود، خیلی با آداب و رسوم مخصوص خودش برخورد می کرد. این حضور و تماشای تلویزیون از خانه ی همسایه ی اولی بدتر بود. یک حال عجیبی داشتم که دلم می خواست زود به خانه ی خودمان برگردیم. از طرفی جاذبه ی تلویزیون مرا رها نمی کرد و نمی خواستم در جمع بچه های مدرسه، فقط شنوای تعاریفشان باشم. اما دیگر یادم نمی آید که برای دیدن تلویزیون به خانه ی کسی رفته باشیم مگر خانه ی «دایی عباس» و «خاله مرضیه» که حسابش جدا بود. 

سال1357اوج شکوفائی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) بود. بهمن57، ماه خون و قیام فرا رسیده بود. ما هم مثل بسیاری از مردم مؤمن ایران، در همه‌ی صحنه های انقلاب حاضر بودیم. پدرم در سن 45 سالگی، من 19 ساله، حمید 15ساله و امیر 11ساله باهم به تظاهرات می رفتیم. این شعار تظاهرات فلکه ی آب در روزهای بسته شدن فرودگاه مهر آباد را فراموش نمی کنم که مردم پا به زمین می کوبیدند و فریاد می زدند: «بازگان، بازرگان نخست وزیر ایران»، «وای اگر خمینی حکم جهادم دهد/ ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد»، «وای به حال بختیار / اگر امام فردا نیاد.».

روز12بهمن ساعت حدود 9 صبح بود. برای دیدن صحنه های ورود آمدن امام تلویزیون لازم بود ولی ما نداشتیم. همسایه‌ی مهربانی داشتیم که منزل علی آقا را خریده بود. علی آقا و همسرش پنج سال قبل در حادثه ی تصادف کشته شدند. این صاحب خانه ی جدید از لحاظ فکری و انقلابی مثل ما نبود ولی بی تمایل هم نبود. بالاخره مسلمان بود و در انقلاب عظیم مردم ایران به رهبری امام  و  روحانیت مبارز، تأثیر پذیرفته بود. این «آقای قلی زاده» دو تا تلویزیون داشتند، یکی بزرگ که داخل اتاق و ثابت بود، و یکی هم کوچک که گاهی روی ایوان یا توی زیر زمین تماشا می کردند. می دانست دیدن تصاویر ورود امام برای ما خیلی مهم است! به منزل ما آمد و مرا صدا زد. مرد محترمی بود و می خواست به نوعی صداقتش را در پذیرفتن شرایط انقلاب ابراز کند. گفت: «هاشم آقا، بیا تلویزیون کوچک ما را ببر و در خانه ی خودتان مراسم ورود امام را تماشا کنید»!

اولین تلویزیون، یک تلویزیون امانتی،12 اینچ سیاه وسفید، مال همسایه، به خانه‌ی ما آمد. آن روز ما خجالت نمی کشیدیم. احساس کوچکی نمی کردیم و می فهمیدیم که این همسایه نمی خواهد تلویزیونش را به رخ ما بکشد، بلکه با درک اهمیت مراسم ورود امام، می خواهد همکاری و به ما خدمت کند.

درست است که تلویزیون مال همسایه بود، ولی پیشنهاد همسایه، گرفتن امانت، حلقه‌ی شادی ما دور تلویزیون، همه و همه افتخاربود. آن روز ما چنددقیقه «بوی گل و سوسن و یاسمن» را از تلویزیون همسایه، ولی در خانه‌ی خودمان استشمام کردیم.

اواخر خرداد سال 1349که از مسافرت تهران و قم برگشتیم، هنوز چند روزی نگذشته بود که پدرم مرا به مغازه ی «اتوشویی احمد چارلی» برد. اتوشویی یک عنوان برای دو شغل بود. یکی شستشوی ماشین و کامیون که در گاراژها و تعمیر گاه ها فعال بود و بعد ها به اسم«کارواش» پله های ترقی را طی کرد! دیگری لباسشویی بود که کت و شلوار و لباس های مردم را می شستند و اتو می کشیدند. مغازه مال احمد آقا و اسمش لباسشویی چارلی واقع در خیابان ضد، رو به روی مسجد ایزدی بود. به همین دلیل دوستان احمدآقا، او را احمد چارلی صدا می زدند. کنار مغازه ی احمد آقا پیراهن دوزی سینا متعلق به اصغر پیراهن دوز بود. سر نبش میلان چهارم، مغازه ی ماست بندی سیدی بود، که حاجی سیدی، صاحب گرمابه ی مسرور هم بود. 

