تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - طواف درباران ـ پیراهن سبز
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

طواف درباران

 

خاطره ی هشتم ـ پیراهن سبز

سال1371برای اولین بار از سوی سازمان حج و زیارت، به عنوان مدیر راهنمای سفر زیارتی عمره انتخاب شدم. نوبت پرواز کاروان ما 19شهریور و اولین هفته ی شروع عملیات عمره و از نخستین اعزام ها بود. قرار شد با یکی از دوستان بسیار صمیمی، مؤمن و با تجربه همسفر شوم. او مثل من مدیرکاروان حج تمتع و هم تراز و بلکه در پاره ای ویژه گی ها برتر بود. مدیر حج و زیارت استان به دلیل شرایط برابر و رابطه ی خوبی که بین ما بود، گفت: «هر یک از شما دو نفر که مدیر و دیگری معاون کاروان باشد، فرقی نمی کند، مهم تشرف به عمره و انجام وظیفه ی خدمت رسانی به زائران است، به نظر من شما با هم باشید کارها خوب پیش می رود». دوستم با بزرگواری و به دلیل سیادت من، مدیریت را نپذیرفت و خواست تا به عنوان معاون کاروان همکاری کند و من هم با حفظ احترام او قبول کردم.

       تمام کارهای قبل از سفر را با هم انجام دادیم تا زمان اعزام فرا رسید. وقت این سفر12ربیع الاول و هم زمان با ماه آخر تابستان بود. هنوز از گرمای تابستانی هوای مدینه و مکه کم نشده بود، به طوری که استفاده از کولر گازی هم چنان ادامه داشت. به خاطر این که می توانستیم 17ربیع الاول، ولادت با سعادت پیامبر گرامی اسلام ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ و سلم ـ و میلاد خجسته ی امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ را در مدینه ی منوره باشیم، بسیار خوشحال و راضی بودیم. گمان من این بود که حداقل حرم شریف نبوی ـ که از نظر مردم و حکومت عربستان سعودی محترم و قابل قبول است! ـ در شب و روز ولادت آن حضرت مرکز جشن و شادی مسلمانان خواهد بود، چرا که ما مشهدی ها و حتی همه ی ایرانی ها ولادت حضرت رضا ـ علیه السلام ـ و حرم با شکوهش را سال ها تجربه کرده بودیم.

اما وقتی به مدینه ی منوره رسیدیم، شنیدیم روز گذشته که12ربیع الاول بوده و از نظر مورخین اهل سنت، سالروز میلاد پیامبراسلام است، مثل سایر روزها برمردم مدینه گذشته است. معمولاً تقویم عربستان از ایران یک روز جلو تر است. آن جا متوجه شدم از نظر اعتقادی و فرهنگی آن چه را که ما در روزهای ولادت یا شهادت بزرگان دین، گرامی و بزرگ می شمریم و این کارها را وسیله ی تقرب به ذات مقدس الهی می دانیم، در مدینه ی عربستان سعودی از آن ها خبری نیست! تعلیمات آیین وهابیت و حاکمیت این فرقه بر سرزمین حجاز و حرمین شریفین، وجه افتراق و تضاد فرهنگی دو ملت می باشد.

ایرانیانی که در ایام ولادت رسول خدا ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ و سَلّم ـ برای زیارت مضجع شریف آن حضرت آمده بودند، بنا به امکانات و شرایطی که داشتند، در هتل ها جشن کوچک ولی پر شکوه و با معنویتی، برگزار کردند. این مراسم در مدینه، تشنگان جام محبت اهل بیت را به جرعه ای از بی کران کوثر محمدی ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و الِهِ ـ سیراب می کرد. از نگاه آنان و کمک هایی که می کردند بر می آمد که همین برنامه های مختصر، داغ غربت شهر پیامبر را بر دلهایشان تا اندازه ای التیام می بخشد.

