تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - دفتر خاطرات من! برگ یازدهم
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ یازدهم ـــــــــــــــــــــــــ

یک روز صبح که وارد مدرسه شدم، تیم والیبال مدرسه با دیگر بچه ها مشغول تمرین بود. تماشاچیان دور تا دور زمین والیبال ایستاده بودند و تیم مدرسه را تشویق می کردند. من که تازه وارد شده بودم، دور تر و مقابل درب مدرسه، والیبال و جست و خیز بچه ها را تماشا می کردم. وقتی کاپیتان تیم که فامیلش «دالانچی» بود، تحت تأثیر تشویق بچه ها که می گفتند:«ماشال ماشاالله ماشالله، ماشالله دالانچی ماشالله» ضربه ی محکمی به توپ زد و توپ در زمین مقابل خوابید. صدای هورای بچه ها بلند شد. توپ بعد از چند مرتبه بالا و پایین رفتن، درست جلو پای من قرار گرفت. من برای این که توپ را به بازیکنان برسانم، آن را از زمین برداشتم و با ضربه ی پا به طرف زمین والیبال پرتاب کردم. همین که صورتم را به طرف پلکان ورودی برگرداندم، دیدم معاون مدرسه که روی سکو ایستاده بود، با انگشت اشاره می کند و مرا به سوی خود فرا می خواند. با تعجب به سمت او رفتم و گفتم بله آقا! گفت: «بیا جلو»... جلو رفتم، درست جایی که او دستش به راحتی به من می رسید. بدون هیچ حرفی چنان سیلی محکمی به صورتم زد که گوشم به صدا در آمد. برای یک لحظه سرم گیچ شد و جایی را ندیدم. به خود آمدم و به آقای حمیدی نگاه کردم که بگوید چرا به صورتم سیلی زد، او چهره در هم کشید و گفت: «برو ...» و من با چشمانی پر اشک به کنار دیوار مدرسه رفتم. درد سیلی از یک طرف، چرایی و دلیل این تنبیه ، و از همه بدتر خجالت ناشی از نگاه های بچه ها، اول صبح حالی برایم نگذاشت.

کلاس اول راهنمایی، درس ریاضی و زبان را نمی فهمیدم. تکالیفم را انجام می دادم ولی کسی نبود که اشتباهاتم را رفع کند. با کمال ناباوری چهره ی زشت اولین شکست تحصیلی نمایان شد و در پایان سال از ریاضی تجدید شدم. خیلی گریه کردم ولی چاره ای نبود. می بایست در شهریور ماه سال 1351 درس ریاضی را دوباره امتحان بدهم.

سال 1352 ـ 1351 کلاس دوم راهنمایی بودم، یک روز در سر کلاس دینی، آقای هاشم بیک نماز را درس می داد. بعد از توضیح لازم گفت:« اگر کسی می تواند بیاید این جا برای بچه ها نماز خواندن را اجرا کند تا همه عملاً آموزش ببینند». من دست بلند کردم، اجازه گرفتم و جلو رفتم تا این کار را بکنم. بعد از اجازه ی معلم، کفش هایم را از پا در آوردم، رو به بچه ها ایستادم و دست ها را تا نزدیک گوش بالا بردم و تکبیر گفتم. حمد و سوره را خواندم و به رکوع رفتم. سپس بی توجه به لباس های تمیز و موزائیک های کثیف کف کلاس، به سجده رفتم و یک نماز دو رکعتی را کامل کردم. وقتی نماز را سلام دادم، دبیرمان گفت:«خیلی ممنون، بسیار خوب بود. من فکر نمی کردم برای اجرای نمایشی نماز، بدون کفش و بی فرش روی موزائیک ها این طور به سجده بروی. نمره دینی تو 20 است». سرم را پایین انداختم، کمی شرمنده شده بودم ولی احساس موفقیت می کردم. با قیافه ای حاکی از خوشحالی به سر جایم برگشتم.

