تبلیغات
سید هاشم رضوی (فاران) - مطالب شهریور 1393
 
سید هاشم رضوی (فاران)
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
درباره وبلاگ


الحمدلله رب العالمین، الصلوة و السلام علی رسول الله و علی اله ال الله لاسیما بقیة الله

مدیر وبلاگ : سید هاشم رضوی
نویسندگان

برگ یازدهم ـــــــــــــــــــــــــ

یک روز صبح که وارد مدرسه شدم، تیم والیبال مدرسه با دیگر بچه ها مشغول تمرین بود. تماشاچیان دور تا دور زمین والیبال ایستاده بودند و تیم مدرسه را تشویق می کردند. من که تازه وارد شده بودم، دور تر و مقابل درب مدرسه، والیبال و جست و خیز بچه ها را تماشا می کردم. وقتی کاپیتان تیم که فامیلش «دالانچی» بود، تحت تأثیر تشویق بچه ها که می گفتند:«ماشال ماشاالله ماشالله، ماشالله دالانچی ماشالله» ضربه ی محکمی به توپ زد و توپ در زمین مقابل خوابید. صدای هورای بچه ها بلند شد. توپ بعد از چند مرتبه بالا و پایین رفتن، درست جلو پای من قرار گرفت. من برای این که توپ را به بازیکنان برسانم، آن را از زمین برداشتم و با ضربه ی پا به طرف زمین والیبال پرتاب کردم. همین که صورتم را به طرف پلکان ورودی برگرداندم، دیدم معاون مدرسه که روی سکو ایستاده بود، با انگشت اشاره می کند و مرا به سوی خود فرا می خواند. با تعجب به سمت او رفتم و گفتم بله آقا! گفت: «بیا جلو»... جلو رفتم، درست جایی که او دستش به راحتی به من می رسید. بدون هیچ حرفی چنان سیلی محکمی به صورتم زد که گوشم به صدا در آمد. برای یک لحظه سرم گیچ شد و جایی را ندیدم. به خود آمدم و به آقای حمیدی نگاه کردم که بگوید چرا به صورتم سیلی زد، او چهره در هم کشید و گفت: «برو ...» و من با چشمانی پر اشک به کنار دیوار مدرسه رفتم. درد سیلی از یک طرف، چرایی و دلیل این تنبیه ، و از همه بدتر خجالت ناشی از نگاه های بچه ها، اول صبح حالی برایم نگذاشت.

کلاس اول راهنمایی، درس ریاضی و زبان را نمی فهمیدم. تکالیفم را انجام می دادم ولی کسی نبود که اشتباهاتم را رفع کند. با کمال ناباوری چهره ی زشت اولین شکست تحصیلی نمایان شد و در پایان سال از ریاضی تجدید شدم. خیلی گریه کردم ولی چاره ای نبود. می بایست در شهریور ماه سال 1351 درس ریاضی را دوباره امتحان بدهم.

سال 1352 ـ 1351 کلاس دوم راهنمایی بودم، یک روز در سر کلاس دینی، آقای هاشم بیک نماز را درس می داد. بعد از توضیح لازم گفت:« اگر کسی می تواند بیاید این جا برای بچه ها نماز خواندن را اجرا کند تا همه عملاً آموزش ببینند». من دست بلند کردم، اجازه گرفتم و جلو رفتم تا این کار را بکنم. بعد از اجازه ی معلم، کفش هایم را از پا در آوردم، رو به بچه ها ایستادم و دست ها را تا نزدیک گوش بالا بردم و تکبیر گفتم. حمد و سوره را خواندم و به رکوع رفتم. سپس بی توجه به لباس های تمیز و موزائیک های کثیف کف کلاس، به سجده رفتم و یک نماز دو رکعتی را کامل کردم. وقتی نماز را سلام دادم، دبیرمان گفت:«خیلی ممنون، بسیار خوب بود. من فکر نمی کردم برای اجرای نمایشی نماز، بدون کفش و بی فرش روی موزائیک ها این طور به سجده بروی. نمره دینی تو 20 است». سرم را پایین انداختم، کمی شرمنده شده بودم ولی احساس موفقیت می کردم. با قیافه ای حاکی از خوشحالی به سر جایم برگشتم.

دبیر ادبیات ما «آقای تودرباری» بود. هم خودش و هم درسش را خیلی دوست داشتم. یک روز وقتی دستور زبان فارسی درس می داد، از بس شیرین زبانی کردم، مثالی را که می خواست روی تخته سیاه بنویسد با اسم من نوشت. بچه ها خندیدند ولی احساس من این بود که معلم خوش اخلاق ما با ایجاد فضای دوستانه می خواهد درسش را بهتر ارائه کند.

درس حرفه و فن که تازه به مواد درسی نظام آموزش و پرورش اضافه شده بود، جالب بود. از باغبانی، برق، مکانیک، معماری و ... همه ی نکات فنی را به بچه ها درس می دادند. اشکال درس این بود که کتاب دختران و پسران یکی بود و تفاوت نیازمندی رشته های دخترانه و پسرانه را لحاظ نکرده بودند. من در این درس یک کاردستی ساختم که بخشی از نمره ی امتحانمان بود. از فروشگاه تزئینات ساختمانی در خیابان بهار، آکاستیف خریدم و با راهنمایی پدرم که بنا بود، ماکت یک ساختمان یک طبقه ی ویلایی را درست کردم. وقتی آن را به مدرسه بردم، «آقای خوشبخت» گفت: «خیلی خوب است تو نمره ی این درس را کامل گرفتی».

از درس ریاضی می ترسیدم و دبیرمان را که چاق، قدکوتاه، بی مو، با سبیل های کلفت و خط ریش های چکمه ای بود دوست نداشتم. درس های ساده را می فهمیدم ولی «اتحادها» و «معادلات یک یا دو مجهولی» را هیچ وقت یاد نگرفتم. البته او تقصیری نداشت ولی از اول که دانش آموزی با دبیری مشکل دارد، تا آخر درسش را هم دوست ندارد.

از درس زبان انگلیسی بدم نمی آمد ولی خیلی موفق نبودم. کم کم که درس ها بیشتر و سخت تر شد نشانه های ضعف و نمره های بد ظاهر شد. فقط خوش خط بودم و کلمات انگلیسی را هم جدا و هم متصل خیلی زیبا می نوشتم. 

در روزهای پایانی پاییز سال 1351به یک بیماری سخت مبتلا شدم. این بیماری که قبل از من به سراغ یکی دو نفر از بچه های فامیل رفته بود، «حَصْبه» نام داشت. نام‌ دیگرش تب تیفوئید یا تب روده است. این بیماری عفونی در اثر یک باکتری ایجاد می‌شود که واگیردار بوده و از طریق آب و غذای آلوده گسترش می‌یابد.

مادرم فکر می کرد به سرما خوردگی مبتلا شده ام زیرا در چند روز اول بیماری، سرفه می کردم و نشانه‌های یک برونشیت حاد را داشتم. ولی وقتی حالم بد تر شد تصمیم گرفتند مرا به دکتر ببرند. چون شب گذشته بود، پدرم مرا به منزل «دکتر علیرضا رام» برد. دکتر بعد از معاینه گفت: «این بیماری اول به آرامی شروع می‌شود، نشانه های حصبه، تب بالا، اسهال، بی‌اشتهایی، سردرد و تلخی دهان است که به تدریج بیشتر می‌ شود. در ۵ تا ۸ روز علائم بیماری شدت می‌یابد و مرض به اوج خود می رسد. در این حالت بیمار در رختخواب خود بی حرکت می‌افتد و نسبت به اطرافیان بی اعتنا می‌باشد، گاهی هذیان می گوید و چیزهای مبهمی را در هوا جستجو می‌کند.

پدر و مادرم خیلی نگران بودند. چند روز پدرم از بالای سرم کنار نرفت. یک شب که حالم به شدت بد بود، دیدم پدر، مادر و یکی دو نفر دیگر از بستگانم دور بستر من نشسته اند. علاوه بر آنان «حاج اصغر نجار» که از نوجوانی با پدرم دوست بود و او مرا خیلی دوست داشت، بر بالین من گریه می کرد. از گریه ی او پدرم نیز متأثر شد ولی سعی کرد اشکهایش را پنهان کند. گاهی از حال می رفتم و از شدت تب چیزی نمی فهمیدم. نمی دانم تا چه ساعتی از شب دور بستر من نشسته بودند. صبح که شد از خواب بیدار شدم و دیدم حالم بهتر است. نشانه های خوشحالی را در چهره ی پدر و مادرم می دیدم و می شنیدم که مرتب می گویند: «الحمد لله، الهی شکر».

بعد از چند روز که خوب شدم با پدرم به مدرسه رفتم تا او علت غیبت ده روزه را به آقای حمیدی بگوید. درس های عقب مانده هم که مشکلی نبود، زبان و ریاضی که فرقی نمی کرد، بقیه را هم که می توانستم جبران کنم. چند روز بعد مادرم گفت: «می دانی چرا آن شب همه دور تو را گرفته  و ناراحت بودند؟ چون دکتر گفته بود وقتی بیماری به اوج خود برسد دو حالت دارد، اگر مقاومت بدن کم شده باشد، حال مریض بدتر و امکان خوب شدنش کم می شود، و اگر بدن مقاومت کند، تب کاهش می یابد و از روز بعد رو به بهبود می گذارد. ما تا صبح منتظر بودیم تا ببینیم تو خوب می شوی یا حالت بدتر می شود.».

در یکی از کتاب های درسی خوانده بودم هرکس بخواهد رانندگی کند، باید گواهی نامه داشته باشد. حتی نوشته بودند دوچرخه سواری هم نیاز به گواهی نامه دارد. سن قانونی برای دریافت گواهی نامه ی دوچرخه ی پایی 13سال بود. من که در سال 1351 به این سن رسیده بودم، احساس استقلال می کردم و به دنبال آن بودم که گواهینامه ی دوچرخه را بگیرم. پس از کسب اطلاعات لازم، صبح زود یک روز جمعه، دوچرخه ای را که از کلاس چهارم برایم خریده بودند سوار شدم و به طرف اداره ی راهنمایی و رانندگی مشهد رکاب زدم.

خرید دوچرخه زمانی بود که ثلث اول کلاس چهارم را گذرانده بودم. یک روز عصر پدرم گفت بیا باهم به مغازه ی آقای طلوع برویم تا برایت یک دوچرخه بخرم. از شدت خوشحالی باور نمی کردم که چنین اتفاق خوشایندی در حال شکل گیری است. پشت سر پدرم بر ترک موتورسیکلت گازی نشستم و حرکت کردیم. خیلی خوشحال بودم که می خواهم صاحب دوچرخه بشوم. از آن مهم تر این بود که بدون درخواست من، پدرم به این فکر افتاده است. در بین راه سرم را به آسمان بلند می کردم و برای او دعا و از خدا تشکر می کردم.

مغازه ی دوچرخه فروشی نزدیک پنج راه پایین خیابان بود. اول غروب به آن جا رسیدیم. دوچرخه آماده نبود بلکه می بایست آن را ببندد. بستن دوچرخه یک اصطلاح بود. قطعات دوچرخه در یک جعبه ی چوبی از خارج وارد می شد. مغازه دار در حضور مشتری یا با سفارش او جعبه را باز می کرد و قطعات مختلف را به هم می بست تا دوچرخه کامل شود. به همین دلیل کسی که دو چرخه ای نو می خرید، می گفت این دوچرخه را تازه بسته ام. دوچرخه ای سبز رنگ با سایز 24 آماده شد و آن را به من تحویل دادند. پس از نزدیک دو ساعت، در حالی که شب شده بود، از مغازه بیرون آمدیم، پدرم با موتور سیکلت جلو می رفت و من پشت سر با دوچرخه ای که مال خودم بود به خانه رفتیم.

گفته بودند ثبت نام، امتحان شفاهی و آزمایش رانندگی دوچرخه، فقط صبح جمعه انجام می شود. هوا به شدت سرد بود و من با اشتیاق فراوان از پنجم گاراژدارها تا فلکه ی راهنمایی با تحمل زحمت و سرمای زیاد راه پیمودم. از خیابان احمد آباد که می گذشتم، دیدم پیر مردی کنار خیابان آتش روشن کرده است. از سوز سرما بی درنگ ایستادم و لحظاتی خودم را با گرمای آتش برافروخته گرم کردم. دوباره سوار بر دوچرخه حرکت کردم تا به فلکه ی راهنمایی رسیدم.

وقتی به اداره ی راهنمایی و رانندگی رسیدم هنوز ثبت نام شروع نشده بود. در صف ایستادم و مدارکم را کنترل کردم تا مسئول ثبت نام که یک استوار شهربانی بود، آمد و کارش را شروع کرد. نوبت من که شد مدارکم را گرفت و ابتدا به شناسنامه ام نگاه کرد. سرش را از روی شناسنامه بالا گرفت، یک نگاه مسخره آمیز به من کرد و گفت:« پسرجان چند سال داری»؟ گفتم: «13 سال». گفت: «نه... تو در 20 بهمن 13 ساله می شوی، برو یا یک ماه به عید یا بعد از عید برای ثبت نام بیا، هنوز 13 سال کامل نداری». این جا نیز تفاوت سن واقعی و شناسنامه ای که شش ماه بعد از تولد برایم گرفته بودند، خودش را نشان داد. ناراحت و سر افکنده راه خانه را در پیش گرفتم.