آن روز پنج شنبه بود که وقت ناهار، مثل همیشه من و دوستم یکی در سالن غذا خوری آقایان و دیگری در سالن غذاخوری خانم ها ، نظارت می کردیم. ناهار که تمام شد هردو برای استراحت به اتاقمان رفتیم. نزدیک غروب که از خواب بیدار شدم، دیدم دوستم در اتاق نیست. اول فکر کردم حتماً زودتر از خواب بیدار شده و چون کاری نداشته به طبقه ی همکف هتل رفته است. پس از این که من هم لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم، متوجه شدم که او از هتل خارج شده است. از هرکه سراغش را گرفتم اظهار بی اطلاعی کرد، حتی مدیر و کارکنان ثابت هتل از او بی خبر بودند.

زمان نماز مغرب آماده شدم تا برای زیارت و اقامه ی نماز به حرم مشرف شوم. با خود گفتم حتماً او را در اطراف حرم می بینم. اولین هفته ی حضور زائران در موسم عمره و حرم خیلی خلوت بود. نماز مغرب تمام شد، صف های جماعت  به هم خورد، اطراف حرم و محوطه ی بیرونی را نگاه کردم ولی دوستم را نیافتم. ناچار به هتل برگشتم. هنوز چند لحظه از ورودم به هتل نگذشته بود که او با سر و صورتی خاک آلود و چشمانی سرخ و پف کرده وارد شد. سلام کردم و با تعجب از او پرسیدم این چه قیافه ای است که تو پیدا کرده ای؟ از عصر تا حالا کجا بودی؟ چرا بی خبر...؟ آهی کشید و گفت: «بیا تا برایت تعریف کنم که امروز چه اتفاقی افتاد ... من تا الآن داخل بقیع بودم ...». حرفش را قطع کردم و گفتم: «داخل بقیع؟ بقیع که همیشه بسته است، حتماً با جنازه ای که برای دفن به قبرستان می برده اند، داخل شدی»؟! در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «نه ... بیا تا برایت بگویم».

رفتیم روی صندلی های راحتی کنار دیوار نشستیم. او شروع  به صحبت کرد و گفت: «بعداز ناهارکه به اتاق رفتیم، خوابم نمی برد، برخواستم وضو گرفتم و به حرم مشرف شدم. نماز عصر که تمام شد، آمدم پشت در بسته ی بقیع ایستادم و از بین میله های آهنی، قبور مطهر امامان مظلوم را زیر تابش آفتاب سوزان تماشا می کردم. یکی از مأموران پلیس سعودی آمد و در بزرگ بقیع را باز کرد. آن جا من بودم و چند نفر دیگر که برای اولین بار می دیدیم در آهنی قبرستان بقیع کاملاً باز شده است. با تعجب از مأمور پلیس سؤال کردم آیا قرار است مراسم یا تشریفاتی انجام شود که در را بازکرده اید؟ گفت: نه! طبق دستور در را باز کردیم. گفتم: آیا ما می توانیم به داخل قبرستان برویم؟ گفت: بلی مانعی ندارد. سپس با کمال ناباوری تنها با یکی دو نفر زائر ایرانی و چند نفر دیگر که ایرانی نبودند، وارد بقیع شدیم. من و آن دو نفرکفش هایمان را در آوردیم و درست مثل وقتی به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ وارد می شویم، دستم را بر سینه گذاشتم سلام دادم و به قبور مطهر نزدیک شدم ...».

او که از پیش آمد خوشی که برایش اتفاق افتاده بود هنوز مبهوت بود، آرام آرام گریه می کرد و با حرارت توضیح می داد. از گریه ی او من هم منقلب شده بودم. پس از لحظه ای ادامه داد: «همان جا کنار قبور امامان مظلوم بقیع نشستم، خاک را بوسیدم، بوییدم، زیارت نامه خواندم و زیارت کردم. هرچه زمان بر من می گذشت، دلم بیشتر می سوخت، به هیچ شکلی راضی نمی شدم و مثل تشنه ای که پس از مدت ها به چشمه ی گوارایی دست می یابد، حرص عجیبی داشتم. نمی فهمیدم باید چگونه از این فرصت استفاده کنم. بالاخره مقداری از همان خاک های مطهر، بر سر و رویم پاشیدم تا مقداری دلم آرام گرفت. لباس و بدنم را که می بینی خاک آلود است، مربوط به این زیارت منحصر به فرد بقیع است! و این غبار مطهری که تو بر سر و صورتم می بینی، خاک هایی از روی قبور مطهر امامان مظلوم بقیع است».