دبیر ادبیات ما «آقای تودرباری» بود. هم خودش و هم درسش را خیلی دوست داشتم. یک روز وقتی دستور زبان فارسی درس می داد، از بس شیرین زبانی کردم، مثالی را که می خواست روی تخته سیاه بنویسد با اسم من نوشت. بچه ها خندیدند ولی احساس من این بود که معلم خوش اخلاق ما با ایجاد فضای دوستانه می خواهد درسش را بهتر ارائه کند.

درس حرفه و فن که تازه به مواد درسی نظام آموزش و پرورش اضافه شده بود، جالب بود. از باغبانی، برق، مکانیک، معماری و ... همه ی نکات فنی را به بچه ها درس می دادند. اشکال درس این بود که کتاب دختران و پسران یکی بود و تفاوت نیازمندی رشته های دخترانه و پسرانه را لحاظ نکرده بودند. من در این درس یک کاردستی ساختم که بخشی از نمره ی امتحانمان بود. از فروشگاه تزئینات ساختمانی در خیابان بهار، آکاستیف خریدم و با راهنمایی پدرم که بنا بود، ماکت یک ساختمان یک طبقه ی ویلایی را درست کردم. وقتی آن را به مدرسه بردم، «آقای خوشبخت» گفت: «خیلی خوب است تو نمره ی این درس را کامل گرفتی».

از درس ریاضی می ترسیدم و دبیرمان را که چاق، قدکوتاه، بی مو، با سبیل های کلفت و خط ریش های چکمه ای بود دوست نداشتم. درس های ساده را می فهمیدم ولی «اتحادها» و «معادلات یک یا دو مجهولی» را هیچ وقت یاد نگرفتم. البته او تقصیری نداشت ولی از اول که دانش آموزی با دبیری مشکل دارد، تا آخر درسش را هم دوست ندارد.

از درس زبان انگلیسی بدم نمی آمد ولی خیلی موفق نبودم. کم کم که درس ها بیشتر و سخت تر شد نشانه های ضعف و نمره های بد ظاهر شد. فقط خوش خط بودم و کلمات انگلیسی را هم جدا و هم متصل خیلی زیبا می نوشتم. 

در روزهای پایانی پاییز سال 1351به یک بیماری سخت مبتلا شدم. این بیماری که قبل از من به سراغ یکی دو نفر از بچه های فامیل رفته بود، «حَصْبه» نام داشت. نام‌ دیگرش تب تیفوئید یا تب روده است. این بیماری عفونی در اثر یک باکتری ایجاد می‌شود که واگیردار بوده و از طریق آب و غذای آلوده گسترش می‌یابد.

مادرم فکر می کرد به سرما خوردگی مبتلا شده ام زیرا در چند روز اول بیماری، سرفه می کردم و نشانه‌های یک برونشیت حاد را داشتم. ولی وقتی حالم بد تر شد تصمیم گرفتند مرا به دکتر ببرند. چون شب گذشته بود، پدرم مرا به منزل «دکتر علیرضا رام» برد. دکتر بعد از معاینه گفت: «این بیماری اول به آرامی شروع می‌شود، نشانه های حصبه، تب بالا، اسهال، بی‌اشتهایی، سردرد و تلخی دهان است که به تدریج بیشتر می‌ شود. در ۵ تا ۸ روز علائم بیماری شدت می‌یابد و مرض به اوج خود می رسد. در این حالت بیمار در رختخواب خود بی حرکت می‌افتد و نسبت به اطرافیان بی اعتنا می‌باشد، گاهی هذیان می گوید و چیزهای مبهمی را در هوا جستجو می‌کند.

پدر و مادرم خیلی نگران بودند. چند روز پدرم از بالای سرم کنار نرفت. یک شب که حالم به شدت بد بود، دیدم پدر، مادر و یکی دو نفر دیگر از بستگانم دور بستر من نشسته اند. علاوه بر آنان «حاج اصغر نجار» که از نوجوانی با پدرم دوست بود و او مرا خیلی دوست داشت، بر بالین من گریه می کرد. از گریه ی او پدرم نیز متأثر شد ولی سعی کرد اشکهایش را پنهان کند. گاهی از حال می رفتم و از شدت تب چیزی نمی فهمیدم. نمی دانم تا چه ساعتی از شب دور بستر من نشسته بودند. صبح که شد از خواب بیدار شدم و دیدم حالم بهتر است. نشانه های خوشحالی را در چهره ی پدر و مادرم می دیدم و می شنیدم که مرتب می گویند: «الحمد لله، الهی شکر».