بعضی از روزها با دوچرخه به مدرسه می رفتم. یک روز در برگشت از مدرسه، مسیرم را از کوچه های فرعی خیابان نخریسی انتخاب کردم. داخل یکی از کوچه ها بچه های محله بازی می کردند. وقتی خواستم از وسط کوچه مسیرم را ادامه دهم، یکی از آن بچه ها دو دستش را باز کرد و راه را بر من بست. ایستادم و گفتم: «چرا نمی گذاری بروم»؟ جوابی نداد و جلو آمد. وقتی نزدیک شد یک سیلی محکم به صورتم زد و گفت: «چرا از کوچه ی ما عبور می کنی»؟ فهمیدم بهانه گیری می کند که با من درگیر شود تا دوچرخه ام را از من بگیرد. معطل نشدم بی درنگ و با سرعت از کنارش گذشتم و سوار بر دوچرخه فرار کردم. در بین راه گریه می کردم و می گفتم: «خدایا! چرا این پسر به من سیلی زد؟ مگر من چه کار کرده بودم». (............. ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ دهم ـــــــــــــــــــــــــ

 

یک «سن» یا صحنه ی نمایش در این سالن بر پا کردند. نیمکت ها را از داخل کلاس ها به سالن اجتماعات انتقال داده و آن ها را جلو صحنه چیدند. سالن به یک تماشاخانه تبدیل شد. معلم هنر مدرسه مردی بود به نام «آقای تیمور قهرمان» که از هنر مندان مشهد بود. او در ساخت صحنه و تهیه و تدارک برنامه های نمایشی خیلی تلاش می کرد. وی در اجرای بخش هایی از نمایش ها و خواندن سرود ایفای نقش می کرد و در خنداندن بچه ها هنرمندانه کار می کرد. یکی از برنامه های او بیان رفتن کد خدای یک روستا به شهری مثل تهران بود که اتفاقاً از جلو یک سینما عبور می کند. داستان را با لهجه ی تربت حیدریه و به صورت طنز چنان تعریف می کرد که مانند فیلم های پرویز صیاد، روستائیان را تحقیر می کرد.

از روز شنبه 17مهر 1350 به مدت یک هفته هر روز کار مدرسه برگزاری مراسم جشن بود. درس و کلاس تعطیل بود و تمام بچه ها که همه کلاس اول راهنمایی بودند، اول صبح وارد سالن نمایش می شدند و برنامه ها پشت سر هم اجرا می شد تا ظهر که به خانه می رفتند. از روز سه شنبه 20 تا شنبه 24 مهرماه 1350جشن های 2500ساله در تخت جمشید برگزار شد و مردم اخبار آن را در روزنامه می خواندند و یا از رادیو می شنیدند.

تا سال 1350 در مشهد تلویزیون نبود. در این سال مرکز تلویزیون مشهد راه اندازی شد و مردمی که توان خرید داشتند و مشکلی احساس نمی کردند، تلویزیون را به خانه های خود بردند. ما حتی رادیو نداشتیم. در دی ماه همین سال پدر و مادرم به حج رفتند. در مدتی که پدر و مادرم برای سفر مکه در منزل نبودند، خاله ام با شوهرش که بی بچه بودند برای نگهداری ما به منزل ما آمده بودند. «حاج آقا» که مردی بازنشسته بود، رادیوی ترانزیستوری خود را به خانه ی ما آورد و به این ترتیب ما با رادیو آشنا شدیم. این سال، سال بسیار سردی بود و برف زیادی بارید. به علت سرما و یخبندان شدید، ده روز متوالی مدارس تعطیل بود. این روزهای سرد زمستان و تعطیلی مدرسه، گوش دادن به رادیو برای ما سرگرمی خوبی ایجاد کرده بود. به علاوه غروب که می شد، من و حمید به سراغ رادیو می رفتیم که بشنویم باز هم مدرسه به علت سرما و برودت خیابان ها تعطیل است. 

وقتی پدر و مادرم از مکه برگشتند، یک رادیو ضبط سانیو سوغاتی آوردند. پدرم در مدینه ی منوره، روضه خوانی ها و مراسم کاروان ها را که پشت دیوار بقیع اجرا شده بود، ضبط کرده بود. از این به بعد ماهم در کنار استفاده از ضبط صوت، گاهی رادیو گوش می دادیم.

یک روز خانواده ی «دایی عباس» منزل ما بودند. آن ها برای «احمد» که پسر بزرگشان بود آستین بالا زده بودند تا با خواهر دوستش ازدواج کند. چون «حاج آقا» و «خاله» در زمان سفر حج پدر و مادرم منزل ما بودند، آنان برای مشورت اجتماع کرده بودند تا به یک نتیجه ای برسند. «حسن آقای استاد» هم که داماد خاله ی بزرگم و دوست احمد بود، حضور داشت. او آمده بود تا مادرش را ببیند. مادر حسن آقا که از قدیم با خاله ی من دوست و در رفت و آمد بود، این یک ماه در منزل ما به خاله ام کمک می کرد. گفت و گو ها بالا گرفته بود ولی مثل این که توفیقی حاصل نشد.

بعد از سرد شدن حرف و حدیث های خواستگاری، احمد به من گفت می آیی به سینما برویم؟ من خوشحال شدم و به خاله ام که سرپرست ما بود نگاه کردم. او منظور مرا فهمید و به احمد گفت: «ها عمه جان... چند روز است که پدر و مادرش مسافرتند، او را ببرید سینما تا کمی دلش باز شود». با صدور اجازه ی خاله که مادر نیابتی من بود، کت و شلوار نویی را که داشتم پوشیدم و به اتفاق حسن آقا و احمد حرکت کردیم. با تاکسی به «خیابان ارگ» که سینما ها در آن جابود رفتیم. تعداد سینما های مشهد به نسبت زیاد بود. یک شهر مذهبی با وجود حوزه ی علمیه و حضور عالمان دین و مراجع تقلید، دوازده سینما داشت:

o       سینما «مولن رژ» فلکه ی سوم اسفند، داخل کوچه ی کنار استانداری

o       سینما «سعدی» ابتدای خیابان ارگ، مقابل شیر و خورشید

o       سینما «کریستال» خیابان ارگ، بعد از سه راه جم، سمت چپ

o       سینما «هما» خیابان ارگ، بعد از سینما کریستال

o       سینما «آسیا» رو به روی باغ ملی، داخل کوچه، نزدیک خیابان خاکی

o       سینما «ایران» خیابان ارگ نرسیده به چهارطبقه سمت چپ

o       سینما «مترو پل » خیابان ارگ نرسیده به چهارطبقه سمت چپ

o       سینما «فردوسی» خیابا ارگ نرسیده به چهارطبقه سمت راست

o       سینما«سانترال» کمی بعد از سینما فردوسی، نزدیک چهارطبقه

o       سینما «دیاموند» خیابان دانشگاه، نبش چهارراه گلستان

o       سینما «آریا» خیابان جم

o       سینما «شهرفرنگ» فلکه ی تقی آباد

احمد به حسن آقا گفت: «فیلم سینما فردوسی خنده دار است، برویم»؟ حسن آقا در جواب گفت: «بله من از بازی نصرت کریمی خیلی خوشم می آید». پس از خرید بلیت، با احمد که دست مرا گرفته بود و حسن آقا سه نفری وارد سینما شدیم. این فرصت دوست داشتنی، چهارمین بار بود که من به سینما می رفتم. یک بار شش ساله بودم که با پدر و عموهایم به سینما ایران رفتیم تا فیلم سفر حج را ببینیم. دفعه ی دوم در تهران با همین احمد و شوهر عمه ام به سینما رفتیم که نه چیزی فهمیدم و نه چیزی یادم می آید. دفعه ی سوم با پسر یکی از اقوام، دور از چشم پدر و مادر به سینما رفتم که در قسمت 8 ریالی، نزدیک پرده ی نمایش تا آخر ایستاده بودیم. و این بار با شرایط بسیار بهتری می رفتیم که فیلمفارسی ببینیم.

فیلم سینمایی «محلّل» روی پرده بود. من از اول تا آخر فیلم را دیدم ولی فقط از صحنه های کمدی آن و بیشتر از خنده ی مردم چیزهای کمی به یاد دارم. داستان فیلم را کم و بیش فهمیدم ولی دانستنی هایی را که در سال های بعد دانستم، موضوع برایم روشن شد که آن زمان من چه فیلمی را دیده ام.

داستان این فیلم مربوط به مردی بود که بر اثر یک اشتباه، زنش را خطا کار دانسته و او را در یک جلسه سه طلاقه می کند. بعد از طلاق پشیمان می شود و به دنبال شخصی می گردد تا با زن مطلقه ازدواج کند. در این صورت بود که او می توانست دو باره زن اولش را عقد کند. کارگردان و بازیگر نقش اول فیلم «نصرت کریمی» و سایر بازیگران «ایرن»، «رضا کرم رضایی»، «روح الله مفیدی»، «غلامحسین مفیدی» و «دیانا» بودند.

    فیلم محلل» با سرمایه گذاری «مهدی میثاقیه» كه در بهمن 1350 روی پرده ی سینماها رفت، یكی دیگر از فعالیت های اسلام ستیز بهائیان بود. این فیلم برگرفته از افكار بیمار و مغرض افرادی بیگانه هم چون مونتسكیو و صادق هدایت بود که با احكام مترقّی اسلام سر نبر داشتند. مهدی میثاقیه تهیه كننده و سرمایه گذار فیلم محلل در ساخت فیلم های زیادی نقش داشته كه اسلام ستیزی، ابتذال و برهنگی، از جمله شاخص ها و مؤلفه های بارز آن است.

این فیلم مبتذل كه تبلیغات آن از روز 17 دی ماه، سالروز كشف حجاب رضا شاهی آغاز شده بود، درست در 6 بهمن1350سالگرد انقلاب سفید شاه، در سینماهای ایران به نمایش گذاشته شد. فیلم محلل در تاریخ سینمای ایران، ننگی است که با شیطنت تمام علیه اسلام و قوانین شرع مقدس ساخته شد. سینما از آغاز تولدش در ایران، وسیله ای بود برای ترویج فساد و فحشا یا تبلیغ برای آن چه پیشرفت های رژیم پهلوی خوانده می شد، اما كمتر فیلمی را در این لجن زار می توان یافت كه مثل فیلم محلل آشکارا به مبارزه با اسلام بر خاسته باشد.

فیلم محلل در همان زمان توسط استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری محکوم شد. وی فیلم را به خاطر اهانت و نفی قوانین مذهبی حاکم بر طلاق و ازدواج، مورد انتقاد قرار داد. نوشته های استاد مطهری در «مجله ی زن روز» آن زمان پاسخی دندان شکن و منطقی به این ستیزه جویی و اهانت ها بود. مهم ترین دلیل ممنوعیت ازدواج مجدد پس از سه طلاقه شدن،  آیه ی۲۳۰ سوره ی بقره است که بر این حکم تصریح دارد. نقد مستدل استاد شهید در روزنامه ی كیهان 28بهمن 1350 نیز به چاپ رسید. این مطلب با عنوان «در فیلم محلل، ماجرای محلل، سراسر قلب، مسخ و تحریف است» منتشر شد. این نظرات چنان منطقی و پربار بود که جای هیچ شبهه ای را باقی نگذاشت و همین ویژگی سبب روشن گری نسل تحصیل كرده و كتاب خوان شد.

 در تمام این سال هایی که به مدرسه می رفتم، می دیدم در کلاسمان سه قاب عکس بالای تخته سیاه نصب شده است. عکس شاه، عکس همسرش فرح که بی حجاب بود و عکس ولیعهدش رضا پهلوی. عکس شاه را وسط، عکس فرح را سمت چپ و عکس ولیعهد را سمت راست به دیوار می کوبیدند. با توجه به نظام حاکم بر جامعه، چاره ای نبود که آموزش و پرورش و مدیران و مسئولین مدارس، تابع مقررات جاری عکس ها را تهیه و به دیوار بزنند. چیزی که خیلی دهن کجی به اصول دین و معارف اسلامی بود، مثلثی بود که زیر عکس شاه نصب می کردند. در رأس این مثلث نوشته بودند خدا، در سمت راست شاه و در سمت چپ میهن. با این کار به بچه ها تلقین می کردند که خدا، شاه و میهن سه اصل هم تراز اعتقادی است. به ویژه چنین تصور می کردند که خدا را می توان به نام «اهورا مزدا» خواند و باید یاد داشته باشیم که «شاه، سایه ی خداست».

دبیرانمان در کلاس اول راهنمایی اولین آموزش دیده هایی بودند که از مقطع ابتدایی با سابقه و تجربه ی قابل قبول، کار تدریس در مدرسه ی راهنمایی را پذیرفته بودند. در سال های بعد انستیتوی راهنمایی تحصیلی فارغ التحصیل داشت که دبیر مدارس راهنمایی را تربیت و تأمین می کرد. در این مرکز داوطلبانی که مدرک دیپلم داشتند، دو سال در هر یک از رشته های ریاضی، زبان انگلیسی، علوم تجربی، حرفه و فن، ادبیات فارسی و ... درس می خواندند و به استخدام آموزش و پرورش در می آمدند تا در مدارس راهنمایی تدریس کنند. دبیرانی که در مدرسه ی بدایع نگار کار می کردند عبارت بودند از: ریاضی آقایان علیزاده و  زارعی ـ علوم آقای موسوی ـ حرفه و فن آقای خوشبخت ـ ادبیات فارسی آقایان تودرباری و تولیت ـ تعلیمات دینی آقای هاشم بیک ـ زبان انگلیسی آقایان ابراهیمی و شهرکی ـ تاریخ و جغرافی آقای فیروز بخت ـ هنر آقای قهرمان، مشاور آقای خیاطیان و سرایدار مدرسه آقای درّی. البته گاهی هم دبیران، غیر از آن چه در یک کلاس درس می دادند، در کلاسی دیگر، درس دیگری را ارائه می دادند. فقط دروس زبان انگلیسی و ریاضی تخصصی بود، ولی بقیه ی دروس مثل فارسی، دینی، جغرافی و مانند این ها را همه درس می دادند. (............... ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ نهم ـــــــــــــــــــــــــ

 

نظام آموزش پرورش ایران تا دیپلم دو مقطع داشت، مقطع ابتدایی شش کلاس، و مقطع بعد دبیرستان بود با شش کلاس که به دو قسمت تقسیم می شد، سیکل اول و سیکل دوم. یعنی سه سال اول دوره ی دبیرستان کلاس های هفتم، هشتم و نهم، پایان سیکل اول بود. از سیکل دوم که کلاس دهم، یازدهم و دوازهم بود که رشته ی تحصیلی نیز مشخص می شد. سه رشته ی تحصیلی داشتیم، ادبی، طبیعی و ریاضی. من ذوق می زدم که بعد از کلاس پنجم به کلاس ششم و آخرین سال دبستان قدم خواهم گذاشت.

یک روز بعد از ظهر با یکی از هم کلاسی ها به نام «اسماعیل عابدین زاده» به پارک شهر رفتم. پارک شهر در خیابان 25شهریور، انتهای خیابان دانش قرار داشت. بعد از انقلاب این پارک به نام «میرزا کوچک خان» نامیده شد. کتابخانه ی کودک در این پارک فعال بود، من و دوستم به کتابخانه رفتیم. مربی کتابخانه ما را به کلاسی هدایت کرد و با دیگر بچه ها روی نیمکت های کلاس نشانید. آنگاه با نشان دادن نقاشی های بزرگ برایمان قصه گفت. خیلی خوشم آمد و علاقه مند شدم.