من با شنیدن این حرف ها، متحیر و شگفت زده قیافه اش را می نگریستم. او حال و هوای عجیبی داشت. اگر این حرف ها را از کسی جز او می شنیدم، باور نمی کردم. این همه سال برما گذشته ولی هیچ کس موفق نشده بود پا به داخل بقیع بگذارد. شنیده بودم اگر زائری از کاروان های ایرانی فوت کند، چند نفر برای دفن جنازه به بقیع می روند، اما فقط می توانند به قسمتی بروند که مرده ها را در آن جا به خاک می سپارند.

از پدرم و سایر افرادی که به حج مشرف شده بودند بارها شنیده بودم که حتی سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که درِ قبرستان بقیع را برای مردم باز می کردند، زائران فقط در نزدیکی قبور امامان می ایستادند و به زیارت مشغول می شدند. البته این مطلب را در عکس هایی که از بقیع وجود داشت دیده بودم. اما اینک می شنیدم که این دوست عزیز و متدین من بدون مزاحمت به زیارت چهار قبر مطهر امامان معصوم موفق شده و چگونه و با چه شور و حالی از آن سخن می گوید.

نمی توانستم آرام بگیرم. آتشی در وجودم فروزان شده بود که جز با زیارت خاموش نمی شد. از شنیدن ماجرای دوستم خیلی متأثر شده بودم. از هتل تا قبرستان بقیع چیزی کمتر از100 متر فاصله بود. از جا برخاستم و به طرف خیابان به راه افتادم، دوستم گفت کجا ...؟ گفتم: «فعلاً خداحافظ». رفتم جلو حرم پیامبر، نگاهی به گنبد سبز حرم شریف نبوی انداختم، با بغض درگلو و اشک جاری عرض کردم: «یا رسول الله ... ما شیعیان دوست داریم قبور و حرم فرزندان شما را زیارت کنیم، مگر شما دوست ندارید؟! خوب معلوم است که شما هم دوست دارید ... پس ای پیامبر رحمت! ما را دریابید و در انجام زیارت قبور امامان مظلوم بقیع به ما کمک کنید». این جمله ها را گفتم و برگشتم، مثل بچه های گم شده گریه می کردم. هرکس مرا می دید تا چند لحظه خیره خیره نگاه می کرد. از پله های جلوبقیع بالا رفتم. نگاهی به داخل قبرستان انداختم. همه جا تاریک بود. چتر سیاه شب بر همه ی قبرستان بقیع گسترده بود. زیرتابش مهتابی نور ماه، سنگ های سیاه قبور امامان بقیع ـ علیهم السلام ـ کم وبیش دیده می شد. از دور و در تاریکی قبرهای به ظاهر ویران چهار امام را می نگریستم و غصه می خوردم. دلم می سوخت ولی هیچ کاری نمی توانستم بکنم! ناگهان فکری به سرم زد، بی درنگ حرکت کردم. به طرف قسمت اداری قبرستان که غسالخانه و امور کفن و دفن مدینه آن جاست، به راه افتادم. از داخل محوطه ی غسالخانه، یک درِ آهنی به داخل بقیع تعبیه شده بود، به طمع این که شاید بتوانم از آن در داخل شوم به آنجا رفتم. وقتی به محوطه وارد شدم، دیدم یکی از کارکنان اداری جلو آن درِ آهنی بر یک صندلی نشسته است. او نگهبانی می داد تا کسی از این در به داخل قبرستان بقیع وارد نشود.

به این ترتیب فهمیدم مردی که شال و عقال عربی بر سر داشت، نگهبان و دربان مخصوص این در است. جلو رفتم و با او به سلام و علیک و گفت وگو نشستم. گفت: «این وقت شب این جا چه می می خواهی»؟ گفتم: «راستش را بخواهی، آمده ام تا با کمک تو از این در به قبرستان وارد شوم». نگاه پرمعنایی کرد وگفت:«از این جا و این ساعت؟ انت مجنون؟! ورود به قبرستان همیشه ممنوع است». گفتم: «این را می دانم، ولی این جا فقط من هستم و تو، بیا این انگشتر مرا که از نوع یمنی است بگیر و اجازه بده من به قبرستان وارد شوم، خیلی زود برمی گردم». بنده ی خدا با تعجب از این که چرا من این قدر اصرار می کنم، از جایش برخاست و گفت: «یا الله ... یا الله روح، اگولک ممنوع، ان شاء الله بکرا، بعد الصلوه الفجر، باب الجنه مفتوح ـ زود باش، از اینجا برو، به تو می گویم ممنوع است، اِن شاءَ الله فردا صبح بعد از نماز در قبرستان باز می شود». پرسیدم: «چه می گویی؟! در قبرستان باز می شود»؟! گفت: «بلی ... از امروز مقرر شده که روزی دوبار بعد از نماز صبح و بعد از نماز عصر قبرستان بقیع به مدت دو ساعت برای زیارت باز شود».