بعد از چند روز که خوب شدم با پدرم به مدرسه رفتم تا او علت غیبت ده روزه را به آقای حمیدی بگوید. درس های عقب مانده هم که مشکلی نبود، زبان و ریاضی که فرقی نمی کرد، بقیه را هم که می توانستم جبران کنم. چند روز بعد مادرم گفت: «می دانی چرا آن شب همه دور تو را گرفته  و ناراحت بودند؟ چون دکتر گفته بود وقتی بیماری به اوج خود برسد دو حالت دارد، اگر مقاومت بدن کم شده باشد، حال مریض بدتر و امکان خوب شدنش کم می شود، و اگر بدن مقاومت کند، تب کاهش می یابد و از روز بعد رو به بهبود می گذارد. ما تا صبح منتظر بودیم تا ببینیم تو خوب می شوی یا حالت بدتر می شود.».

در یکی از کتاب های درسی خوانده بودم هرکس بخواهد رانندگی کند، باید گواهی نامه داشته باشد. حتی نوشته بودند دوچرخه سواری هم نیاز به گواهی نامه دارد. سن قانونی برای دریافت گواهی نامه ی دوچرخه ی پایی 13سال بود. من که در سال 1351 به این سن رسیده بودم، احساس استقلال می کردم و به دنبال آن بودم که گواهینامه ی دوچرخه را بگیرم. پس از کسب اطلاعات لازم، صبح زود یک روز جمعه، دوچرخه ای را که از کلاس چهارم برایم خریده بودند سوار شدم و به طرف اداره ی راهنمایی و رانندگی مشهد رکاب زدم.

خرید دوچرخه زمانی بود که ثلث اول کلاس چهارم را گذرانده بودم. یک روز عصر پدرم گفت بیا باهم به مغازه ی آقای طلوع برویم تا برایت یک دوچرخه بخرم. از شدت خوشحالی باور نمی کردم که چنین اتفاق خوشایندی در حال شکل گیری است. پشت سر پدرم بر ترک موتورسیکلت گازی نشستم و حرکت کردیم. خیلی خوشحال بودم که می خواهم صاحب دوچرخه بشوم. از آن مهم تر این بود که بدون درخواست من، پدرم به این فکر افتاده است. در بین راه سرم را به آسمان بلند می کردم و برای او دعا و از خدا تشکر می کردم.

مغازه ی دوچرخه فروشی نزدیک پنج راه پایین خیابان بود. اول غروب به آن جا رسیدیم. دوچرخه آماده نبود بلکه می بایست آن را ببندد. بستن دوچرخه یک اصطلاح بود. قطعات دوچرخه در یک جعبه ی چوبی از خارج وارد می شد. مغازه دار در حضور مشتری یا با سفارش او جعبه را باز می کرد و قطعات مختلف را به هم می بست تا دوچرخه کامل شود. به همین دلیل کسی که دو چرخه ای نو می خرید، می گفت این دوچرخه را تازه بسته ام. دوچرخه ای سبز رنگ با سایز 24 آماده شد و آن را به من تحویل دادند. پس از نزدیک دو ساعت، در حالی که شب شده بود، از مغازه بیرون آمدیم، پدرم با موتور سیکلت جلو می رفت و من پشت سر با دوچرخه ای که مال خودم بود به خانه رفتیم.

گفته بودند ثبت نام، امتحان شفاهی و آزمایش رانندگی دوچرخه، فقط صبح جمعه انجام می شود. هوا به شدت سرد بود و من با اشتیاق فراوان از پنجم گاراژدارها تا فلکه ی راهنمایی با تحمل زحمت و سرمای زیاد راه پیمودم. از خیابان احمد آباد که می گذشتم، دیدم پیر مردی کنار خیابان آتش روشن کرده است. از سوز سرما بی درنگ ایستادم و لحظاتی خودم را با گرمای آتش برافروخته گرم کردم. دوباره سوار بر دوچرخه حرکت کردم تا به فلکه ی راهنمایی رسیدم.