روز بعد با اسماعیل به خیابان تهران نزدیک فلکه ی آب رفتم و عکس فوری برداشتم. از آن عکس هایی که دوربین عکاس باشی داخل پیاده رو روی سه پایه بود و دستش را از داخل یک کیسه ی پارچه ای سیاه به داخل می برد و همان جا عکس فوری سیاه و سفید بی رنگ و رویی را به آدم تحویل می داد. این عکس را به کتابخانه بردم و عضویتم را در کتابخانه ی کودک تثبیت کردم. همان جا از مسئول کتابخانه، یک کتاب گرفتم تا به منزل ببرم و بخوانم. این کتاب «جک و ساقه ی لوبیا» بود. وقتی به خانه رسیدم هوا تاریک شده بود. شب کتاب را برداشتم و تا تمام نکردم آن را بر زمین نگذاشتم.

کم کم اعلام کردند که نظام آموزش پرورش تغییر کرده است. از سال تحصیلی51 ـ 1350دوره ی ابتدایی پنج سال، دوره ی راهنمایی تحصیلی ـ حد فاصل بین ابتدایی و دبیرستان ـ سه سال و دوره ی دبیرستان به نام دوره ی نظری سه سال خواهد بود.

با تغییر نظام آموزشی، آرزوی من برای خواندن کتاب های قطع رحلی سال پنجم و ششم از بین رفت. سرانجام با پایان یافتن دوره ی ابتدایی در تابستان سال1350 در «مدرسه ی راهنمایی بدایع نگار» ثبت نام کردم. یک روز از روزهای پایانی شهریور سال1350با پدرم به کتابفروشی طلوع رفتیم. این کتابفروشی روبه روی مغازه ی احمد چارلی، کنار مسجد ایزدی در خیابان ضد بود. کتابفروشی مال آقای طلوع و او مردی میان سال و ترک زبان بود. فارسی را با لهجه ی ترکی صحبت می کرد. یک سری کتاب سال اول راهنمایی خریدیم. کتاب ها را گرفتم ولی حواسم به کتاب های رحلی کلاس ششم بود که دیگر هیچ وقت به آن ها نخواهم رسید.

هم زمان با شروع سال تحصیلی جدید، برای آخرین بار منزلمان عوض شد. از خانه ی روبه روی مسجد به محل جدید و دائمی در میلان پنجم نقل مکان کردیم. این خانه، خانه ای است که به قول یکی از روحانیون، بیت الشهداء و بیت السیاده تلقی می شود. در همین خانه دو خواهر دیگرم در سال 1352 و 1357به دنیا آمدند. به این ترتیب تا سال 1356که من به دانشسرای مقدماتی رفتم، خانواده ی ما هشت نفری بود. سال 1357 که «فهیمه» به دنیا آمد، جمع اعضای خانواده با پدر و مادر نه نفر بودیم. روزهای شکوفایی و اوج انقلاب اسلامی، معلم شدن و زن گرفتن من، کار در امور تربیتی، فعالیت های بسیج و انجمن اسلامی، ازدواج خواهرانم، دوران دفاع مقدس، مفقود شدن امیر در عملیات خیبر، شهادت حمید در عملیات بدر و ... همه را در این خانه گذراندیم.

مدرسه ی راهنمایی بدایع نگار در خیابان بهار، کوچه ی سلام، کوی فرهنگ، کنار دبیرستان نادرشاه بود. «بدایع نگار» دولتمرد، ادیب و مؤلف عصر قاجار است .در سال ۱۲۷۹ در تهران متولد شد و در۱۳۲۰ شمسی، در ۸۲ سالگی درگذشت. وی در تهران تحصیل کرد و به قولی از حاج میرزا حسین نوری و شیخ محمدحسین کاظمینی اجازه ی روایت گرفت. او در وزارت امور خارجه کار می‌کرد و مدارج اداری را تا سمت نیابت وزارت خارجه طی کرد. او در سال 1300پس از فوت همکارش، «میرزا محمّد ابراهیم»، به این لقب خوانده شد. 

مدرسه ی بدایع نگار بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به نام «مدرسه ی راهنمایی بدیع زادگان» نام گذاری شد. «سیداصغر بدیع‌زادگان» متولد ۱۳۱۹ از اعضای هیأت مرکزی سازمان مجاهدین خلق بود. وی یکی از بنیانگذاران این سازمان بود که درکنار «محمد حنیف نژاد» و «سعید محسن»، سازمان مجاهدین خلق ایران را در سال ۱۳۴۴بنیان گذاشتند.

بدیع زادگان تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در اصفهان، کرج و تهران گذراند. از سال۱۳۳۷در رشته ی مهندسی شیمی دانشکده ی فنی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد. در دوران دانشجویی تحت تأثیر سخنرانی‌های «آیت‌الله سید محمود طالقانی و «مهندس مهدی بازرگان» در فعالیت‌های جبهه ی ملی شرکت می‌کرد و در همین زمان با محمد حنیف نژاد و سعید محسن آشنا شد.

او در سال۱۳۴۳به عنوان استادیار به استخدام دانشگاه تهران درآمد. در سال۱۳۵۰به‌ دنبال شکست طرح ربودن «شهرام پهلوی‌نیا» فرزند اشرف پهلوی، دستگیر و از سوی ساواک شکنجه شد. وی در روز چهارم خرداد۱۳۵۱در حالی که در اثر شکنجه فلج شده بود، اعدام شد.

سازمان مجاهدین خلق که چهره ی واقعی آن بعد از پیروی انقلاب اسلامی مشخص شد، در سال های قبل و اوایل بعد از پیروزی مطرح بودند. از آن به بعد نقاب چهره ی پلیدشان افتاد و به عنوان منافقین در انقلاب اسلامی شناخته شدند. منافقین تا جایی سقوط کردند که علاوه بر رویارویی با نظام جمهوری اسلامی، به کشتن مسئولین و مردم مسلمان مبادرت ورزیده بی پروا در صف دشمنان اسلام و مخالفان نهضت اسلامی قرار گرفتند.

بعد از حادثه ی هفتم تیر1360و انفجار دفتر مرکزی حزب حمهوری اسلامی در تهران، که به شهادت «شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی» و یارانش منجرشد، نام مدرسه به «شهید جواد اسدالله زاده» تغییر یافت. شهید اسدالله زاده که از شهدای هفتم تیر بود، در سال 1329در یک خانواده ی متوسط در مشهد متولد شد. پس از تحصیلات متوسطه در دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران، به آموختن اقتصاد پرداخت. پس از سربازی به آمریکا رفت و در حد فوق لیسانس و دکتری رشته ی مدیریت درس خود را دامه داد. در زمان بازگشت امام خمینی(ره) به تهران، پایان نامه ی دکتری را ناتمام گذاشت و به پاریس رفت. او همراه امام به ایران بازگشت.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شهید جواد اسدالله زاده در مشهد به فعالیت های فرهنگی ادامه داد تا حزب جمهوری اسلامی او را به عنوان کاندیدای نمایندگی دوره ی اول مجلس شورای اسلامی انتخاب و معرفی کرد. شهید اسدالله زاده در کابینه ی شهید رجایی به عنوان معاون وزارت بازرگانی انتخاب شد. وی همیشه نسبت به روحانیت پیرو خط امام عشق می ورزید و از شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی به نیکی سخن می گفت.

سال 1350 اولین سال ایجاد دوره ی راهنمایی تحصیلی در آموزش پرورش ایران بود. چون همین سال، زمان برگزاری جشن های2500 ساله ی شاهنشاهی بود، در مدارس نیز مراسم ویژه و جشن های مختلفی تدارک دیده شده بود.

از سایر فعالیت ها و مراسم مربوط به جشن ها چیزی نمی دانم. فقط به یاد دارم که در مسیر فرودگاه تا حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ، دو جا طاق نصرت ساخته بودند. اولی که یک طاق بزرگ و زیبا با پوشش گیاهی بود در ابتدای ورودی شهر، کمی بعد از چهارراه مقدم بنا شد. دومی در میلان هشتم ضد راسته ی مسیر حرم ساخته شد، که بخشی از این طاق نصرت توسط نیروهای انقلابی طعمه ی آتش شد. 

جشن‌های۲۵۰۰ساله ی شاهنشاهی ایران، نام مجموعه جشن‌هایی است که به مناسبت دو هزار و پانصد سال تاریخ شاهنشاهی ایران، طی بیش از ده سال برنامه ریزی شد. این مراسم در زمان سلطنت محمدرضا شاه پهلوی از تاریخ ۱۲ تا ۱۶ اکتبر ۱۹۷۱ برابر با ۲۰ تا ۲۴ مهرماه ۱۳۵۰ در تخت جمشید برگزار گردید. در این جشن‌ها، سران حکومتی و شخصیت های تراز اول ۶۹ کشور جهان شرکت کردند و تاریخ کهن ایران را که مورد ستایش شاه بود به رخ جهانیان کشاندند.

جشن های برنامه ریزی شده، هزینه های سرسام آوری را در بر داشت‌. این درحالی بود که متجاوز از نیمی از جمعیت کشور در روستاها و حومه ی شهرهای بزرگ در فقر و فلاکت زندگی می‌کردند. هدف اصلی شاه از برپایی این گونه جشن ها، مطرح کردن خود و نمایش جایگاه پوشالی دستگاه شاهی بود. او می خواست در لابه لای زرق و برق اشیای گران ‌قیمت و کم نظیری که با قیمت های گزاف از جیب ملت ایران تهیه ‌شده بود، چهره ی طاغوتی و منفور خود را پنهان سازد.

اکثر کارشناسان و رسانه‌های خبری دنیا و حتی حامیان محمدرضا، هزینه ی این جشن را وحشت ناک و بیش از سیصد میلیون دلار برآورد کردند، این مبلغ به نسبت درآمد سرانه ی کشور که سالی 500 دلار بود، بسیار گزاف به شمار می‌رفت‌.

محمد رضا شاه در آغاز این مراسم متن نوشته شده ای را  خواند و در سخنرانی خود خطاب به کوروش گفت: «کورش! شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه هخامنشی، شاه ایران زمین، از جانب من، شاهنشاه ایران، و از جانب ملت من، بر تو درود باد ... در برابر آرامگاه تو سر ستایش فرود می‌آوریم و خاطره ی فراموش نشدنی تو را پاس می داریم. همه ی ما... تو را به نام قهرمان جاودان تاریخ ایران، به نام بنیانگذار کهنسال ترین شاهنشاهی جهان، به نام آزادی بخش بزرگ تاریخ، به نام فرزند شایسته ی بشریت، درود می فرستیم... کورش! ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده‌ایم تا به تو بگوییم: آسوده بخواب که ما بیداریم... سوگند یاد می کنیم که سنت بشر دوستی و نیک اندیشی را که تو اساس شاهنشاهی ایران قرار دادی، همواره پاس خواهیم داشت و هم چنان برای مردم جهان پیام آور دوستی و حقیقت خواهیم بود ... مشعلی که تو بر افروختی و در طول دو هزار و پانصد سال هرگز در برابر تندبادهای حوادث خاموش نشد، امروز نیز فروزان تر و تابناک تر از همیشه در این سرزمین نور افشان است، و فروغ آن هم چون دوران تو، از مرزهای ایران زمین بسیار فراتر رفته ‌است. کورش! شاه بزرگ، شاه شاهان، آزادمرد آزادمردان و قهرمان تاریخ ایران و جهان، آسوده بخواب، زیرا که ما بیداریم و همواره بیدار خواهیم بود».

محمد رضا پهلوی با این سخنان می‌خواست دلیلی بر موجودیت خویش اقامه کند و با ارائه ی یک مدل ثابت و طولانی برای شکل حکومت در ایران، همواره در اذهان عمومی این نکته را جا بیندازد که حکومت در ایران مساوی با شاهنشاهی است‌. با فاصله گرفتن شاه از مردم‌، این حقیقت مشخص ‌تر شد که اقدامات اصلاح ‌طلبانه ی وی به نام انقلاب سفید، تنها اقداماتی ظاهری و عوام فریبانه بوده است که ناشیانه از سوی اربابان شاه طراحی و دیکته شده بود.

امام خمینی (ره) که هنگام برگزاری جشن‌های2500 ساله‌، دوران تبعید را در نجف اشرف می گذراندند، طی سخنرانی‌ها و پیام‌هایی‌، این جشن‌ها و اسراف کاری‌ های دولتی را مورد انتقاد قرار دادند. حضرت امام در مواضع خود، نکاتی مانند حضور کارشناسان اسرائیلی، جنایات نظام شاهنشاهی از اول پیدایش، لزوم مبارزه ی منفی با برگزاری جشن ها و منع دولت از اقدام به برگزاری جشن را یادآور شدند.

در مدرسه ی بدایع نگار از اول مهر که بچه ها وارد مدرسه شدند، طوری برنامه ریزی کردند که همه جا را آذین بندی کنند. ابتدا دانش آموزان هر کلاس، با شرشره و کاغذ رنگی کلاسشان را تزیین کردند. هر کلاسی در رقابت با کلاس دیگر سعی می کرد تمام توان خود را در زیبا سازی فضای جشن به کار گیرد. بعد از تزئین کلاس ها، با نظارت مدیر مدرسه «آقای فرصاد» و معاونش «آقای حمیدی» سالن های هر دو طبقه تزئین شد. مدرسه یک سالن اجتماعات داشت که برای برگزاری امتحانات استفاده می شد. این سالن که به طور ویژه زیبا شده بود، محل برگزاری مراسم جشن مدرسه بود. (..................... ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ هشتم ـــــــــــــــــــــــــ

 

یک همسایه ی دیگر داشتیم که دیوار به دیوارخانه ی ما بود. «علی آقا» فروشنده ی لوازم یدکی و دارای ماشین سواری بود. دو تا پسر داشت که از من کوچک تر بودند. آن ها هم تلویزیون داشتند. یک بار برای دیدن سریال «غریبه» به خانه ی علی آقا رفتیم. زن خانه که یک سر و گردن از بقیه ی زن های محله بالاتر بود، خیلی با آداب و رسوم مخصوص خودش برخورد می کرد. این حضور و تماشای تلویزیون از خانه ی همسایه ی اولی بدتر بود. یک حال عجیبی داشتم که دلم می خواست زود به خانه ی خودمان برگردیم. از طرفی جاذبه ی تلویزیون مرا رها نمی کرد و نمی خواستم در جمع بچه های مدرسه، فقط شنوای تعاریفشان باشم. اما دیگر یادم نمی آید که برای دیدن تلویزیون به خانه ی کسی رفته باشیم مگر خانه ی «دایی عباس» و «خاله مرضیه» که حسابش جدا بود. 

