تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف در باران - گم شده!
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف در باران


 

 خاطره ی هفتم ـ  گم شده! 

     سال 1370 وقتی با روحانی و کارکنان کاروان برای ایام تشریق برنامه ریزی می کردیم، قرار شد قبل از ظهر روز هشتم ذی الحجه، زائران را به مسجد الحرام ببریم و در آن جا محرم شویم. این کار در شرایط ترافیکی روزهای دهه ی اول ذی الحجه و به ویژه در یوم الترویه ساده نیست. تأمین وسیله ی نقلیه، نقل و انتقال زائران به ایستگاه های نزدیک حرم، پیاده روی در مسیرهای شلوغ منتهی به حرم، کنترل جمعیت زنان و مردان در مسجدالحرام و از این قبیل کارها با شرایط سنی بالای آنان یک زحمت مضاعف است. ولی از این رو که حاجیان معمولاً فقط یک بار در عمرشان چنین موقعیتی را درک می کنند، اگر بتوانند در کنارخانه ی خدا و در مسجد الحرام برای اعمال حج تمتع محرم شوند، ارزش و معنویت بالای آن قابل انکار نیست.

صبح روز هشتم ذی الحجه پس از صبحانه به کنار خیابان اصلی آمدیم. غیر از آشپزها و معاون کاروان بقیه ی عوامل اجرایی نیز همراه زائران بودند. با یک دستگاه اتوبوس دو طبقه ی شهری به حرم رفتیم. وقتی اتوبوس در محوطه ی وسیع ایستگاه جنب حرم متوقف شد، زائران پیاده شدند و کمی دورتر از اتوبوس اجتماع کردند. تابلو کاروان به عنوان علامت و نشانه ی همیشگی به دست یک نفر، روحانی کاروان جلو و بقیه پشت سر او به طرف مسجد الحرام راه افتادیم. مقابل در مسجدالحرام کمی دورتر ایستادیم، کفش های زائران را در دو کیسه ی پلاستیکی بزرگ ریختیم و به یکی از کارکنان کاروان سپردیم. او کارش همین بود که تا بعد از نماز جماعت ظهر، کنار دیوار مسجدالحرام بنشیند و از کفش های زائران مراقبت نماید. اگرازدحام شود، یا مأموران او را حرکت دهند، یا آفتاب اذیتش کند، باید کیسه ها را به دوش بکشد و در جای مناسب دیگری بنشیند و منتظر بماند. 

قدم به داخل مسجدالحرام گذاشتیم. حرم خلوت نبود، اما با توجه به اعزام جمعیت زیادی از اهل سنت به منی، مانند روزهای قبل شلوغ نبود. حجاج اهل سنت بر اساس احکام فقهی خود، یوم الترویه یعنی روز هشتم به منی می روند. شب نهم را در منی بیتوته و صبح روز نهم به عرفات کوچ می کنند. آنان طوری حرکت می کنند که قبل از اذان ظهر روز نهم عرفات را درک کنند. این حکم از نظر ما مستحب است.

آفتاب شدید و گرمای قبل از ظهر به گونه ای نبود که بتوانیم زائران را برای محرم شدن به محوطه ی میانی مسجدالحرام ببریم. هوا گرم و آفتاب شدید بود. بنابراین در قسمت سر پوشیده و شبستان های اطراف صحن نشستیم. جایی را برای نشستن انتخاب کردیم که مقابل «رکن یمانی» بود. روحانی کاروان پس از سخنان کوتاهی مسائل مربوط به احرام حج تمتع را به طور خلاصه بیان کرد. آن گاه نیت احرام حج تمتع را به زبان آورد. زائران با شور و هیجان و با اشک جاری در حالی که نگاهشان به کعبه دوخته شده بود، جملات نیت احرام را تکرار کردند و ذکر مقدس تلبیه را کلمه به کلمه بر زبان جاری نمودند. با این وصف زنان و مردان سفید پوش به قصد انجام حج تمتع، در مسجدالحرام و مقابل «رکن یمانی» مُحرم شدند.