به هر حال خواسته یا نا خواسته، من به افتخار شاگردی احمد آقا در آمدم و از 8 صبح تا 1بعدازظهر و از 4 بعدازظهر تا 9 شب در این مغازه کار می کردم! پدرم می گفت: «برای این که بیکار نباشی، خوب است تا اول باز گشایی مدارس شاگرد احمد آقا باشی، هم کار یاد می گیری و هم با مسائل اجتماعی آشنا می شوی». احمدآقا هم کم لطفی نمی کرد و هر هفته 15ریال به من اجرت می داد. شب جمعه که می شد، بی صبری می کردم که ساعت 9 برسد تا مزدم را بگیرم. او یک سکه ی10ریالی و یک سکه ی 5 ریالی به من می داد و آن را در جیب شلوارم می گذاشتم تا وقتی راه می روم صدای جرینگ جرینگ برخورد دو سکه، احساس پولدار شدن را در من تقویت کند! اگر از مسیر میلان پنجم ضد تا گاراژدارها که پیاده به خانه می رفتم، طوری می شد که کسی صدای سکه های جیبم را می شنید، خیلی کیف می کردم.

بعد از یک هفته یاد گرفتم که منبع دستگاه اتو بخار را پر آب و روشن کنم تا به اندازه ی کافی گرم شود. این کار را یک ساعت قبل از آمدن احمدآقا انجام می دادم تا زمانی که او به مغازه می آید به کار مشغول شود. وقتی او لباس ها را پرس می کرد و به اصطلاح اتو می کشید، من آن ها را تا می زدم و در چوب لباسی ها قرار داده از رگال آویزان می کردم.

کار دیگر من این بود که لباس هایی را که برای شستشو می آوردند، جیب هایش را نگاه می کردم که مشتریان چیزی در جیب لباسشان جا نگذاشته باشند. یک روز در جیب کت یکی از مشتریان، یک بسته ی کوچک دوخته شده پیدا کردم. این بسته ی پارچه ای 6 در 4 سانتیمتر و تخت بود که اطراف آن را با نخ و سوزن دوخته بودند. چیزی که من پیدا کرده بودم شبیه دعاهای کاغذی بود که در لفاف پارچه ای قرار می دادند و از گردن بچه ها آویزان می کردند یا آن را به بازوی افراد می بستند. هر چه آن را فشار دادم و زیر و روی آن را نگاه کردم چیزی نفهمیدم. به شدت کنجکاو شده بودم که ببینم داخل این بسته ی کوچک چیست. قدری فکر کردم که این مال مردم و امانت است و نباید آن را باز کنم ولی شیطان زود بر من غالب شد و بسته را باز کردم، دیدم یک سکه ی 5 ریالی است که از شدت نو بودن برق می زند. دلیل این کار صاحب سکه را نفهمیدم ولی بعد ها که عذاب وجدان به سراغم آمده بود، فکر کردم که این سکه عیدی فرد محترم یا پول متبرکی است که طرف برای برکت جیبش آن را حفظ کرده است. من هم که بی توجه به این مهم، نه تنها آن را باز کردم که پارچه ی پاره شده ی جلد سکه را به سطل زباله انداختم و 5 ریالی نو را برای خودم برداشتم. 

یکی دیگر از کارهایی که یادگرفتم، دوختن درز زیر بغل آستر کت بود که مشتری به احمد آقا پاره بودن آن را نشان می داد. یک روز پارگی کت یک مشتری را که بیشتر از حد معمول باز شده بود، با زحمت دوختم. روز بعد که برای دریافت لباسش به مغازه آمد، اول به دوخته شدن آستر کتش نگاه کرد. وقتی دوخت هنر مندانه ی مرا دید! چنان عصبانی شد که با پرخاش به احمدآقا گفت: «کسی که این آستر را دوخته چه کاره بوده، چرا این طور بد کوک زده است، مگر شما این کارها را به خیاط نمی دهید»؟ بیچاره احمد آقا که نمی دانست چه جوابی بدهد، کت را گرفت و ضمن توضیح به مشتری از گوشه ی چشم یک نگاهی هم به من انداخت! هر طور بود احمدآقا مشتری را توجیه کرد ولی من حسابی متوجه شدم که راست می گوید کارم خیلی بد بوده است.