سال1357اوج شکوفائی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) بود. بهمن57، ماه خون و قیام فرا رسیده بود. ما هم مثل بسیاری از مردم مؤمن ایران، در همه‌ی صحنه های انقلاب حاضر بودیم. پدرم در سن 45 سالگی، من 19 ساله، حمید 15ساله و امیر 11ساله باهم به تظاهرات می رفتیم. این شعار تظاهرات فلکه ی آب در روزهای بسته شدن فرودگاه مهر آباد را فراموش نمی کنم که مردم پا به زمین می کوبیدند و فریاد می زدند: «بازگان، بازرگان نخست وزیر ایران»، «وای اگر خمینی حکم جهادم دهد/ ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد»، «وای به حال بختیار / اگر امام فردا نیاد.».

روز12بهمن ساعت حدود 9 صبح بود. برای دیدن صحنه های ورود آمدن امام تلویزیون لازم بود ولی ما نداشتیم. همسایه‌ی مهربانی داشتیم که منزل علی آقا را خریده بود. علی آقا و همسرش پنج سال قبل در حادثه ی تصادف کشته شدند. این صاحب خانه ی جدید از لحاظ فکری و انقلابی مثل ما نبود ولی بی تمایل هم نبود. بالاخره مسلمان بود و در انقلاب عظیم مردم ایران به رهبری امام  و  روحانیت مبارز، تأثیر پذیرفته بود. این «آقای قلی زاده» دو تا تلویزیون داشتند، یکی بزرگ که داخل اتاق و ثابت بود، و یکی هم کوچک که گاهی روی ایوان یا توی زیر زمین تماشا می کردند. می دانست دیدن تصاویر ورود امام برای ما خیلی مهم است! به منزل ما آمد و مرا صدا زد. مرد محترمی بود و می خواست به نوعی صداقتش را در پذیرفتن شرایط انقلاب ابراز کند. گفت: «هاشم آقا، بیا تلویزیون کوچک ما را ببر و در خانه ی خودتان مراسم ورود امام را تماشا کنید»!

اولین تلویزیون، یک تلویزیون امانتی،12 اینچ سیاه وسفید، مال همسایه، به خانه‌ی ما آمد. آن روز ما خجالت نمی کشیدیم. احساس کوچکی نمی کردیم و می فهمیدیم که این همسایه نمی خواهد تلویزیونش را به رخ ما بکشد، بلکه با درک اهمیت مراسم ورود امام، می خواهد همکاری و به ما خدمت کند.

درست است که تلویزیون مال همسایه بود، ولی پیشنهاد همسایه، گرفتن امانت، حلقه‌ی شادی ما دور تلویزیون، همه و همه افتخاربود. آن روز ما چنددقیقه «بوی گل و سوسن و یاسمن» را از تلویزیون همسایه، ولی در خانه‌ی خودمان استشمام کردیم.

اواخر خرداد سال 1349که از مسافرت تهران و قم برگشتیم، هنوز چند روزی نگذشته بود که پدرم مرا به مغازه ی «اتوشویی احمد چارلی» برد. اتوشویی یک عنوان برای دو شغل بود. یکی شستشوی ماشین و کامیون که در گاراژها و تعمیر گاه ها فعال بود و بعد ها به اسم«کارواش» پله های ترقی را طی کرد! دیگری لباسشویی بود که کت و شلوار و لباس های مردم را می شستند و اتو می کشیدند. مغازه مال احمد آقا و اسمش لباسشویی چارلی واقع در خیابان ضد، رو به روی مسجد ایزدی بود. به همین دلیل دوستان احمدآقا، او را احمد چارلی صدا می زدند. کنار مغازه ی احمد آقا پیراهن دوزی سینا متعلق به اصغر پیراهن دوز بود. سر نبش میلان چهارم، مغازه ی ماست بندی سیدی بود، که حاجی سیدی، صاحب گرمابه ی مسرور هم بود. 

به هر حال خواسته یا نا خواسته، من به افتخار شاگردی احمد آقا در آمدم و از 8 صبح تا 1بعدازظهر و از 4 بعدازظهر تا 9 شب در این مغازه کار می کردم! پدرم می گفت: «برای این که بیکار نباشی، خوب است تا اول باز گشایی مدارس شاگرد احمد آقا باشی، هم کار یاد می گیری و هم با مسائل اجتماعی آشنا می شوی». احمدآقا هم کم لطفی نمی کرد و هر هفته 15ریال به من اجرت می داد. شب جمعه که می شد، بی صبری می کردم که ساعت 9 برسد تا مزدم را بگیرم. او یک سکه ی10ریالی و یک سکه ی 5 ریالی به من می داد و آن را در جیب شلوارم می گذاشتم تا وقتی راه می روم صدای جرینگ جرینگ برخورد دو سکه، احساس پولدار شدن را در من تقویت کند! اگر از مسیر میلان پنجم ضد تا گاراژدارها که پیاده به خانه می رفتم، طوری می شد که کسی صدای سکه های جیبم را می شنید، خیلی کیف می کردم.

بعد از یک هفته یاد گرفتم که منبع دستگاه اتو بخار را پر آب و روشن کنم تا به اندازه ی کافی گرم شود. این کار را یک ساعت قبل از آمدن احمدآقا انجام می دادم تا زمانی که او به مغازه می آید به کار مشغول شود. وقتی او لباس ها را پرس می کرد و به اصطلاح اتو می کشید، من آن ها را تا می زدم و در چوب لباسی ها قرار داده از رگال آویزان می کردم.

کار دیگر من این بود که لباس هایی را که برای شستشو می آوردند، جیب هایش را نگاه می کردم که مشتریان چیزی در جیب لباسشان جا نگذاشته باشند. یک روز در جیب کت یکی از مشتریان، یک بسته ی کوچک دوخته شده پیدا کردم. این بسته ی پارچه ای 6 در 4 سانتیمتر و تخت بود که اطراف آن را با نخ و سوزن دوخته بودند. چیزی که من پیدا کرده بودم شبیه دعاهای کاغذی بود که در لفاف پارچه ای قرار می دادند و از گردن بچه ها آویزان می کردند یا آن را به بازوی افراد می بستند. هر چه آن را فشار دادم و زیر و روی آن را نگاه کردم چیزی نفهمیدم. به شدت کنجکاو شده بودم که ببینم داخل این بسته ی کوچک چیست. قدری فکر کردم که این مال مردم و امانت است و نباید آن را باز کنم ولی شیطان زود بر من غالب شد و بسته را باز کردم، دیدم یک سکه ی 5 ریالی است که از شدت نو بودن برق می زند. دلیل این کار صاحب سکه را نفهمیدم ولی بعد ها که عذاب وجدان به سراغم آمده بود، فکر کردم که این سکه عیدی فرد محترم یا پول متبرکی است که طرف برای برکت جیبش آن را حفظ کرده است. من هم که بی توجه به این مهم، نه تنها آن را باز کردم که پارچه ی پاره شده ی جلد سکه را به سطل زباله انداختم و 5 ریالی نو را برای خودم برداشتم. 

یکی دیگر از کارهایی که یادگرفتم، دوختن درز زیر بغل آستر کت بود که مشتری به احمد آقا پاره بودن آن را نشان می داد. یک روز پارگی کت یک مشتری را که بیشتر از حد معمول باز شده بود، با زحمت دوختم. روز بعد که برای دریافت لباسش به مغازه آمد، اول به دوخته شدن آستر کتش نگاه کرد. وقتی دوخت هنر مندانه ی مرا دید! چنان عصبانی شد که با پرخاش به احمدآقا گفت: «کسی که این آستر را دوخته چه کاره بوده، چرا این طور بد کوک زده است، مگر شما این کارها را به خیاط نمی دهید»؟ بیچاره احمد آقا که نمی دانست چه جوابی بدهد، کت را گرفت و ضمن توضیح به مشتری از گوشه ی چشم یک نگاهی هم به من انداخت! هر طور بود احمدآقا مشتری را توجیه کرد ولی من حسابی متوجه شدم که راست می گوید کارم خیلی بد بوده است.

یک شب که هنوز تا تعطیل شدن مغازه زمان داشتیم، دختری که چادر مشکی داشت، به مغازه آمد و لباس های پدرش را برای شستشو به احمد آقا داد. من دیدم احمد آقا رفتار بسیار مؤدبانه ای دارد و بهتر از بقیه ی مشتری ها با او برخورد می کند. همین که دختر از مغازه بیرون رفت، احمد آقا گفت: « هاشم بیا سریع دنبال این خانم برو ببین به کدام خانه می رود. مواظب باشی تو را نبیند! خیلی مواظب باشی ها، برو ببینم چه کار می کنی»! من از مغازه بیرون رفتم و هنگامی که دختر از سر چهارراه به داخل میلان پیچید، به سرعت خودم را به آن جا رساندم و تا رسیدن به منزل، با دقت و مواظبت او را تعقیب کردم. وقتی به داخل خانه رفت و منزلش را یاد گرفتم، به مغازه برگشتم ولی دل در دلم نمانده بود. چنان ترسیده بودم که گویی مرتکب یک خلاف بزرگ شده ام. آدرس را به احمد آقا دادم و او با لبخند گفت:« بارک الله ... خیلی خوب شد»! من نفهیمدم این کار برای چه بود اما سال های بعد فهمیدم احمدآقا با همکاری من توانسته است منزل همسر آینده اش را پیدا کند.

مسجد ایزدی درست رو به روی مغازه ی لباسشویی بود. ظهر که می شد، صدای اذان مسجد که از بلندگوهای شیپوری پخش می شد، تمام خیابان و کوچه های اطراف را پوشش می داد ولی یادم نمی آید که از این همه مغازه کسی برای نماز به مسجد برود. طنین اذان و صوت زیبای مؤذن به وضوح در ذهنم باقی مانده است. این صدا، صدای هنرمندانه و پرمعنویت «مرحوم مؤذن زاده اردبیلی» بود.

جالب بود که از اول غروب «گاری دستی های میوه و مواد غذایی» کنار خیابان بساط می کردند. این فروشندگان از فلکه ی برق تا حدود میلان سوم ضد، کنار خیابان ردیف می شدند تا مردم نیازمندی های خودشان را تهیه کنند. روی هر گاری یک چراغ توری روشن بود تا مشتریان خوب ببینند چه کالاهایی عرضه می شود. انواع میوه، سبزی، مرغ و خروس زنده، تخم مرغ، دل و جگر، حتی ماست چکیده و پنیر محلی را روی این چرخ ها می فروختند.

تابستان تمام شد و اول مهر 1349مدرسه ها باز شد. کلاس پنجم هم چنان در مدرسه ی مولوی بودم. معلم کلاس پنجم من آقای سلطانی بود. خیلی خوش اخلاق، جوان و دوست داشتنی بود. او به ما گفته بود که یک جلد قرآن کامل به مدرسه ببریم. با پدرم به یک کتابفروشی در نزدیک حرم رفتیم و یک جلد قرآن با خط «طاهر خوشنویس» تهیه کردیم. در زنگ تعلیمات دینی از روی قرآن کامل تلاوت می کردیم. در این سال به طور عجیبی معلمم را دوست داشتم. در تعطیلات نوروزی به قدری دلم برای او تنگ شده بود که اشک در چشمانم حلقه می زد.

کتاب های کلاس پنجم با تأخیر توزیع شد. علت این کار تغییر محتوا و ظاهر بعضی از کتاب ها بود. من خوشحال بودم که در این پایه، دو کتاب تاریخ و جغرافی را با قطع رحلی دریافت می کنم. این دو کتاب با خط نستعلیق چاپ شده بود. همیشه آرزو داشتم که کتاب های بزرگ قطع رحلی را بخوانم. وقتی آن ها را در دست دانش آموزان بزرگ تر می دیدم، فکر می کردم که چه بچه های خوشبختی هستند. وقتی همه ی کتاب ها را به ما دادند، دیدم کتاب های محبوب من عوض شده و به جای آن، کتاب تعلیمات اجتماعی پخش شده است. این کتاب دارای سه بخش تاریخ، جغرافی و اجتماعی بود که مثل بقیه ی کتاب ها وزیری بود. تغییر کتاب ها مقدمه ی تغییر نظام آموزشی و مقاطع تحصیلی در ایران بود. (.................. ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ هفتم ـــــــــــــــــــــــــ

 

کمی به فکر فرو رفتم. چیزی به ذهنم خطور کرد. با خود اندیشیدم که نکند به خاطر این قمار بازی چنین خوابی دیده ام! حسابی مرا به فکر فرو برده بود. کمی هم ترسیده بودم که بلی حتماً همین طور است. از جا برخاستم، لباسم را که پول ها درجیبش بود پوشیدم. به سرعت به منزل دوستم رفتم. در زدم تا او به در خانه آمد. بلا فاصله گفتم: «سلام محمد، بیا پول هایت را بگیر». و 11 ریال پول او را در کف دستش ریختم و گفتم من این پول ها را نمی خواهم. با حالتی که گویا مرا دیوانه می پنداشت،گفت: «چرا»؟ گفتم: «پول ها مال توست، من پول تو را نمی خواهم. قمار بازی خوب نیست. خدا حافظ» ...

تابستان 1349که مدرسه ها تعطیل شد، با پدرم به تهران رفتیم. «سید جواد» پسر خاله ی پدرم و راننده بود. او می خواست به تهران برود تا یک دستگاه مینی بوس تحویل بگیرد. نمی دانم چرا پدرم با او همسفر شده بود و چرا مرا با خودش برد. شاید برای این که پدرم کارخانه ی ایران ناسیونال را یاد بگیرد. چون در سال های بعد، چند بار به تهران رفت و از آن جا وانت نیسان خرید و به مشهد آورد. البته بعد از سه روز که تهران بودیم، از او جدا شدیم، او به مشهد برگشت و ما به قم رفتیم. به هر حال راهی سفر شدیم و این تصمیم برای من بسیار شوق انگیز بود چرا که به پایتخت کشورم که وصفش را در کتاب اجتماعی کلاس سوم خوانده بودم، مسافرت می کردم. خیابان های تهران، اتوبوس های دو طبقه، ساختمان های بلند و یادمان هایی که در میدان ها نصب شده بود، همه را می دیدم.