 رکن یمانی در جنوب کعبه واقع شده و می گویند رسول گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ هنگام طواف آن را بوسیده یا استلام می کردند. این رکن برای ما علاوه بر اهمیت اصلی، مناسبت خوب دیگری هم دارد، چرا که دیوار کنار آن، جایی است که حضرت فاطمه ی بنت اسد ـ سلام الله علیها ـ از شکاف ایجاد شده در آن وارد کعبه شده و یاد آور ولادت مولود کعبه، مولای متقیان حضرت امام علی ـ علیه السلام ـ است.

به زائران توصیه کردم متفرق نشنوند و مردان در همان جایی که محرم شده بودند بمانند تا پس از اقامه ی نماز ظهر دسته جمعی از حرم خارج شویم. زنان به قسمتی که صف های نماز جماعت خواهران تشکیل می شود، بروند و بعد از نماز بمانند تا بتوانیم با هم حرکت کنیم. تأکید کردم که اگر تک روی کنند و کسی گم شود، کاروان را با مشکل جدی مواجه خواهند کرد، زیرا ساعت پنج بعدازظهر عازم عرفات هستیم.

زنان و مردان بی شماری در شبستان ها و در محل هایی که سایه و خنک بود به انتظار وقت نماز نشسته بودند. کم کم به اذان ظهر نزدیک می شدیم. صف های منظم نماز کامل و کامل تر می شد. حتی وسط صحن مسجد الحرام زیرآفتاب سوزان و نور شدید خیره کننده، صف ها کم و بیش شکل گرفته بود. صدای اذان ظهر فضای مقدس مسجدالحرام را فرا گرفت. طواف خانه ی خدا هم چنان دایر بود ولی دایره ی طواف تنگ تر شده بود، زیرا مردم برای نماز در صفوف به هم پیوسته نشسته بودند. پس از 15 دقیقه که اقامه ی نماز گفته شد، طواف از حرکت ایستاد. گردش زائران به دور خانه ی خدا تعطیل شد. نمازگزاران با شنیدن عبارت «قد قامة الصلوه» به پا خاستند و آماده ی نماز شدند.

نماز ظهر که تمام شد، زائران ایرانی نماز عصر را نیز خواندند. بعضی از حجاج در آن 15 دقیقه ی فاصله ی بین اذان و اقامه، نماز ظهر را می خوانند سپس نماز عصرشان را به نماز ظهر امام جماعت اقتدا می کنند. این کار بهتر و با شرایط حضور در جماعت مساجد آن جا مناسب تر است.

مردان کاروان را که همه یک جا نشسته بودند، حرکت دادم. آن ها تا وسط شبستان و نزدیک در خروجی آهسته آهسته پیش رفتند. سپس زنان با راهنمایی همسرم، به جمعیت مردان ملحق شدند و همه با هم از مسجدالحرام خارج شدیم. مأمور نگهداری کفش ها منتظر نشسته بود. تابش نور آفتاب چهره ی او را دگرگون کرده بود. در حالی که لبخندی حاکی از رضایت روی لب های خشکیده و صورت سوخته اش نقش بسته بود، به زائران نزدیک شد. کیسه های کفش را روی زمین خالی کرد. هر کس کفش خودش را پیدا کرد و پوشید. برای رفتن به منزل هیچ وسیله ای بهتر از اتوبوس های ناوگان شهری نبود.

به سمت ایستگاه اتوبوس روانه شدیم. مسیر به شدت شلوغ و هوا خیلی گرم بود. مراقب بودیم ابتدا و انتهای جمعیت کاروان را با تابلوهایی که داشتیم مشخص کنیم تا کسی جا نماند. به سرعت به محل اتوبوس ها و نماینده ی شرکت اتوبوس رانی مراجعه کردم. باز هم یک دستگاه اتوبوس دوطبقه اجاره کردم. با هر زحمتی بود، زائران در هوایی بسیار گرم و در شلوغی و ازدحام اطراف مسجدالحرام به محل اتوبوس ها آمدند. وقتی آنان از در جلو و میانی اتوبوس مشغول سوار شدن بودند، مراقب بودم تا دیگران اشتباهی سوار نشوند. سر و صدای اتوبوس ها، بوق های ممتد وسایل نقلیه ی داخل خیابان، دود و گرما، فشار جمعیت و خستگی روزانه، جمعیت سفید پوش کاروان را در نور شدید آفتاب سوزان بی حوصله کرده بود. بعضی از افراد ایرانی کاروان های دیگر می آمدند و می خواستند سوار اتوبوس شوند. به آنان می گفتم: «این اتوبوس دربستی و برای یک کاروان است، در ایستگاه های بین راه توقف نمی کند، اشتباه سوار نشوید»، ولی آنان که مثل ما خسته وگرمازده شده بودند، از این برخورد خوششان نمی آمد و فکر می کردند که ما حق آنان را تضییع کرده ایم. البته تعدادی از زائران ایرانی سایر کاروان ها سوار شدند. این کار باعث می شد که اتوبوس  ناچار در ایستگاه مورد نظر آنان توقف کند تا پیاده شوند.  