یک شب که هنوز تا تعطیل شدن مغازه زمان داشتیم، دختری که چادر مشکی داشت، به مغازه آمد و لباس های پدرش را برای شستشو به احمد آقا داد. من دیدم احمد آقا رفتار بسیار مؤدبانه ای دارد و بهتر از بقیه ی مشتری ها با او برخورد می کند. همین که دختر از مغازه بیرون رفت، احمد آقا گفت: « هاشم بیا سریع دنبال این خانم برو ببین به کدام خانه می رود. مواظب باشی تو را نبیند! خیلی مواظب باشی ها، برو ببینم چه کار می کنی»! من از مغازه بیرون رفتم و هنگامی که دختر از سر چهارراه به داخل میلان پیچید، به سرعت خودم را به آن جا رساندم و تا رسیدن به منزل، با دقت و مواظبت او را تعقیب کردم. وقتی به داخل خانه رفت و منزلش را یاد گرفتم، به مغازه برگشتم ولی دل در دلم نمانده بود. چنان ترسیده بودم که گویی مرتکب یک خلاف بزرگ شده ام. آدرس را به احمد آقا دادم و او با لبخند گفت:« بارک الله ... خیلی خوب شد»! من نفهیمدم این کار برای چه بود اما سال های بعد فهمیدم احمدآقا با همکاری من توانسته است منزل همسر آینده اش را پیدا کند.

مسجد ایزدی درست رو به روی مغازه ی لباسشویی بود. ظهر که می شد، صدای اذان مسجد که از بلندگوهای شیپوری پخش می شد، تمام خیابان و کوچه های اطراف را پوشش می داد ولی یادم نمی آید که از این همه مغازه کسی برای نماز به مسجد برود. طنین اذان و صوت زیبای مؤذن به وضوح در ذهنم باقی مانده است. این صدا، صدای هنرمندانه و پرمعنویت «مرحوم مؤذن زاده اردبیلی» بود.

جالب بود که از اول غروب «گاری دستی های میوه و مواد غذایی» کنار خیابان بساط می کردند. این فروشندگان از فلکه ی برق تا حدود میلان سوم ضد، کنار خیابان ردیف می شدند تا مردم نیازمندی های خودشان را تهیه کنند. روی هر گاری یک چراغ توری روشن بود تا مشتریان خوب ببینند چه کالاهایی عرضه می شود. انواع میوه، سبزی، مرغ و خروس زنده، تخم مرغ، دل و جگر، حتی ماست چکیده و پنیر محلی را روی این چرخ ها می فروختند.

تابستان تمام شد و اول مهر 1349مدرسه ها باز شد. کلاس پنجم هم چنان در مدرسه ی مولوی بودم. معلم کلاس پنجم من آقای سلطانی بود. خیلی خوش اخلاق، جوان و دوست داشتنی بود. او به ما گفته بود که یک جلد قرآن کامل به مدرسه ببریم. با پدرم به یک کتابفروشی در نزدیک حرم رفتیم و یک جلد قرآن با خط «طاهر خوشنویس» تهیه کردیم. در زنگ تعلیمات دینی از روی قرآن کامل تلاوت می کردیم. در این سال به طور عجیبی معلمم را دوست داشتم. در تعطیلات نوروزی به قدری دلم برای او تنگ شده بود که اشک در چشمانم حلقه می زد.

کتاب های کلاس پنجم با تأخیر توزیع شد. علت این کار تغییر محتوا و ظاهر بعضی از کتاب ها بود. من خوشحال بودم که در این پایه، دو کتاب تاریخ و جغرافی را با قطع رحلی دریافت می کنم. این دو کتاب با خط نستعلیق چاپ شده بود. همیشه آرزو داشتم که کتاب های بزرگ قطع رحلی را بخوانم. وقتی آن ها را در دست دانش آموزان بزرگ تر می دیدم، فکر می کردم که چه بچه های خوشبختی هستند. وقتی همه ی کتاب ها را به ما دادند، دیدم کتاب های محبوب من عوض شده و به جای آن، کتاب تعلیمات اجتماعی پخش شده است. این کتاب دارای سه بخش تاریخ، جغرافی و اجتماعی بود که مثل بقیه ی کتاب ها وزیری بود. تغییر کتاب ها مقدمه ی تغییر نظام آموزشی و مقاطع تحصیلی در ایران بود. (.................. ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:03 ب.ظ
Your mode of describing everything in this piece
of writing is in fact fastidious, every one be able to
without difficulty know it, Thanks a lot.
جمعه 6 مرداد 1396 08:54 ق.ظ
Hi everyone, it's my first go to see at this website, and piece
of writing is really fruitful for me, keep up posting such
articles.
شنبه 31 تیر 1396 08:01 ب.ظ
I have been exploring for a bit for any high-quality
articles or blog posts in this kind of area . Exploring in Yahoo
I finally stumbled upon this website. Reading this info So i'm glad to show that I've a very good uncanny feeling I came upon exactly what I needed.
I most without a doubt will make certain to do not disregard this site and provides
it a glance on a continuing basis.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';