با شنیدن این خبر به سرعت راهی هتل شدم، وقتی رسیدم، زائران مشغول صرف شام بودند. دوستم که در سالن غذاخوری ایستاده بود، گفت: «تو کجا رفتی»؟! گفتم: «یک خبر خوش آورده ام [در حالی که صدایم را بلند می کردم تا همه ی زائران حاضر در سالن بشنوند] ادامه دادم: «توجه کنید، لطفاً ساکت، زائران عزیز، فردا جمعه و آخرین روز اقامت ما در مدینه است، ولی خوشحال باشید که اِن شاءَ الله بعد از نماز صبح، دسته جمعی برای زیارت به داخل بقیع مشرف می شویم. طبق خبر مقرر شده است که روزی دوبار قبرستان بقیع برای زیارت زائران بازشود».

آن روز جمعه و آخرین روز اقامتمان در مدینه ی منوره بود، قبل از اذان صبح با شور و شعفی خاص جلو در هتل اجتماع کرده بودیم. وقتی همه آمدند به طرف حرم رسول خدا حرکت کردیم. پس از چند دقیقه به صفوف به هم فشرده ی جماعت صبح مسجدالنبی پیوستیم. زنان به قسمت مخصوص رفتند ولی قرار گذاشتیم بعد از نماز در محل مشخصی جمع شویم. نماز جماعت صبح، در آن فضای ملکوتی و روح پرور به پایان رسید، زائران که خود را برای ضیافتی معنوی در حضور چهار امام بزرگوار مدفون در بقیع آماده می کردند، به سرعت اجتماع کردند، وقتی از آمدن همه مطمئن شدم گفتم: «ببینید عزیزان، امروز آخرین روز اقامت ما در مدینه است، ولی خدا اراده کرد که نا امید از مدینه باز نگردیم. می بینید[اشاره به در قبرستان بقیع] که در قبرستان بقیع باز است و ما می توانیم برای زیارت مشرف شویم. شما می دانید که ورود خانم ها را به داخل قبرستان ممنوع و حرام می دانند، بنابراین خانم ها از پشت نرده ها نظاره گر تشرف مردان باشند و در این حسرت با زلال معنویت قبور امامان بقیع و قبر پنهان بانوی نمونه ی اسلام حضرت فاطمه ی زهرا ـ سلام الله علیها ـ روح وجان غم زده ی خود را التیام ببخشند. اما مردان پشت سر روحانی کاروان و با رعایت آداب زیارت داخل شوند.

از پله های جلو بقیع بالا رفتیم، از در بزرگی که برای اولین بار آن را باز می دیدیم، عبور کردیم، به محض قدم گذاشتن بر خاک بقیع، یادم آمد که این جا حرم است، نباید با کفش وارد شد، کفش ها را در آوردم. پای برهنه و آهسته آهسته جلو می رفتم. بعضی از زائران هم پیروی کرده و کفش از پا در آودند. کاروان های دیگر ایرانی نیز آمده بودند، ولی اصلاً شلوغ نبود. هفته ی اول اعزام زائران ایرانی بود و هنوز از برخی استان ها عملیات اعزام آغاز نشده بود، به طور معمول از سایر کشورهای اسلامی هم در این زمان به عمره نمی آیند. شاید تعداد زیادی از زائران نیز از باز شدن قبرستان بقیع بی خبر بودند. به هر حال به محوطه ی قبور امامان رسیدیم. فقط یک مأمور پلیس آن جا بود.