تابستان بود و مدرسه ها تعطیل و من هم بیکار بودم. فرزند بزرگ خانواده بودم که هر پدری دوست دارد برای پسرش کاری انجام دهد. کلاس چهارم قبول شده بودم و می خواستم به کلاس پنجم بروم. کودکی 10 ساله بودم. ولی نه از آن کودکانی که می گفتند: «باز باران با ترانه ... با گهر های فراوان ... می خورد بر بام خانه... یادم آرد روز باران ... گردش یک روز دیرین ... خوب و شیرین ... توی جنگل های گیلان» ... نه جانم... از این حرف ها خبری نبود. در زندگی ما «باز پاکی ... کوچه های خشک و خاکی ... آب گرم و کاسه های زشت لاکی ... وقت باران چکه های سقف خانه ... وقت سرما زیر کرسی... روز گرما قالب یخ ... باد پنکه ... کودکی ده ساله بودم... توی خانه... توی کوچه ... توی مسجد»... اما هرچه بود، عشق و صمیمیت و صفا بود.

همان روزها، در دفتر نقاشی، تصویر یک کلبه را می کشیدیم و با مداد رنگی آن را رنگ آمیزی می کردیم و بالای صفحه می نوشتیم: «در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست/ آن جا که صفا هست در آن نور خدا هست». بله... باز باران با ترانه مال ما نبود. از گل و گیاه و جنگل، آب و رودخانه و دریا چیزی ندیده و نمی دانستیم.  فقط درختان توی خیابان و «گلکاری برق» و کمی هم اطراف حرم را دیده بودم. نه می دانستیم ترانه چیست، نه حتی رادیو داشتیم که برای ما ترانه بخواند! رادیو و خوانندگی در خانه و زندگی ما جایی نداشت. به معنای واقعی کلمه چشم و گوش بسته بودیم.

یک روز با دختر خاله هایم «اسم و فامیل» بازی می کردیم. بازی از این قرار بود که هر نفر یک برگ سفید از دفتر مان جدا می کردیم و در آن ستون هایی را می کشیدیم. در بالای هر ستون کلمات اسم، فامیل، شهر،  کشور، غذا، میوه و مانند این ها را می نوشتیم. سپس یکی از اعضای گروه بازی، یک حرف از حروف الفبا را اعلام می کرد و همه شروع به نوشتن می کردیم. هر کس می بایست با حرف اعلام شده در ستون های برگه، کلمه ی مناسب را بنویسد. مثلاً اگر می گفتند با حرف «م» شروع کنید، باید اسمی مثل مریم را درستون اسم، و فامیل موسوی را در ستون فامیل و همین طور برای ستون شهر، غذا، میوه و ... کلمه ی مناسبی را در ستون مربوط می نوشتیم. کسی که زودتر این کار  را به پایان می رساند می گفت: «استُپ» و بقیه دست از نوشتن بر می داشتند تا نوشته ها را باهم مقایسه و امتیازات را مشخص کنند. نام دیگر این بازی استُپ بازی بود.

این بازی در حقیقت نوعی کلمه سازی مبتنی بر دانستنی های بچه ها بود. من با این که کلاس چهارم را به پایان برده بودم ولی به دلیل سطح فرهنگی خانواده، اطلاعات زیادی نداشتم. وقتی دختر خاله ام برای نام یک میوه در ستون مربوط نوشته بود «موز»، من نمی دانستم موز چیست. با توضیحات او قبول کردم که موز میوه است ولی واقعاً نه موز را دیده و نه نامش را شنیده بودم.

آن زمان غیر از رادیو، بعضی از خانواده ها گرامافون داشتند. گرامافون صفحه داشت. صفحه‌ای سیاه رنگ با قطر حدود 25 سانتیمتر درست مانندCDهای الآن ولی بزرگتر. صفحه را روی دستگاه گرامافون می گذاشتند، دسته‌ای را که سرش سوزن مخصوصی داشت، بلند می کردند. سوزن را روی صفحه قرار می دادند. دستگاه که روشن بود، صفحه را می چرخاند و صدای موسیقی وخواندن هنرمند کذایی هنر و ادب سرزمین آریایی ها به گوش می رسید! این که ضرب المثل شده می گویند: «حالا دیگه واسه ی ما صفحه گذاشتی» مال این دستگاه گرامافون است. بعد ها ضبط صوت و نوار کاست به بازار آمد.

نزدیک ظهر از مشهد سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. ازمسیر سفر جز «دهنه‌ی زیدر» چیزی یادم نیست. آن هم به خاطر آبگوشت خوشمزه‌ای بود که در کافه‌ی آن جا خوردیم. شب تا صبح در راه بودیم. من کنار راننده ایستاده بودم و به جاده نگاه می کردم. ماشین هایی که از مقابل می آمدند و با چراغ علامت می دادند نظرم را جلب کرده بود. اول طلوع آفتاب به تهران رسیدیم.

صبح روز سوم مسافرت، سیدجواد با خوشحالی مینی بوس نو را جلو درِب منزل برادرش «سید حاجی» متوقف کرد. سید حاجی موتور سه چرخه داشت و در مسگرآباد خانه گرفته بود. او مردی عیالوار بود و بازحمت ولی آبرومند زندگی می کرد. بچه‌های صاحبخانه که ما میهمانشان بودیم، خوشحال بودند که عمویشان مینی بوس دارد. یک دستگاه  مینی بوس نو با رنگ زرشکی و آماده که همه را سوار کند و به گردش ببرد. قرار شد عصر همان روز با مینی بوس نو و به اتفاق پسرهای سید حاجی به خانه ی «سید صادق» برویم. سیدصادق شوهر خواهر سید حاجی و زنش عمه ی بچه ها بود که در تهران کارخانه‌ی موزاییک سازی داشتند. خانه ی آن ها که خیلی کوچک و ابتدایی بود، کنار کارگاه موزاییک سازی قرار داشت. آنها چهار پسر و یک دختر داشتند که با لهجه ی تهرانی خیلی قشنگ حرف می زدند. 

من و پدرم همراه سید جواد، میهمان سید حاجی و حالا به منزل سید صادق وارد شده بودیم. من احساس غریبی می کردم. می فهمیدم که من با بچه های سید حاجی فرق دارم و برای صاحبخانه برابر نیستیم. جالب این که در منزل سید صادق، کنار دیوار یک وسیله‌ای مانند کمد یا میز تحریر گذاشته بودند. این وسیله یک متر و نیم پهنا، شصت سانتیمتر عمق و حدود یک متر ارتفاع داشت. مثل مبل چهار پایه ی کوتاه داشت که روی آن یک پارچه گل دوزی شده مثل رومیزی انداخته بودند، جنسش از چوب  و فورمیکا بود و دو لنگه درب داشت، دقیقاً مثل درِب کمد یا کابینت. از «رضا» پسر بزرگ سید حاجی  پرسیدم این وسیله چیست؟ گفت: «تلویزیون». گفتم چه گفتی؟! گفت: الآن می گویم «ابراهیم» آن را روشن کند تا تماشا کنیم. گیج شده بودم و دلم می خواست زود بفهمم تلویزیون چه شکلی است. ابراهیم که یکی از پسر عمه های رضا بود، برای خوشایند پسر دایی و نمایاندن وسیله ی ترقی و تمدنشان به من، به سراغ تلویزیون رفت.

هوا رو به تاریکی گذاشته بود و قرار بود بعد از ساعتی از آن جا به خانه ی یکی دیگر از بستگانمان برویم. «ابراهیم» به طرف تلویزیون رفت و دو درِب کمد آن  را باز کرد، یک صفحه‌ی شیشه‌ای خاکستری با ابعاد پنجاه، شصت سانتیمتری نظرم را جلب کرد. با فشار دادن دکمه ی تلویزیون آن را روشن کرد، بعد از چند ثانیه تصویر سیاه و سفیدی بر صفحه ی نمایش آشکار شد ولی من که با تعجب و هاج و واج به آن خیره شده بودم، هیچ از آن سر در نیاوردم. توفیق خوبی بود چرا که من برای اولین بار در عمرم، تلویزیون را درک می کردم. کشف دوم من در این سفر آشنایی با «پفک نمکی مینو» بود. یک بسته پفک نمکی پنج ریال بود که من آن را در مشهد ندیده بودم. دختر صاحب خانه پفک خریده بود و چند دانه هم به من داد. من هم با خوردن دو سه دانه پفک نمکی خوشمزه، با این محبوب بچه ها آشنا و به عنوان دستاوردهای سفر تهران به آن علاقه مند شدم. 

بعد از سفر که به مشهد برگشتیم، من جزو اندک کسانی بودم که تلویزیون را از نزدیک دیده بودم. سال های بعد که یواش یواش تلویزیون به مشهد آمد، بازارش گرم و گیرا شد. در میان اقوام پدری و مادری من فقط دو سه مورد تلویزیون داشتند، ولی پول دارها، درس خوانده ها و کارمندان و نظامیان و اقشار دیگر مشهدی کم و بیش تلویزیون داشتند و خوب تماشا می کردند.

در تلویزیون زمان شاه، خانمی با وضعیتی از پوشش نداشته، بر صفحه ی تلویزیون ظاهر می شد و برای شوهرش نازمی کرد که مرا به اصفهان ببر که گفته اند اصفهان نصف جهان است. مرد با غیرت کراواتی، که یک تلویزیون بزرگ برای همسرش خریده بود، آن را به خانه برده و با ادا و اطوار و لهجه ی اصفهانی می خواند که: «اگه اصفهون ما نصف جهونه/ شاوب لورنس خودش همه‌ی جهونه»! و این طور برای تلویزیون با مارک مشخص تبلیغ می کردند، که مردم از «دروازه ی تمدن اعلی حضرت» عقب نمانند!

«پرویز صیاد»، بازیگر و کارگردان سینما و تلویزیون سریال «صمدآقا» ساخته بود. اول فیلم شعار می داد که: «بزرگی گَر به کام شیر در است/ شو خطر کن زکام شیر بجوی»، با فیلم و داستانی که سر هم کرده بود، روستایی ایرانی را ساده و احمق و خنده دار جلوه می داد، شهر و شهروندان را هم که «به سوی تمدن بزرگ!» شتاب گرفته بودند، با مظاهر زندگی غربی به رخ مردم می کشید.

سریال «سرکار استوار»، «غریبه»، بعد ها هم «تلخ وشیرین» با اصغر ترقه! و فیلم ها و سریال های خارجی گونه گون، خوراک فرهنگی خانواده های ایرانی بود. «چاپارل»،«پزشک محله» وفیلم هایی که همه نباید می دیدند! مردم را کم و بیش سرگرم کرده بود. ماهم که از همه جا بی خبر بودیم، در دوران بچگی و فقر فرهنگی!، تعریف این سریال ها را از بچه‌های محل و مدرسه می شنیدیم.

از سوی دیگر، عصر که می شد، زن های خانه دار که معمولاً وقت اضافه داشتند، برای پرکردن وقت و گفت و گو های زنانه درِب خانه ها جمع می شدند و با هم از هر دری حرف می زدند! مشورت می کردند، از اوضاع و احوال داخل خانه های یکدیگر خبر می گرفتند. گاهی کارهایی مثل سبزی پاک کردن، بافتنی و حتی نشان دادن پارچه یا لباس هایی را که تازه خریده بودند، در همین کوچه نشینی ها انجام می دادند. تنها چیزی که مطرح نمی شد، شرایط زندگی و اوضاع مملکت بود. کسی کاری به کارهای اجتماعی نداشت و هر کس اصطلاحاً سرش در لاک خودش بود. این خانم ها ی بیکار که برای حرف زدن فرصت یافته بودند، یواش یواش از تلویزیون و داستان سریال هایش با آب و لعاب تعریف می کردند. از شیرین کاری ها و نکات مهم قصه ها حرف می زدند و می خندیدند و ذوق می زدند.

یک روز عصر، زن همسایه به مادرم گفته بود، «حاج خانم، شما که تلویزیون ندارید، اگر بچه ها دوست دارند، شب به خانه‌ی ما بیایند و تلویزیون تماشا کنند، امشب سرکار استوار دارد». وقتی مادرم  این خبر را داد، خیلی خوشحال شدیم ولی مواظب بودیم پدرم نفهمد. این جریان برای ما یک پیروزی و فرصت مهمی به حساب می آمد. ما می توانستیم به خانه‌ی همسایه برویم و تلویزیون تماشاکنیم ولی از پدرم هم حساب می بردیم.

شب رفتیم خانه‌ی «محمدآقا» که زنش ما را به دیدن تلویزیون دعوت کرده بود. اول خیلی خجالت می کشیدیم. هنوز شوهرش به خانه نیامده بود. مادر خانواده، پسر و دخترهایش همه جلو تلویزیون نشسته بودند. از نگاه بچه ها به ورود تا نشستن ما فهمیدم دلشان می خواهد داشتن تلویزیونشان را به رخ ما بکشند. من و مادرم  با حمید و امیر و با احساس کوچکی ردیف هم در بالای اتاق نشستیم. با اشتیاق به جعبه ی جادویی خیره شده بودیم و تصاویر سیاه و سفید تلویزیون را تماشا می کردیم. من گاهی هم به «زهرا خانم» که میزبان این نشست ترحم آمیز بود، نگاه می کردم که خوشحال به نظر می رسید. اوایل سریال بود که مرد خانه از راه رسید. وقتی او وارد خانه شد و چشمش به ما افتاد، جواب سلام ما را داد ولی من به اوج خجالت رسیدم. تماشای تلویزیون با این حالت به هیچ وجه دوست داشتنی نبود. فکر می کردم محمد آقا با خودش می گوید: «این ها این موقع شب این جا چه کار می کنند، مگر از خودشان خانه و زندگی ندارند»؟! (.................. ادامه دارد) 



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ ششم ـــــــــــــــــــــــــ

         یکی از خاطراتی که هرگز فراموش نمی کنم، سنگی است که با کمال تأسف به پای مادرم زدم. داستان مربوط به ساختن یک هلی کوپتر است! دربِ یک قوطی روغن نباتی را پیدا کردم. درب ِقوطی دارای کلید کوچولوی باز کننده بود. وقتی برای بازکردن دربِ قوطی کلیدش را حرکت می دادند و می پیچاندند، یک نوار باریک به پهنای نیم سانتیمتر از دور درب قوطی باز می شد و با حرکت کلید به دورش می پیچید. درِب قوطی که باز می شد، این کلید کوچک با باریکه‌ی حلبی زائد بود و آن را به صورت زباله به بیرون می انداختند.