پس از این که همه سوار شدند، اتوبوس حرکت کرد و با سرعت لازم پیش می رفت. بیست دقیقه بعد به جایی رسید که منزل محل اقامتمان آن جا بود. البته فقط یک بار در یک ایستگاه بین راه برای پیاده کردن چند نفر ایرانی توقف کرد. از آن جا که غیر از گروه ما افراد دیگری در اتوبوس نبود، از راننده خواستم در صورت امکان تا نزدیک ساختمان پیش رود. او این کار را کرد و زائران را درست جلو ساختمان محل استقرار کاروان پیاده کرد. زائران از اتوبوس پیاده شدند و با شتاب به اتاق هایشان رفتند.

آشپزها و مأموران پذیرایی کاروان مشغول تقسیم ناهار شدند. غذا با سینی و در ظروف ملامین داخل اتاق ها سرو می شد. هر چند نفر که در یک اتاق بودند، دور یک سفره می نشستند و غذا می خوردند. آن روز همه ی حجاج کاروان در حالی که مُحرم بودند، ناهار خوردند و بعد از آن به استراحت پرداختند.

تدارکات روزهای عرفات و منی قبلاً ارسال شده بود. بعضی ظروف یا نیازمندیهای فراموش شده را جمع و کنترل کردیم. ناهار خوردیم و تمام مقدمات عزیمت به عرفات را فراهم یافته دیدیم. دیگ عدس پلو برای شام شب آماده شده بود. علامت های کاروان، بلندگو و خلاصه همه چیز مهیا شده بود. راننده های مصری که برای انتقال حجاج کاروان به عرفات میهمان ما بودند، در یک اتاق پذیرایی شدند، آنان چای پر رنگ می نوشیدند و دود غلیظ سیگارشان را در فضای اتاق رها می کردند.  قرار شد طبق برنامه، ساعت پنج عصر اعلام کنیم تا همه ی زائران سوار اتوبوس شوند و نهایتاً نیم ساعت بعد به سوی عرفات کوچ کنیم.

مردان و زنان سفید پوش و مشتاق حج، به موقع آماده شدند. به سرعت به طرف اتوبوس ها رفتند. با ذوق و شوق زیادی سوار شدند و همه در صندلی های اتوبوس جا گرفتند. بی صبرانه منتظر بودند تا راننده ها حرکت را آغاز کنند.

طبق معمول من وظیفه داشتم آمار زائران را کنترل کنم. ابتدا اتوبوس مسقف زنان را کنترل کردم، همه حاضر و آماده ی حرکت بودند. زائران اتوبوس دوم که مکشوف بود، مرکب از باقیمانده ی زنان و چند مرد مسن بود. در مجموع تعداد زنان کامل بود. عدد زائران مرد را یادداشت کردم و به سراغ سومین اتوبوس رفتم. این اتوبوس هم مکشوف و مخصوص آقایان بود. وقتی تعدادشان را شمردم، دیدم یک نفر کم است. کار شمارش را تکرار کردم ولی باز هم نتیجه همان بود. به اتوبوس قبلی برگشتم و آمار مردان را دو باره کنترل کردم، مشخص شد یک نفر از مردان غایب است. گفتم: «آقایان! یک نفر حاضر نیست، ببینید از هم اتاقی های شما چه کسی غایب است»؟ کمی صبر کردم ولی هیچ کس جوابی نداد. نگاهی به زائران انداختم، ولی نفهمیدم فرد غایب کیست.