وقتی به اداره ی راهنمایی و رانندگی رسیدم هنوز ثبت نام شروع نشده بود. در صف ایستادم و مدارکم را کنترل کردم تا مسئول ثبت نام که یک استوار شهربانی بود، آمد و کارش را شروع کرد. نوبت من که شد مدارکم را گرفت و ابتدا به شناسنامه ام نگاه کرد. سرش را از روی شناسنامه بالا گرفت، یک نگاه مسخره آمیز به من کرد و گفت:« پسرجان چند سال داری»؟ گفتم: «13 سال». گفت: «نه... تو در 20 بهمن 13 ساله می شوی، برو یا یک ماه به عید یا بعد از عید برای ثبت نام بیا، هنوز 13 سال کامل نداری». این جا نیز تفاوت سن واقعی و شناسنامه ای که شش ماه بعد از تولد برایم گرفته بودند، خودش را نشان داد. ناراحت و سر افکنده راه خانه را در پیش گرفتم.

بعضی از روزها با دوچرخه به مدرسه می رفتم. یک روز در برگشت از مدرسه، مسیرم را از کوچه های فرعی خیابان نخریسی انتخاب کردم. داخل یکی از کوچه ها بچه های محله بازی می کردند. وقتی خواستم از وسط کوچه مسیرم را ادامه دهم، یکی از آن بچه ها دو دستش را باز کرد و راه را بر من بست. ایستادم و گفتم: «چرا نمی گذاری بروم»؟ جوابی نداد و جلو آمد. وقتی نزدیک شد یک سیلی محکم به صورتم زد و گفت: «چرا از کوچه ی ما عبور می کنی»؟ فهمیدم بهانه گیری می کند که با من درگیر شود تا دوچرخه ام را از من بگیرد. معطل نشدم بی درنگ و با سرعت از کنارش گذشتم و سوار بر دوچرخه فرار کردم. در بین راه گریه می کردم و می گفتم: «خدایا! چرا این پسر به من سیلی زد؟ مگر من چه کار کرده بودم». (............. ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 18 فروردین 1397 01:09 ب.ظ

Lovely stuff. With thanks.
cialis 100 mg 30 tablet cialis great britain il cialis quanto costa cialis generic acquisto online cialis cialis prices in england canadian cialis generic cialis 20mg uk does cialis cause gout cialis et insomni
شنبه 4 فروردین 1397 01:11 ب.ظ

Incredible loads of wonderful facts!
cialis per paypa cialis efficacit pastillas cialis y alcoho callus cialis 20 mg cut in half cialis 5 mg para diabeticos cialis daily reviews cialis 5 mg buy cialis ahumada cialis herbs
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:09 ق.ظ
Very quickly this web site will be famous among all blogging
and site-building viewers, due to it's good articles or reviews
شنبه 11 شهریور 1396 06:12 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!

Very helpful info specially the last part :) I care for such info a lot.
I was looking for this certain info for a long time. Thank you and good luck.
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:41 ب.ظ
I'm not sure exactly why but this web site is loading incredibly slow for
me. Is anyone else having this issue or is it a issue
on my end? I'll check back later on and see if the problem still exists.
شنبه 7 مرداد 1396 02:09 ق.ظ
Awesome site you have here but I was wanting to know if you knew of
any community forums that cover the same topics talked about in this article?
I'd really like to be a part of community where I can get advice from other
experienced people that share the same interest.
If you have any recommendations, please let me know. Thanks!
جمعه 6 مرداد 1396 08:39 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you
relied on the video to make your point. You definitely know what youre talking about, why
waste your intelligence on just posting videos to your blog when you could be giving us something enlightening to
read?
شنبه 31 تیر 1396 06:52 ب.ظ
Awesome article.
سه شنبه 8 مهر 1393 06:14 ب.ظ
سلام
چند وقتی هست که این برگه خاطراتتان در دل ما ورق نمی خورد.
به شدت منتظر ادامه خاطرات زیبایتان هستیم.
نوفرستی
جمعه 4 مهر 1393 03:06 ب.ظ
سلام
مطالب زیبایی نوشتین
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';