کنار جدول نیم دایره مانندی که در پنج متری فضای قبور مطهر کشیده شده است، ایستادیم، روحانی کاروان به خواندن زیارت نامه مشغول شد. من به چهار قبری که باور نمی کردم مضجع چهار امام معصوم باشد، خیره شده بودم. مات و مبهوت، نفس در سینه ام حبس شده بود، قدری به سمت چپ رفتم آن جا دیواره ی سنگ چینی شده ای است که با قبور امامان فاصله ی کمتری دارد. پلیس سعودی همان جا ایستاده بود. نگاهی به او انداختم، مرد بدی به نظر نیامد. یکی از زائران با ایما و اشاره از او در مورد قبور سؤال کرد. او اطلاع زیادی نداشت و نمی دانست که این قبر ها متعلق به کیست! بعد از این صحبت من به او گفتم: «برادر عزیز، دوست من دیروز این جا بوده و تا نزدیک قبور جلو رفته است، آیا تو اجازه می دهی من هم به قبرها نزدیک شوم»؟ او نگاهی به پشت سرانداخت و وقتی از عدم وجود همکارانش مطمئن شد، به من اشاره کرد وگفت: «یاالله ... بالسرعه ـ یا الله زود باش».

من یک قدم به جلو برداشتم، برگشتم به او نگاه کردم تا ببینم واقعاً اجازه داده یا من بد فهمیده ام. دیدم نه، چیزی نگفت. جلوتر رفتم، رو به قبله، اول به قبر مطهر امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ رسیدم. روی زمین زانو زدم، بالا سر قبر مبارک را بوسیدم، کنار آن، قبر امام محمد باقر و بعد قبر امام سجاد و چهارمین قبر، قبر مطهر امام حسن مجتبی را بوسیدم. سپس به پایین پای قبر امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ آمدم و دوباره زانو زدم و قبر آن حضرت را زیارت کردم. از پایین پای قبر امام دوم قبور امام سجاد، امام باقر و در آخر، پایین پای قبر امام صادق ـ علیهم السلام ـ را بوسیدم، برگشتم نگاه کردم دیدم همه ی زائران مرا نظاره می کنند، نمی فهمیدم در چه حالی هستم، ناگهان دیدم همه ی زائران باهم جلو آمدند، دور قبور مطهر دایره وار ایستادند، صدای صلوات، نوحه، سینه زنی و گریه و غوغای زائران خود به خود بلند شد، در یک لحظه تصور کردم، حرم امام رضاست که زائران پروانه وار به دور ضریح مطهر آن حضرت در گردشند.

صدای زائران به قدری بلند بود که به همهمه تبدیل شده بود. طولی نکشید، مرد عربی را دیدم که پرخاشگر و عصبانی از دور می آمد، او مأموری بود که از جلو در آهنی قسمت غسالخانه وضعیت را مشاهده کرده بود. باعجله و خشمگین آمد تا مردم را پراکنده و از اطراف قبور مطهر دور کند. وقتی به ما رسید با ضرب و شتم و کلمات زشت زائران را دور کرد. من به کنار همان دیوار سنگچین نزدیک قبور رفتم، شانه ی چپم را به دیوار تکیه دادم و ایستادم. وقتی چشمم به قبور امامان افتاد، منقلب شدم، گریه امانم نداد. با صدای بلند و همچون مادران جوان مرده، شیون می کردم. مدتی به همین حال گذشت. قدری آرام شدم، ولی گریه ام قطع نشد. تازه فهمیده بودم که در این صبح جمعه و برای اولین بار شاید هم برای آخرین بار! موفق شدم قبر مطهر چهار امام مظلوم را استلام کنم، ببوسم، ببویم و خاک مطهرش را به چشمانم بمالم. درست مثل دوستم که در عصر روز قبل موفق به این کار شده بود. یادم آمد از تقاضایی که به محضر پیامبر خدا تقدیم داشته بودم، که آقا ما دوست داریم قبر فرزندانتان را زیارت کنیم، شما دوست ندارید؟! ... آری لطف خدا و عنایت ویژه ی پیامبر عظیم الشأنش شامل حالمان شده بود که به این مهم دست یافتیم. چرا که همه ی ما عقیده داریم قبور امامان و حرم شریفشان از جمله مصادیق خانه های پیغمبر است. خداوند متعال فرموده است: «یا اَیَّهَا الَّذِینَ امَنُوا لا تَدخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ اِلّا اَن یُّوذَنَ لَکُم ـ ای کسانی که ایمان آورده اید به خانه های پیامبر وارد نشوید مگر این که به شما اجازه داده شود».