لیست اسامی زائران را از کیفم بیرون آوردم و به خواندن نام و فامیل آنان مشغول شدم. اسم هرکس را که می خواندم با صدای بلند جواب می داد. پنجمین اسم را صدا زدم، ولی کسی جواب نداد! دوباره همان اسم را تکرار کردم، اما پاسخی نشنیدم. معلوم شد گمشده ی ما کیست.

یکی از زائران از آخر اتوبوس صدا زد: «حاجی اکبری وقت ناهار هم در اتاق نبود». ما صبر کردیم شاید بیاید، ولی نیامد. من فکر کردم دوستانم به شما گفته اند که او نیامده است»!

به خاطر نبودن او کاروان متوقف شد. به کمک کارکنان کاروان تمام اتاق ها، حمام ها، پشت بام و هر گوشه و کنار ساختمان را بازرسی کردیم، ولی هرچه گشتیم نا امیدی بیشتری بر ما غالب شد. به هر چه و به هرکس نگاه می کردم، چهره ی پیرمرد در نظرم مجسم می شد، اما گویا آب شده و به زمین فرو رفته بود.

یادم آمد صبح با بقیه در مسجدالحرام مُحرم شده بود، حتی در ایستگاه اتوبوس نزدیک حرم او را دیده بودم. ولی آیا دربین راه اشتباهی پیاده شده یا همین جلو ساختمان متوجه نشده و راه دیگری را درپیش گرفته است؟ عجیب کلافه بودم که به راستی او کی و چگونه گم شده بود؟! چرا هنگام ورود به ساختمان یا وقت پذیرایی ناهار متوجه نبودنش نشدیم؟ از این که هم اتاقی های پیرمرد هم چیزی نگفته بودند، ناراحت بودم. شاید آنان به دلیل سرگرم شدن به کارهای شخصی و استرس احرام و اعزام به عرفات غفلت کرده بودند.

مقداری صبر کردیم شاید او خود پیدا شود. هوا هم چنان گرم بود و نشستن داخل اتوبوس ها به ویژه دو اتوبوسی که سقف نداشت و آفتاب به بعضی از نقاط آن می تابید سخت بود. تعدادی از زائران که خسته شده بودند، از اتوبوس پیاده شده و کنار پیاده رو نشستند. وانت کاروان را با یکی از خدمه فرستادم تا مسیر حرم را کنترل کند، بلکه او را با لباس احرام که تقریباً قابل تشخیص بود پیدا کند. از سوی دیگر سه نفر از بقیه دوستان را با تاکسی در جهات مختلف فرستادم تا همه ی خیابان های منتهی به حرم را خوب جستجو کنند. با تلفن ثابتی که در اختیار نگهبان ساختمان بود، به ستاد امداد گمشدگان اطلاع دادم تا اگر با راهنمایی امدادگران به آن جا منقل شده است با خبر شوم. نگران بودم که آیا این کارها نتیجه ای در بر خواهدداشت؟

آفتاب روز هشتم ذی الحجه غروب کرد ولی از او خبری نشد. اضطراب و نگرانی شدیدی بر من حاکم شده بود. بیش از هرچیز نگران بودم که او چگونه خودش را به عرفات خواهد رساند. مرتب به خودم نهیب می زدم که اگر کسی او را راهنمایی نکند، تکلیف اعمال حجش چه می شود؟ مگر می شود ما بدون حضور او مکه را به طرف عرفات ترک کنیم؟ فردا روز نهم ماه است و همه ی حجاج در عرفات خواهند بود. ساختمان ها از سکنه خالی و شهر مکه به حالت نیمه تعطیل در می آید. او نه جایی را بلد است، نه عربی می داند، نه پول دارد و حتی نمی تواند به یک کاروان دیگر ملحق شود.