من یک دربِ قوطی با این باریکه ی حلبی را پیدا کرده بودم. کلیدش را به عکس چرخاندم تا باریکه‌ی حلب باز شود. با این کار حدود30 سانتیمتر حلب باریک داشتم که می توانستم با آن کاردستی بسازم.

کوچه ی ما آسفالت و جدول کشی نداشت که بشود از لبه‌ی جدول استفاده کرد، همه جا خاکی بود. ناچار یک تکه سنگ روی زمین گذاشتم و با یک سنگ دیگر به جای چکش شروع کردم. حلبی را تا می کردم و با سنگ به محل تای حلبی می زدم سپس آن را یکی دو بار باز و بست می کردم تا قطع شود. آن وقت تکه های دلخواه با اندازه های مورد نظر برای ساخت کار دستی هلی کوپتر آماده می شد. اتفاقاً رنگ حلبی زرد بود و قسمت داخلی آن طلایی، و این بر زیبایی کار می افزود.

مردم مشهد به ویژه ما که نزدیک فرودگاه بودیم با هواپیما و سر و صدای آن آشنا بودیم. یک روز در فرودگاه عملیات نمایشی هوایی بود و ما رفتیم تا از نزدیک حرکات موزون هواپیماهای نظامی را در آسمان صاف مشهد ببینیم. اما هلی کوپتر خیلی کم بود. نه این که ندیده باشم ولی بیشتر از درس علوم و عکس های داخل کتاب ها آن را می شناختم.

کلمه ی هلی کوپتر هم همین بود. هنوز از فرهنگستان ادب فارسی خبری نبود که به جای کلمه‌ی بیگانه و نا مأنوس هلی کوپتر از کلمه ی فارسی «چرخبال» استفاده کند. هرچند که بعد از چندی، کلمه ی «بالگرد» جایگزین آن شد. همه فقط همین کلمه ی هلی کوپتر را می دانستند.

بادقت و ظرافت آن را ساختم و خوشحال بودم که توانسته ام با حلبی های بی مصرف، یک کار دستی بسازم. فردا عصر که دوباره وقت بازی بود، ناگهان یادم آمد که روز گذشته هلی کوپترم را روی ایوان کنار پله ها گذاشته ام. درست مثل «تصمیم کبری» که دخترک کتابش را فراموش کرده بود! رفتم آن را بردارم، دیدم هلی کوپترم نیست! از خود پرسیدم هلی کوپترم چه شده است؟ مثل اجل معلق به سراغ مادرم رفتم. او جلو درب حیاط با بچه‌ی بغل ایستاده بود. گفتم: «مامان هلی کوپترم کجاست»؟ گفت: «هلی کوپتر چیست و کجا بوده است»؟ گفتم: «دیروز آن را ساخته بودم، و روی ایوان کنار پله ها گذاشتم، یادم رفت آن را بردارم». مادرم که فهمید چه چیزی را می گویم گفت:« همان تکه حلبی ها را که به هم پیچیده شده بود می گویی»؟ گفتم: «بله مادر»! گفت:«من فکر کردم آشغال است و برای این که دست و پای کسی را زخمی نکند، آن را بیرون انداختم». 

چشم هایم گرد شد و دادی کشیدم که صدایم گرفت. به زمین و هوا می پریدم و فریاد می زدم. بلند بلند گریه می کردم. مادرم که دید گریه و ناراحتی می کنم، صدایش را بلند کرد و گفت: «این قدر قرشمال بازی در نیاور، بیا برو گم شو، مگر چه شده است! حلبی کثیف و تیز را بر داشتی به خانه آورده ای که چه بشود. این حلبی ها مال روغن نباتی است، هم چرب است، هم ممکن است دستت را ببرد. قحطی کاردستی که نیست؟ با کاغذ و مقوا یک چیزی درست کن، هلی کوپتر یا هر چیز دیگر».

این حرف ها به گوشم نمی رفت، از شدت ناراحتی و احساس توهین به فکر و فعالیتم و تلاشی که بی ثمر مانده بود! از جلو منزل فاصله گرفتم و چند قدم دور شدم. بعد با تمام عصبانیت از روی زمین یک سنگ بر داشتم و با شدت به طرف مادرم پرتاب کردم . او که جلو درِب خانه ایستاده بود، با تعجب به من نگاه می کرد! سنگ از دست بچه‌ی نا اهلی مثل من شلیک شد و همانند گلوله رفت و به قوزک پای مادرم خورد. بیچاره از شدت درد دادش به آسمان بلند شد. چیزی نمانده بود که امیرمان را که بغل کرده بود، از دستش به زمین بیفتد. شدت درد رنگ صورتش را تغییر داده بود و برای لحظاتی روی زمین نشست.

بعد از دقت در کاری که انجام دادم، به خود آمدم. دلم سوخت، سینه ام تنگ شد و رنگم پرید. مثل سگ پشیمان شدم. زیرلب می گفتم نامرد‍! این چه غلطی بود که کردی، چرا به پای مادرت سنگ زدی! صدای مادر هم بلند بود که می گفت: «خاک تو سر خر،‌... الهی بچه...، الهی بگم چه کار بشی... اوف اوف اوف اوف ...

ازترس کار زشتی که کرده بودم فرار کردم. تا ساعت ها در در اطراف منزل آفتابی نشدم. شب که هوا تاریک شده بود، یواش یواش مثل دزدی که می خواهد وارد خانه‌ی بی صاحبی بشود، به داخل خانه خزیدم. پدرم هنوز نیامده بود. یک ترس دیگر هم داشتم که مادر از دست شیطنت من به آقا شکایت کند، او هم مرا تنبیه کند. از این بدتر، خجالت می کشیدم که بفهمد من به پای مادرم سنگ زده ام.

مادرم گفت: «کجا بودی مامان؟ نگرانت شدم... فهمیدی چه کارکردی مامان! بیا ببین قوزک پایم چه طور ورم کرده است. رفتم جلوتر، شرمنده، نگران و با افسوسی به بزرگی همه‌ی دنیا، ازدور نگاه کردم. دیدم راست می گوید، قوزک پایش بدجوری ورم کرده بود... ولی نگاهش نگاه بخشش مادرانه بود. این روح گذشت بیشتر اذیتم کرد. ای کاش با مگس کش و دمپایی و نی قلیان و این جور چیزها کتکم می زد. به خدا اگر می خواست بزند فرار نمی کردم، این طور مقداری راحت می شدم و از عذاب وجدان خلاصی می یافتم. غصه می خوردم که «بهشت زیر پای مادران است» و من پایی را که با بوسیدنش بهشتی می شوم، با سنگ مضروب کرده ام.

سال 49ـ 1348من کلاس چهارم و برادرم حمید کلاس اول ابتدایی و هر دو شاگرد«دبستان دولتی مولوی» بودیم. این مدرسه خیابان ضد، سمت چپ، میلان ششم، چهارراه سوم بود. از طرف خیابان گاراژدارها هم چهار راه سوم بود یعنی مدرسه بین خیابان ضد و گاراژ دارها واقع شده بود. به این ترتیب مدرسه ی من از آن مدرسه ی نوبنیاد واقع در حاشیه ی بولوار فرودگاه به این محل جدید تغییر کرد. این مدرسه، قدیمی بود و از اولین سازه هایی بود که در این محله ساخته شده بود.

من و حمید هر دو باهم به مدرسه می رفتیم. پدرم هر روز صبح سه ریال پول توجیبی به من و دو ریال به حمید می داد. گاهی که پول خرده نداشت، یک سکه ی پنج ریالی به من می داد و من از فروشگاه داخل مدرسه با خرید یک یا دو ریال، سهم برادرم را هم به او می دادم.

معلم کلاس چهارم من آقای خواجه میرزایی بود. او مردی کامل، متعهد و مؤمن بود. در آن زمان که فضا، فضای طاغوتی و فرهنگ تحمیلی غربی بود، ریش نمی تراشید و کاملاً مشخص بود که فردی مذهبی است.

در این سال از نظر آموزشی کمی افت داشتم. درس حساب را خوب نمی فهمیدم. تغییر محل تحصیل بود یا چیز دیگر نمی دانم. شاید روز اول مهر که هر معلمی شاگردانش را به کلاس هدایت می کرد، من نمی خواستم معلمم پیر و محاسن سفید باشد.

کلاس چهارم دبستان، دیگر ده ساله شده بودم و بازی ها هم فرق کرده بود. گاهی با یک جعبه و چهار تا بلبرینگ اسقاطی گاری بلبرینگی می ساختیم، یکی در جعبه می نشست و دیگری او را هل می داد تا بلبرینگ ها بچرخد، این مرکب پیش رود و راکب را سواری دهد. بازی خوبی بود به ویژه که کم کم کوچه ها آسفالت می شد و حرکت گاری بلبرینگی روی آسفالت ممکن بود.

با لوخ و کاغذ گراف، «کاغذباد» درست می کردیم. ورق کتاب های کهنه را به صورت نوار های دو سانتیمتری برش می زدیم و دنباله ی کاغذ باد می ساختیم. کاغذ باد که کامل می شد، با نخ قرقره آن را هوا می کردیم. وقتی نخ قرقره پاره می شد و کاغذ بادمان را باد می برد، ناخود آگاه این جمله از دهانمان خارج می شد که: «آخ ... کنده شد!» و به دنبال این کلام به طرف محل سقوط می دویدیم که شاید در جایی که کاغذ باد به زمین می رسد، بتوانیم آن را برداریم. مصیبت وقتی بود که کاغذ باد روی درخت، یا روی سیم برق یا ساختمان های بلند می افتاد.

با مقوا و کاغذ رنگی و یک شمع کوچک فانوس کاغذی می ساختیم و از نخ کاغذباد آویزانش می کردیم تا شب، نور رنگی آن را در آسمان تماشا کنیم. با لوخ و کاغذ رنگی فرفره درست می کردیم و آن ها را می فروختیم. گاهی هم با توپ پلاستیکی گُلِر بازی می کردیم. «هفت سنگ»، «علی لمبک یا همان الا کلنگ»، «وسطنا» و«گرگم به هوا» بازی می کردیم. یک بازی دیگرمان «حراج» و اسم دیگرش «زو» بود. همین بازی بعد ها به ورزش «کبدی» تبدیل شد.

گاهی بچه ها دو به دو با هم «مدادبازی»، «توشله بازی»، «گردو بازی» یا «آرا آرا» بازی می کردند. یک روز جمعه با دوستی که همسایه و هم کلاسم بود، آرا آرا بازی کردم. بازی به این شکل بود که یک دایره با قطر20سانتیمتر روی زمین رسم می کردیم. هر یک از دو نفر یک سکه ی 1 یا 2ریالی داخل دایره می گذاشتیم و بعد با یک سنگ صاف و خوش دست که به اندازه ی کف دست یک بچه ی 10 ساله بود، بازی را شروع می کردیم. نفر اول سنگ خود را روی زمین می انداخت و می گفت: آرا اول. نفر دوم از یک فاصله ی توافقی سنگ خود را به طرف سنگ حریف پرتاب می کرد. اگر سنگش به سنگ اولی اصابت می کرد یا در فاصله ی یک وجبی آن به زمین می نشست، حق داشت از همان فاصله یک ضربه به دایره ی سکه ها بزند. در صورتی که با این ضربه سکه یا سکه ها را از دایره خارج می کرد، آن ها برای خود بر می داشت. اسم این کار بازی بود ولی همه می دانستند که نوعی قمار است.

آن روز که تا ظهر سرگرم بودم، بازی ما اوج گرفت و اتفاقاً بیشتر به نفع من پیش می رفت. قبل از آن هر وقت بازی کرده بودم، تا همه ی پول هایم را از دست نمی دادم، بازی را رها نمی کردم. این بار خوش درخشیدم و همه ی پول های دوستم را بردم. مجموع پول خودم با پول هایی که برده بودم 18 ریال شد. یک 5 ریالی، سه تا 2ریالی و هفت سکه ی 1ریالی، کل دارایی من بود. از این مبلغ 7ریال سرمایه و 11ریال سود ناشی از بازی بود. از صدای جرینگ جرینگ سکه ها در جیبم احساس پیروزی و غرور می کردم. ظهر به خانه رفتم و خوشحال بودم که فردا در مدرسه به بچه ها خواهم گفت که روز جمعه چه هنری به خرج داده و چه پول خوبی به جیب زده ام.

بعد از ناهار خسته بودم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم، حیران بودم. ای وای که چه خواب بدی دیدم. در عالم خواب دیدم که در یک گودال بزرگ گرفتار شدم  و می خواهم از دیواره ی بلند و صاف آن بالا روم تا راه خروج پیدا کنم. این گودال به اندازه ی طول و عرض یک خانه ی بزرگ بود و عمق آن شاید به10متر می رسید. من در ته گودال گیر افتاده بودم و دوستم که صبح پول هایش را برده بودم، در لب گودال ایستاده بود. هرچه می خواستم بالا بروم و خودم را به او برسانم نمی توانستم. (................... ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ پنجم ـــــــــــــــــــــــــ

         در آن روزگار، در این مدرسه مثل سایر مدارس، پیش آهنگی رونق داشت. آقای موسوی البته نه با چوب سر صف بلکه با مدارا و مهربانی، امور پیشاهنگی را پیش می برد. بعضی از بچه ها در این تشکل دانش آموزی عضو شده بودند. من جزئیات لباسشان را خوب وارسی می کردم و از ترکیب لباس و رنگ و نشانی که داشتند خوشم می آمد ولی هرگز به نظرم نرسید که مثل آنان عضو سازمان پیشاهنگی بشوم. فکر می کردم این بچه ها و خانواده هایشان با ما فرق دارند که توانسته اند چنین لباس های خاصی را تهیه کنند.