بنابراین ورود به حرم مطهر پیامبر و حرم ائمه ی معصومین ـ علیهم السلام ـ اجازه ی ورود می خواهد. اگر هنگام ورود حال خوشی به انسان دست بدهد، اشکی جاری شود و دلی بشکند، نشانه ی آن است که لطف صاحب خانه شامل حال زائر شده است. آنگاه می تواند با امیدواری بیشتری به زیارت نائل گردد. پس آن روز که ما با این شکوه و معنویت موفق به زیارت شدیم، مخصوصاً که من توانستم قبور امامان بقیع را ببوسم، حتماً لطف آنان شامل حال ما شده است. از این رو بیشتر دچار انقلاب درونی شده و مدام گریه می کردم.

به ساعت 8 صبح نزدیک شدیم. وقت آن رسیده بود که قبرستان را ترک کنیم و به هتل برگردیم. زائران را که کم و بیش جمع شده بودند صدا زدم و دسته جمعی به طرف در خروجی بقیع حرکت کردیم. در اصلی را بسته بودند و ما را برای خروج به دری که سمت غسالخانه بود هدایت کردند. وقتی به طرف در حرکت کردم، دیدم دو جوان خوش صورت رو به طرف من ایستاده و گویا منتظرمن بودند. وقتی به آنان نزدیک شدم، جلو آمدند و ما به هم رسیدیم. یکی از آنان که جوان تر به نظر می رسید، با ریش مشکی و چهره ای نورانی و با «پیراهن سبز» رنگی که به تن داشت، با تبسم و روی خوش سلام کرد. من جواب دادم. او دستش را به طرف من دراز کرد. دست دادم و به او گفتم: «ببخشید آقا با من کاری دارید»؟ در جواب به عربی گفت: «آفرین! شما ایرانی ها انصافاً حق امامان مظلوم شیعه را ادا می کنید». تازه فهمیدم او عرب است ولی تا آن لحظه معلوم نبود چرا که ظاهر لباس و سر و صورتش مانند ایرانی ها بود. من گمان کردم از زائران ایرانی سایر کاروان ها است. در این هنگام معاونم که کنار من ایستاده بود، آنان را معرفی کرد، او گفت: «چند لحظه است که من با این دو نفر به صحبت مشغولم، آنان دو جوان شیعه از بحرین می باشند که به صحبت و ارتباط با ما ایرانی ها علاقه نشان دادند». با جوان دیگر نیز احوالپرسی کردم و ازآنان خواستم تا با ما به هتل بیایند و برای صرف صبحانه میهمان ما باشند. آنان پذیرفتند و هر چهار نفر با هم به اتفاق دیگر زائران راهی هتل شدیم.

پس از صبحانه نیز قدری به گفتگو نشستیم، آنان از وضعیت شیعیان و حرکت های انقلابی در بحرین صحبت کردند. در ضمن پرسش های زیادی در مورد اوضاع ایران ، امام خمینی و دفاع مقدس را مطرح کردند. من و دوستم به اندازه ی اطلاعاتی که داشتیم و همان قدر که می توانستیم عربی حرف بزنیم، جواب هایی به آنها دادیم. در بین صحبت ها به دوست جوان بحرینی گفتم: «یاسر تو سیدی»؟ گفت: «نه». گفتم: «پس چرا پیراهن سبز پوشیده ای»؟ گفت: «همینطوری». به شوخی گفتم: «این پیراهن تو برای من خوب است که سید هستم». او لبخندی زد و چیزی نگفت.

این آغاز دوستی ما با این دو جوان بحرینی بود. ساعتی بعد آن ها خداحافظی کردند و رفتند ولی قرار شد قبل از عزیمت ما به سوی مکه، یعنی بعداز ظهرهمان روز، دوباره به دیدن ما بیایند. ساعت 3 بعداز ظهر روز جمعه اتوبوس ها آماده ی حرکت بودند. زائران در اتوبوس ها نشسته بودند و من آمار آنان را کنترل می کردم. به شدت مشغول بودم و از این اتوبوس به آن اتوبوس می رفتم، زائران را سرشماری می کردم و می خواستم مطمئن شوم که کسی جا نمانده باشد.