صدای«الله اکبر»اذان مغرب بلند شد. افرادی را که با ماشین برای پیدا کردن او فرستاده بودم، ناامید و دست خالی برگشتند. زائران از کنار پیاده رو و از داخل اتوبوس ها پیاده شدند و برای نماز مغرب به داخل ساختمان رفتند. من هم نیز با همه ی دلشوره و اضطرابی که داشتم، برای خواندن نماز به اتاق رفتم. بعد از نماز مصمم شدم کاروان را به سوی عرفات حرکت دهم، چرا که چاره ای جز این نداشتم. معتقد بودم گمشده ی کاروان، هر طور باشد با کمک امدادگران یا یکی از کاروان های ایرانی به عرفات می رود. البته خیلی هم امیدوار نبودم، شک و دو دلی قدرت تصمیم گیری را از من گرفته بود، ولی هر طور بود دل به دریا زدم و از اتاق خارج شدم. با صدای بلند زائران را به سوار شدن فرا خواندم. آنان نیز یک دیگر را صدا زده و پس از دقایقی همه سوار اتوبوس ها شدند.

داخل اتوبوس زنان رو به طرف خیابان ایستاده بودم، درهای اتوبوس بسته شد. دو اتوبوس دیگر پشت سر بودند. به راننده گفتم:«یا اخی السائق ... قل بسم الله، اتحرک ـ برادر راننده بسم الله بگو وحرکت کن».

راننده ی مصری که به دلیل تأخیر خیلی راضی به نظر نمی رسید، گفت: « ابشر ان شاء الله بقشیش ـ چشم انشاءالله حق حساب برسد» و لیور دنده را به حرکت درآورد، پدال گاز را زیر پایش فشار داد و درست هنگامی که اتوبوس برای آغاز حرکت تکان خورد، دیدم پیرمرد جلو اتوبوس ایستاده و به من نگاه می کند! به راننده گفتم: «اِ...اِ...اِ... آمد...یا الله در را باز کن». به محض باز شدن در، از اتوبوس پیاده شدم، به طرف او قدم برداشتم، دستم را روی شانه اش گذاشتم و با تعجب گفتم: «سلام حاجی جان، تو کجا بودی؟! از کجا آمدی»؟! از کدام خیابان و کدام کوچه به این جا وارد شدی»؟!

او هم چنان خیره خیره نگاه می کرد، ساکت بود و مات ومبهوت و بی حرکت ایستاده بود. دوباره گفتم:« حاجی جان ... تو از کجا می آیی»؟! او که خستگی از تمام وجودش نمایان بود، بدون پلک زدن و با نگاهی خیره فقط چند کلمه گفت: «من چه می دانم... ولم کن آقا جان...». پس از لحظه ای سکوت، به پشت سرش برگشت تا راهی را که از آن آمده بود، نشان دهد، ولی دیدم که هیچ نشانه ای را برای بازگو کردن نمی شناسد. همه جا برایش نا آشنا و غریب بود. حوصله ی هیچ کاری را نداشت. با چهره ی گرما زده، گرسنه، تشنه، چشمان گرد و نگاه خسته، پاهای بی رمق، حتی خودش نمی دانست چگونه و با چه نیرویی درست جلو اتوبوس در حال حرکت قرار گرفته بود.

دیگرچیزی نپرسیدم، او را به اتوبوس مردان سوار کردم و به همکارم گفتم مراقب او باشد. راننده ی پشت سری و دوستم که در رکاب اتوبوس ایستاده بود، دیدند که من از ماشین پیاده شدم. این دو و چند نفر جلو اتوبوس فهمیدند، ولی بقیه مخصوصاً اتوبوس سوم وقتی از ماجرا با خبر شدند که همسفرشان به اتوبوس سوار شد. به این ترتیب تمام زائران از آمدن او با خبر شدند.

شب که در زیر خیمه های عرفات فرصتی پیش آمد، دوستم گفت: « وقتی پیر مرد به اتوبوس ما سوار شد، روی صندلی کنار دست راننده نشست. از شیشه ی جلو، مسیر رفتن به عرفات را نظاره می کرد. او ساکت بود و حتی به چپ و  راست نگاه نمی کرد. گویا از این که گم شده و دیرتر آمده بود، خود را بدهکار کاروان می دانست. نه تنها اعتراضی نداشت که با تمام اذیت و آزاری که دیده بود، صبور و بی صدا نشسته و فقط به جلو نگاه می کرد».