پیش‌آهنگی جنبشی بین‌المللی برای امداد و کمک ‌رسانی در مواقع اضطراری است. این جنبش در سال۱۹۰۷میلادی توسط «ربرت استفنسن بادن پاول» پایه گذاری شد و به سرعت در سراسر جهان توسعه یافت. سازمان پیش آهنگی در سال۱۳۰۴شمسی در ایران، توسط «احمد امین زاده» تأسیس گردید و تا حدود سال1310 ادامه یافت. سال1313ترویج پیش‌آهنگی مورد توجه نظام شاهنشاهی قرار گرفت و وزارت فرهنگ مأمور اجرای آن شد. در مهر ماه همان سال «مسترگیبسن»، متخصص آمریكایی، برای سرپرستی تربیت بدنی و پیش‌آهنگی به ایران دعوت شد.

در خردادماه سال۱۳۱۴اولین دوره ی مربی گری در اردوگاه منظریه ی تهران (اردوگاه شهید باهنر) برگزار شد. در این دوره 40 نفر از مربیان تهران و 44 نفر از مربیان شهرستان‌ها به مدت 15روز شرکت کردند. در طول تعطیلات تابستان همان سال، مقررات و آیین نامه‌های لازم برای اجرای پیش‌آهنگی تهیه و تدوین شد. با این تلاش ها، فعالیت پیش آهنگی روز به روز در تمام شهرستان های كشور توسعه یافت.

با وقوع جنگ جهانی٬ از سال۱۳۲۰تا سال۱۳۳۲فعالیت پیشاهنگی در ایران متوقف شد و طی11سال جز در یكی دو دسته ی كوچك، فعالیتی وجود نداشت. سال1332«دكتر حسین بنائی»كه تحصیلات عالی خود را در رشته ی تعلیم و تربیت، روانشناسی و تربیت  بدنی درآمریكا به پایان رسانیده بود،  مأمور بازسازی سازمان پیش‌آهنگی ایران شد. «دکترحسین بنائی» که خود مربی علاقه مندی بود، فعالیت‌های پیش‌آهنگی را آغاز کرد و در آذرماه سال1332با تشكیل اولین كلاس مربیان پیش‌آهنگی،  روند جدیدی را در ایران بنا نهاد.

پیش‌آهنگی ایران در سال1334از طرف دفتر بین‌المللی پیش‌آهنگی به رسمیت شناخته شد. سال 1335 اولین جمبوری ملی پیش‌آهنگان ایران تشكیل شد. دو سال بعد در سال1337دومین جمبوری ملی پیش‌آهنگان ایران‌ با شركت بیش از 4000نفر پیش‌آهنگ تشكیل شد و در این  جمبوری پیش‌آهنگان كشورهای پاكستان، تركیه، عراق، اردن، انگلیس، ژاپن، آلمان  و آمریكایی‌های مقیم ایران شركت داشتند.

در سال1339سومین جمبوری ملی پیش‌آهنگی ایران با شركت بیش از 10000نفر پیش‌آهنگ ایرانی و خارجی تشكیل شد. در همین سال، از طرف دفتر بین‌المللی پیش‌آهنگی، منظریه (اردوگاه شهید باهنر) به عنوان یك مركز بین‌المللی تربیت مربی و تشكیل كلاس‌ها شناخته و دکتر بنائی به عضویت كمیته ی دوازده نفری پیش‌آهنگی جهان انتخاب شد.

سال1341 انجمن طرفداران پیش‌آهنگی در ایران تشكیل شد و عده‌ای از شخصیت‌های بالای مملكتی، عضویت این انجمن را پذیرفتند. در سال1341اولین كنگره ی پیش‌آهنگی ایران با شركت نمایندگان شوراهای پیش‌آهنگی تمام استان‌های كشور در منظریه (اردوگاه‌ شهید باهنر)  تشكیل شد. در سال1342«علی هاشمی» دبیر انجمن طرفداران سازمان پیش‌آهنگی، مسئولیت این انجمن را بر عهده گرفت که این مسئولیت14سال به طول انجامید. در سال1342دومین كنگره ی پیش‌آهنگی ایران علاوه برجلسه ی سالیانه ی شورای عالی پیش‌آهنگی ایران، با حضور تمام استانداران، مدیران كل فرهنگ استان ها و نمایندگان شوراهای پیش‌آهنگی استان‌ تهران، تشكیل شد.  سازمان پیش‌آهنگی ایران در ردیف قوی ‌ترین سازمان ‌های پیش‌آهنگی جهان قرار گرفته بود و برنامه‌های متنوعی كه اجرا می‌شد، این سازمان را در دنیا مطرح کرده بود.

سال1363مجلس شورای اسلامی فعالیت های پیش آهنگی را منحل نمود ولی در سال1384سازمان پیش‌آهنگی نوین ایران، فعالیت خود را در زمینه ی مشاركت، رشد جوانان و نو جوانان، تبلور استعدادهای جسمی، فكری، اجتماعی و معنوی آنان آغاز نمود.

در مدرسه ی ما که تشکیلات پیشاهنگی فعال شده بود، می دیدم که بعضی از بچه ها لباس مخصوص پیشاهنگی را پوشیده و در کارهای مدرسه کمک می کنند. شعار پیشاهنگان در آن زمان «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک بود». این شعار و نوع فرهنگ حاکم بر چنین کلماتی، بیشتر ذهن انسان را به آیین زرتشتیان متوجه می کند. همین شعار در پیشاهنگی بعد از انقلاب اسلامی به شعار «کوشش کن، آماده باش و خدمت کن» تبدیل شد.

پیشاهنگی در مدرسه برای بچه های کلاس سوم تا ششم بود. دانش آموزان سال اول و دوم ابتدایی تشکیلاتی دیگر داشتند. آنان در همین سازمان پیشاهنگی، عضو تشکل «شیربچگان» می شدند. شیر پچه ها لباسشان فرق می کرد. طفلکی ها لباس ها را می پوشیدند و می دیدم که یک گوشه ی سالن ایستاده اند تا کسی تکلیفی برایشان معین کند. دلشان خوش بود که لباسشان با لباس بقیه فرق می کند.

من که کلاس دوم بودم، به بچه ها تغذیه می دادند. هر روز زنگ آخر که می شد، مبصر کلاس با اشاره ی معلم به دفتر مدرسه می رفت و سهمیه ی کلاس را می گرفت. همان دقایق پایانی زنگ آخر، تغذیه را که 3 عدد «بیسکویت سیتا» بود توزیع می کرد. این بیسکویت ها بزرگ و ضخیم، مستطیل، شکری، سوراخ سوراخ و خیلی خوشمزه بود.

معلم کلاس سوم ما، آقای گندم زاده بود. در سال تحصیلی 48 ـ 1347برای دیکته نوشتن با هم کلاسی ها رقابت داشتم. هم خوش خط و هم بی غلط می نوشتم. معمولاً معلم ها دفتر کلاسی را به من می دادند تا نام بچه ها را بنویسم. کتاب تعلیمات دینی کلاس سوم را خوب به یاد دارم. صفحات کتاب سبز رنگ بود. دو مطلب از آن کتاب در من خیلی مؤثر افتاد. یکی داستان غذا خوردن امام رضا ـ علیه السلام ـ که صبر می کردند همه ی اطرافیانشان سر سفره حاضر شوند، دیگری حدیث معروف و مثال نماز های یومیه و شستشوی پنجگانه در هر روز که موجب تمیز شدن انسان می شود.

بعد ها که بزرگ شدم و به دبیرستان می رفتم، کتابی خریدم به نام «ای کسانی که ایمان آورده اید...» این کتاب را «علی گلزاده غفوری» نوشته بود. متن کتاب آیاتی از قرآن را ترجمه و شرح کرده بود که با عبارت «یا ایهاالذین آمنوا...» شروع می شد. نمی دانم چه طور شد که فهمیدم نویسنده ی کتاب های دینی مدارس دولتی، این مرد روحانی و دو شخصیت ممتاز انقلاب اسلامی «شهید بهشتی» و «شهید باهنر» بوده اند. کتاب دینی دبستان را که به خاطر حرمت آیات قرآن متون درس ها نگه داشته بودم، نگاه کردم. دیدم در صفحه ی مشخصات کتاب، نویسندگان کتاب را به نام های «علی گلزاده ی غفوری»، «محمد حسین حسینی بهشتی» و «محمد جواد باهنر» معرفی کرده است.

قبل از ماه رمضان، یک شب پدرم با یک مرد روحانی که امام جماعت مسجد صنعتگران بود به منزل آمد. پس از این که برای او چای آورد، نشستند و با هم صحبت کردند. من هم کمی دورتر کنار درب ورودی اتاق نشسته بودم و به حرف هایی که می زدند، گوش می دادم. «حاج آقای احمدی» یک دفترچه ی کوچک را در دست داشت و چیزهایی برآن می نوشت. بعد از رفتن او دفتر چه را از پدرم گرفتم و نگاه کردم، دیدم یک مهر کوچک بیضی شکل زیر نوشته هایش زده است. پدرم توضیح داد و من فهمیدم این کار برای رسیدگی به حساب سال خمسی پدرم بوده است. البته او این کار را در سال های قبل با «حاج آقای غفوری» در جلسه ی شب های یک شنبه انجام می داد. ولی با حضور مستمرش در دو «مسجد حجت» و «صنعتگران» از مریدان «حاج آقای احمدی» شده بود و حسابش را هم با او که از مراجع تقلید اجازه داشت، پیش می برد.

«آقای احمدی» یک روحانی سید، جا افتاده و خوش لباس و با وجاهت اجتماعی بود که در دو مسجد معروف مشهد اقامه ی نماز جماعت می کرد. «مسجد صنعتگران» در فلکه ی برق، و مسجد«حجت» در خیابان تهران مرکز فعالیت و خدمات او بود. پدرم که با او در ارتباط بود، گاهی با خودرو فولکسی که به تازگی خریده بود، او را از منزلش به مسجد می آورد. من در مراسم شب های قدر شرکت کرده بودم و سخنرانی و اجرای مراسم احیای شب قدر را در هر دو مسجد به یاد دارم. در ماه های اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، یک گروه مسلح، این مرد روحانی را در جلو منزلش ترور کردند و با شیلیک یک خشاب کامل او را از پا در آوردند. این اتفاق برای یکی دو نفر دیگر هم در مشهد رخ داد ولی هیچ کدام از آنان به عنوان شهید انقلاب اسلامی پذیرفته نشدند. ماجرا از چه قرار بود، من نمی دانم ولی هرچه بود، پر واضح بود که این چهره ها در مبارزات و خط فکری انقلاب اسلامی نبودند.  

در ماه رمضان این سال پدرم تصمیم گرفت یک مجلس افطاری بر پا کند. نظر داشت که یکی از شب های قدر را به این کار اختصاص دهد اما مرد آشپزی که می خواست برایمان غذا بپزد، برنامه اش پر بود. سرانجام روز سه شنبه 26 آذر1347 برابر با 26 رمضان المبارک 1388،یعنی شب 27 ماه رمضان به نتیجه رسید. پدرم برای افطاری شب 27رمضان کارت دعوت چاپ کرد و 4 روز قبل آن ها را به خانه آورد. تنها فرد با سواد خانواده من بودم و می بایست پشت پاکت ها را بنویسم. خوشبختانه خوش خط بودم و از این که می توانم در کنار پدر و مادرم نقش خوبی ایفا کنم خوشحال بودم. شب که شد، بعد از این که پدرم از مسجد آمد، با مادرم نشستند و من هم خودنویس سناتوری را که از بقالی سر کوچه خریده بودم، پر جوهر کردم و برای نوشتن آماده شدم. پدر یا مادر پیشنهاد می کرد، آن یکی تصویب می کرد و من پشت پاکت را می نوشتم: «حضور محترم جناب آقای فلانی...» و ذوق می زدم که کار مهمی انجام می دهم که بقیه نمی توانند، احساس می کردم از چیزی که هستم بزرگ تر شده ام.

شب قبل از مجلس افطاری، «حسن آشپز» به خانه آمد، گوشت ها را برای خورشت قیمه آماده و برنج را که زن ها پاک کرده بودند، نم کرد و ماغوت را پخت و در دیس های چینی گل قرمز ریخت تا خنک شود. روز بعد تعدادی آجر برای ساختن اجاق، مقداری کُنده برای سوختن، دیگ و پاتیل و ظروف چینی کرایه را آوردند. ابتدا حسن آشپز اجاق ها را درست کرد، دیگ ها را روی اجاق گذاشت و تمام سطح بیرونی آن ها را گل آلود کرد. از ساعت 10 صبح مشغول شد تا برای افطار سوپ و پلو قیمه بپزد. آتش که روشن شد، دودش به آسمان می رفت و با زبان بی زبانی به همسایه ها اعلام می کرد که امشب بساطی برپاست. مادر و خاله و چند تا خانم دیگر هم بساط چای، سبزی خوردن، خرما و نان را آماده می کردند. عصر آن روز بعضی از بستگان زود تر آمدند و سفره های پارچه ای سفید را در اتاق ها پهن کردند و سور و سات افطاری را چیدند.

قبل از اذان مغرب سر و کله ی میهمانان پیدا شد. روزه دار و بی روزه برای اذان مغرب ماه رمضان، آن قدر انتظار کشیده بودند که یادشان رفته بود این اذان، اول برای نماز است! بی اعتنا به وقت نماز همه بر سر سفره های چیده شده چهارزانو زدند و مراقب بودند که طوری بنشینند تا کاملاً راحت باشند و در اثر تنگی جا صدمه ای به آنان نرسد. بعضی که حرفه ای تر بودند، جایی نشستند که به دیس ماغوت، ظرف بزرگ میوه یا چیزهای دیگری که دوست داشتند مسلط باشند. همه ی اتاق ها پر شد و با الله اکبر اذان، خوردن پیش غذا ها آغاز گردید. سوپ و پنیر سبزی، ماغوت و نان شیرمال، همه به ترتیب و با حساب از سفره کم می شد.