در این لحظه که چیزی به حرکت کاروان نمانده بود، از ستاد حج وزیارت چهار نفر مسافر را به ما معرفی کردند که آن ها را نیز با خود به مکه ببریم. این موضوع باعث شد که مشغولیت من افزایش یابد. بالاخره کار تمام شد و اتوبوس اول را با روحانی کاروان راه انداختم. اتوبوس دوم را کنترل کردم دوستم که در همه ی این موارد کمک می کرد جلو آمد و گفت: «یاسر را دیدی؟! گفتم:«نه». گفت: «او این جا بود و سراغ تو را می گرفت. گفتم: «ولی من او را ندیدم، برو به او بگو جلو در هتل بایستد تا من به سراغش بروم. ولی زود برگرد و با همین اتوبوس دوم حرکت کن». وقتی اتوبوس دوم می خواست حرکت کند، دوستم جلو آمد و گفت: «یاسر پیغام داد که نمی تواند این جا بایستد، از من خواست تا سلام او را به تو برسانم و این کیسه ی پلاستیکی را هم به تو بدهم». کیسه راگرفتم و به سومین اتوبوس سوار شدم. او با اتوبوس دوم و خودم با سومین اتوبوس راهی مسجد شجره شدیم. در بین راه که دیگر التهاب و جوش کار حرکت کاروان تمام شده بود، به فکر یاسر افتادم. فکر کردم حتماً به خاطر مسائل امنیتی صلاح ندانسته که آن جا بماند، یا به هر حال احتیاط کرده و با پیغام از من خداحافظی کرده است.  اما کیسه ی پلاستیکی سیاه رنگی که به دوستم داده تا به من بدهد چه می تواند باشد؟! آن را از جلو داشبورد اتوبوس برداشتم. کیسه ی پلاستیکی گره خورده ای بود که داخل آن دیده نمی شد. گره آن را باز کردم. با شگفتی دیدم داخل کیسه ی پلاستیکی همان «پیراهن سبز»ی است که برتن یاسر دیده بودم. پیراهن را به چشمانم کشیدم آن را بوییدم، بوی خوش و رنگ سبز زیبای پیراهن با خاطره ی زیارت قبور ائمه ی بقیع این پیام را در ذهنم ایجاد کرد که :«آری ... حتماً ما هم دوست داریم که شما به زیارت فرزندانمان بروید ...».

 



نوع مطلب : طواف در باران (کتاب خاطرات حج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 7 اردیبهشت 1397 08:57 ب.ظ

Kudos. Quite a lot of facts!

cialis tadalafil online only best offers 100mg cialis achat cialis en itali what is cialis cialis 5 effetti collaterali cialis authentique suisse precios cialis peru cialis free trial generic cialis at walmart buy original cialis
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 09:20 ق.ظ

Appreciate it, Plenty of stuff.

buy viagra no prescription buy cheap viagra buy viagra online canada viagra pfizer buy online how can i order viagra how to get viagra free buying viagra in china buy viagra in store where can you buy viagra uk buy viagra online nz
جمعه 3 فروردین 1397 11:15 ب.ظ

Wow all kinds of great material!
only now cialis 20 mg cialis mit grapefruitsaft buy cialis cheap 10 mg price cialis per pill cialis price in bangalore cialis coupons printable 5 mg cialis pharmacie en ligne ou trouver cialis sur le net cialis generisches kanada cialis sale online
دوشنبه 28 اسفند 1396 04:55 ق.ظ

Nicely spoken without a doubt! !
cialis usa cost click now buy cialis brand enter site 20 mg cialis cost cialis rckenschmerzen cialis generic tadalafil buy cialis daily dose generic we recommend cialis info buy cialis online sialis precios de cialis generico
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:39 ق.ظ
Truly no matter if someone doesn't know afterward its up to
other viewers that they will assist, so here it takes place.
شنبه 7 مرداد 1396 01:34 ق.ظ
This paragraph presents clear idea in support of the new viewers of blogging, that really how
to do blogging.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';