این پیرمرد 70 ساله، از اهالی روستایی در نزدیکی شهر توس بود. او بی سواد و بسیار صمیمی، ساده و بی غل و غش بود. تمام عمرش را در روستا گذرانده بود و به جز زیارت امام رضا ـ علیه السلام ـ هرگز به مسافرت نرفته بود. او حتی احکام اولیه و مسائل شرعی را خوب نمی دانست، وقتی در جلسات آموزشی بعضی از احکام ابتدایی را برایش می گفتند، با علاقه و اعتقاد آن ها را فرا می گرفت. یک روز روحانی کاروان به او گفت: « پدرجان، شما باید برای فراگیری احکام و مسائل شرعی بیشتر کار می کردید». او در جواب گفت: «من که سواد ندارم، همین مقداری که بلدم، از نوجوانی در روستای خودمان به آن عمل می کردم. ولی پسری داشتم که به جبهه رفت. وقتی از جبهه به مرخصی می آمد، می دیدم وضو گرفتن و نمازخواندنش فرق کرده است. شب هایی که او در روستا بود، برای من و مادر پیرش بعضی از مسائل را می گفت. او هم که شهید شده و حالا ما تنها هستیم ...».

اتوبوس ها به سرزمین مقدس مشعرالحرام رسیده بودند و به سوی عرفات پیش می رفتند. شب بود و ونور چراغ های منطقه ی مشعرالحرام، هاله ای از روشنایی در تاریکی فضا ایجاد کرده بود. من به طرف زائران که همگی زن بودند، ایستادم و گفتم: «زائران محترم... توجه دارید که شما در این سفر مهم و روحانی میهمان خدا هستید! دست خدای مهربان بر سر شما و عنایت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ که شاید هر ساله در فریضه ی حج حضور داشته باشند، شامل حال شماست. دیدید که فعالیت ما و تلاش هایی را که برای پیدا کردن پیرمرد گمشده انجام دادیم هیچ ثمری نداشت. او خودش پیدا شد وحتی نمی دانست از کدام طرف به سوی منزل آمده است».

زائران منقلب شده بودند و با اشک جاری نام امام و حجت خدا را به زبان جاری ساخته و از شیشه ی اتوبوس به کناره ی جاده و بیابان های نزدیک عرفات خیره شده بودند. راننده ی مصری که نه حرف های مرا می فهمید و نه مفهوم گریه و ناله ی زائران را درک می کرد، گاه گاهی با تعجب از آینه ی مقابلش زائران را نگاه می کرد.

وقتی به ابتدای سرزمین عرفات رسیدیم، به صحبتم ادامه دادم و گفتم: «این جا عرفات است، ان شاء الله فردا از اذان ظهر تا غروب آفتاب امام زمان ـ علیه السلام ـ در این جا حضور دارند. شما حجاج محترم در گستره ی مقدسی به انجام فرمان الهی مشغول می شوید که امیر و فرمانروای آن مهدی فاطمه ـ سلام الله علیهما ـ است». خانمی سالخورده ای که روی صندلی دوم نشسته بود، به صدا درآمد و با مهربانی به من گفت: «شما خسته شدی بیا ...[ در این لحظه حرکت کرد تا از روی صندلی برخیزد] شما این جا بنشین ...» گفتم: « مادرجان ... شما راحت باشید» [ و رو به طرف زائران ] در حالی که من هم متأثر شده بودم، گفتم: «گم شده پیدا شد، اما چگونه؟ او درست در لحظه ای که می خواستیم حرکت کنیم از راه رسید، ولی آیا او خود راهش را پیدا کرد یا کسی راه را به او نشان داد؟ به راستی راهنمای او که بود...؟!»

 



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 18 فروردین 1397 12:35 ق.ظ

Many thanks, I appreciate it.
cialis canadian drugs online cialis import cialis cialis farmacias guadalajara rezeptfrei cialis apotheke low cost cialis 20mg prix cialis once a da we choice cialis uk cialis y deporte buy cialis uk no prescription
شنبه 7 مرداد 1396 02:09 ق.ظ
Hello are using Wordpress for your site platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get
started and set up my own. Do you require any html coding knowledge to make your own blog?
Any help would be really appreciated!
شنبه 31 تیر 1396 11:11 ق.ظ
Amazing! This blog looks just like my old one! It's on a totally different subject but it has pretty much the same layout and design. Wonderful choice of colors!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';