حسن آشپز قیمه را کشید و به دنبال آن دیس های پلو با برنج ایرانی و روغن مخلوط دنبه و نباتی، به سفره ها سرازیر شد. خوردن غذا که به نیمه رسید، تازه «حاج آقای فضل» پیش نماز مسجد آل محمد و تعدادی از نمازگزاران که نماز جماعت اول وقت را بر افطاری ترجیح داده بودند، از راه رسیدند. سفره های دست خورده، جای نبوده و میهمانانی که از اول جا خوش کرده بودند پدرم را به زحمت انداخت. او دستپاچه شده بود و من که پسر بزرگش بودم مثل یک مرد بزرگ جوش می زدم. هر طور بود در لابلای میهمانان نشستند و پذیرایی کنندگان به آنان رسیدگی کردندکه «حاج آقای احمدی» از را ه رسید و او چون مسجدش دور تر بود، دیر تر رسید.

دو ساعت بعد از اذان مغرب، اتاق ها و محوطه ی حیاط منزل مانند صحنه ی پس از «روز واقعه» بود! همه چیز به هم ریخته، آتش های خاکستر شده و اجاق سرد، کاسه و بشقاب و قاشق هایی که در همه جا پراکنده شد بود، ظرف های خالی و دیگی که در اثر کندن ته دیگی، ته آن خط خطی بود، با پاتیل خورشت قیمه که گویی گربه ته آن را لیسیده بود، به من و پدر و مادر و خاله ام که گرسنه بودیم، دهن کجی می کردند. با مرور هجوم میهمانان خوانده و ناخوانده، سفره ی نان های تکه تکه را پهن کرده بودیم و چنان با حسرت نان خالی می خوردیم که گویا ارث پدرمان را به یغما برده بودند. (................ ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ چهارم ـــــــــــــــــــــــــ 

 

آن زمان در همه ی خانه های مسکونی آب لوله کشی شهری نبود. در بسیاری از خانه های شهر چاه آب بود و با چرخ چاه و سطل لاستیکی از چاه آب می کشیدند. یکی از امتیازات خانه های مسکونی داشتن چاه آب بود. آب را در حوض وسط حیاط می ریختند و زمستان و تابستان برای شست و شو و مصارف مختلف از آب همین حوض استفاده می کردند. البته هر دو ـ سه ماه یک بار آب حوض را تخلیه و آن را تمیز می کردند و دو باره پر آب می کردند تا استفاده کنند. زمستان ها با چوب و حصیر و کاهگل روی حوض را می پوشاندند تا آب یخ نزند. آب آشامیدنی مورد نیاز هم از چاه بود، آب را در یک خُم سفالی می ریختند و کم کم مصرف می کردند. امکانات زندگی بسیار محدود بود. همه برق نداشتند، مخصوصاً خانه هایی را تازه می ساختند، مردم با «چراغ گرد سوز» و فانوس روشنایی مورد نیاز خود را تأمین می کردند. بعضی از خانوده ها «چراغ توری» داشتند.

در بعضی خانه ها هنوز تنور بود تا هرکس می خواهد خود نان بپزد، یخچال نبود، اگر کسی گوشتی داشت آن را در سبد سیمی فلزی می گذاشت و از دهانه ی چاه آب آویزان می کرد تا خنک بماند. در بیشتر خانه ها مرغ و خروس پرورش می دادند و بسیاری از خانواده ها گوسفند پرواری می بستند تا برای زمستان پیش روی خود گوشت قورمه داشته باشند. هر سبزی و میوه ای فقط در فصل خود موجود بود و این طور نبود که محصولات مختلف چهار فصل در همه ی زمان ها در بازار یافت شود.

اول تابستان آبغوره می گرفتند، آخر تابستان رب گوجه فرنگی می پختند، سبزی خشک می کردند و با خشک کردن برگه ی گوجه فرنگی، خشک کردن بادنجان و از این دست کارها، سفره ی زمستان خود را رونق می بخشیدند.

تلویزیون نبود، رادیو خیلی کم بود و فقط در خانواده هایی پیدا می شد که زیاد مقید نبودند، روزنامه کم بود و گاهی اخبار خاص و حوادث را تبلیغ می کردند و روزنامه های تک برگی خود را می فروختند. برای پخت و پز، چراغ نفتی روشن می کردند، هیچ کس در خانه اش حمام نداشت، همه از حمام های عمومی استفاده می کردند و از همه مهمتر هر خانواده در یک اتاق با یک صندوق خانه ی کوچک روزگار می گذراند و اگر خیلی دارا بودند، خانه ی شخصی داشتند اما باز اتاق های اضافه را به مستأجر اجاره می دادند و خود در دو اتاق، یکی نشیمن و دیگری میهان خانه زندگی می کردند.

بعضی از خانه ها چاه نداشت. سر بعضی از چهارراه ها «فشاری آب» بود. «فشاری» یک لوله ی بزرگ چدنی به رنگ قرمز با یک دکمه ی بزرگ فنری بود که آن را روی یک سکوی سیمانی نصب کرده بودند. وقتی با کف دست دکمه را فشار می دادند، از لوله ی این دستگاه آب خارج می شد. مردم بی آب، سطلی را زیر لوله ی آب می گذاشتند، دکمه ی آن را فشار می دادند تا سطل از آب پر شود. تمام آب مصرفی خود را از این راه تهیه می کردند. زنان خانه دار و دخترانشان ظرف و لباس کثیف را در کنار فشاری می شستند. همیشه در اطراف فشاری عده ای زن و دختر مشغول کار شستشو بودند و بیش از کاری که می کردند سر و صدا داشتند.

آبی که از محل فشاری جاری می شد، هم چنین پسماند آب شستشوی ظروف و لباس، روی زمین یک جوی مارپیچ پدید آورده بود. گذر زمان باعث شده بود که این آب کثیف، محل زندگی انواع حشرات شود. جوی آب از لجن سیاه شده بود و آب آلوده از وسط آن به سمت خیابان نخریسی جاری بود. «چغوک ها» و «سو سه لنگ ها» هم از فرصت استفاده کرده به شکار حشرات مشغول بودند.

یکی از بازی های جالب، کثیف و خطرناک من این بود که با دو چوب کوچک مثل مداد، یک زنبور گاوی را می گرفتم. با تبحر و تخصص کم نظیری نیش آن را بیرون می کشیدم و حیوانک را خلع سلاح می کردم. سپس یک تکه نخ قرقره به پای زنبور می بستم و آن را پرپری می دادم. حشره ی نیش کشیده به خیال این که آزاد شده، پرواز می کرد تا نیمه جانش را نجات دهد ولی پس از یک متر پریدن، با نخی که گرفتار آن شده بود متوقف می شد. زور می زد که خود را خلاص کند. صدای وز وز بال زدنش در هوا می پیچید و مانند هلی کوپتری که در جا پرواز می کند، بال بال می زد. این بازی چندش آور، هم خنده دار بود و هم چون با بی باکی همراه بود، در من احساس شجاعت ایجاد می کرد.

وجود گاراژها و تعمیر گاه های مختلف باعث تردد و توقف کامیون ها می شد. وسایل بازی ما از این شرایط نیز تبعیت می کرد. گاهی با کاسه نمد فلزی با قطر 15سانتیمتر و یا با طوقه ی دوچرخه ارّده بازی می کردیم، گاهی با ماشین پلاستیکی کوچکی که با یک تکه نخ روی زمین کشیده می شد، ماشین بازی می کردیم.

دو ماه از کلاس اول مدرسه ی دولتی را پشت سر گذاشتم. مدرسه نوبت بعداز ظهر بود و تا ظهر در خانه بودم. حمید چهار ساله و امیر شیر خواره بود. ما دو اتاق داشتیم که یکی بزرگتر و دیگری کوچک تر بود. بین دو اتاق فقط یک درگاه بود که به دیوارش پرده زده بودیم. بخشی از وسایل اضافی و کار پخت و پز در اتاق کوچک قرار داشت. یک روز ظهر قبل از این که راهی مدرسه بشوم دو باره دست هایم سوخت.

مادرم یک ظرف کوچک روی چراغ خوراک پزی گذاشته بود تا پیاز داغ درست کند. من هم آماده شده بودم که کم کم راهی مدرسه بشوم. او وقتی از کار منزل خاطر جمع و امیر خواب بود، می توانست نمازش را در مسجد به جماعت بخواند. هنگام اذان، مادرم برای نماز به مسجد رفته و از پیاز داغ روی چراغ غافل شده بود.

مادرم در مسجد و امیر در گهواره بود که احساس کردم بوی تندی به مشام می رسد. پرده ی اتاق کوچک را کنار زدم دیدم داخل ظرف پیاز داغ آتش گرفته است. دستپاچه شدم و نمی دانستم باید چه کار کنم. به نظرم رسید اگر ظرف آتش را از روی چراغ بردارم و به بیرون اتاق ببرم مشکل حل می شود. بی درنگ دستمالی برداشتم و به طرف چراغ رفتم. با دستمال دو طرف ظرف را گرفتم و از روی چراغ برداشتم. دستمال آتش گرفت و شعله به دستم رسید. کاسه را پرتاب کردم ولی روغن داخل آن که آتش گرفته بود به روی انگشتان دستم ریخت. روی انگشتان دست راستم بیشتر و دست چپم کمتر سوخت. سوختگی با شعله ی آتش دستمال و روغن داغ داخل ظرف پیاز داغ عمیق بود. بلافاصله پای برهنه به طرف مسجد دویدم. جلو درب قسمت زنانه می سوختم و داد می زدم. مادرم در بین نماز، صدایم را شنیده بود، نماز را رها کرده و سراسیمه بیرون آمد. مرا دید که دادمی زنم و با دستان سوخته به طرف منزل اشاره می کنم. هر دو دویدیم، او فکر کرده بود که خانه آتش گرفته و بیش از هر چیز برای امیر که در گهواره خوابیده بوده نگران شده بود. وقتی به خانه رسیدیم هنوز امیر خواب بود ولی بوی دود و روغن و پشم سوخته تمام فضای راهرو و اتاق ها را پر کرده بود. کاسه ی داغ را که پرتاب کرده بودم، روی فرش افتاده بود و کناره ی فرش کهنه را سوزانده بود.

مادرم بعد از اطمینان از سلامت امیر، کاسه ی داغ را از روی فرش برداشت، چراغ را خاموش کرد و درب و پنجره را باز کرد تا هوا تمیز شود. تازه به فکر من افتاد که هر دو دستم سوخته بود. باز مثل دفعه ی قبل، با سیب زمینی رنده شده دو دست سوخته ی مرا پانسمان کرد. سوختگی دست هایم طوری بود که مادرم هر روز پانسمان آن را عوض می کرد. پدرم از داروخانه یک پماد سوختگی خریده بود تا کار معالجه ی دست ها یم زود تر به نتیجه برسد. پانسمان دست ها و بهانه گیری های کودکانه باعث شد که ده روز به مدرسه نروم.

زمستان 1345که من کلاس اول بودم، پدرم برای بار دوم تصمیم گرفت به سفر حج برود. در این سفر عمو، خاله و شوهر خاله ی من و چند نفر دیگر از دوستانشان با هم قصد حج کرده بودند. امام جماعت مسجد محلمان نیز همسفرشان بود و از این جهت راهنمای خوبی داشتند. اوایل اسفند ماه همان سال به تهران رفتند. در آن سال ها فقط از تهران با هواپیما به جده می رفتند. حجاج بیت الله الحرام، چند نفر دوست و آشنا با هم یک گروه هم خرج را تشکیل می دادند و با قطار یا اتوبوس به تهران می رفتند. از آن جا با هواپیما به جده سفر می کردند و اسکان و خورد وخوراکشان با خودشان بود. کاروان ها فقط امور دینی، مناسک حج و ایام تشریق را مدیریت می کردند.

روز دوشنبه 29 اسفند 1345فرا رسید. فردای آن روز عید نوروز بود و پدر من در سفر حج. آن سال به تقویم عربستان، عید قربان با عید نوروز ایرانیان مصادف شده بود. غروب شب عید «دایی عباس» به خانه ی ما آمد. او به مادرم گفت: « چون آقا به مکه رفته و امشب که شب عید است شما تنها هستید، من آمده ام تا شام شب عید را با شما باشم». او یک موتور دنده ای «چوپا» داشت.  موتور سیکلت دایی عباس که در راهرو منزل ما روی جک بود، احساس می کردم چه قدر ما خوشبخت هستیم که دایی من چنین موتور بزرگی دارد. کاش بچه های کلاسمان می بودند و می دیدند که این موتور سیکلت سیاه رنگ و بزرگ چه قدر زیباست!

مادرم پلو مرغ پخت و من منتظر بودم تا وقتی قابلمه ی غذا را به سر سفره می آورند، زود تکه های گوشت مرغ را از لای پلو خارج کند. آن شب که شب عید نوروز بود، من، حمید و مادرم با دایی عباس که به مهربانی معروف بود، پلو مرغ خوردیم. امیر نُه ماهه بود و فقط در بغل مادر، از سر انگشت او برنج و ذرات گوشت له شده را می مکید. بعد که معنی حج را با تمام وجودم درک کردم، فهمیدم در چنین شبی که ما با دایی مهربانمان پلو مرغ می خوردیم، پدرم در احرام حج، شب عید قربان را در مشعرالحرام گذرانده است. 

در سال بعد یعنی سال تحصیلی 47 ـ 1346که کلاس دوم بودم، مدرسه به ساختمان جدیدی در حاشیه ی بلوار فرودگاه به نام «دبستان نوبنیاد» منتقل شد. این ساختمان بعد از تعریض خیابان، تجدید بنا شد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی«مدرسه ی راهنمایی توحید»نام گرفت. در کلاس دوم هم وضع تحصیلی خوبی داشتم. مبصر کلاسمان «محمد داوطلب» بود که شاگرد اول کلاس بود. من با او رقابت داشتم ولی هرگز معدلم به معدل او نرسید. معلم کلاس ما آقای شجاعی بود. آقای شجاعی روش خوبی داشت. مشق های ما را با خودکار قرمز خط نمی زد، بلکه پایین صفحه ی دفترمان ستاره می کشید. هر کس خوش خط تر و زیبا تر می نوشت، ستاره ی بیشتری می گرفت. جمع ستاره ها که به 20 می رسید جایزه داشت.

مدیر این مدرسه «آقای چیتگر» بود. یک مربی تربیتی هم به نام «آقای موسوی» کارهای فرهنگی و تربیتی را بر عهده داشت. یک روز صبح آقای موسوی سر صف و مراسم آغازین، بچه ها را نصیحت می کرد. او که یک ترکه ی کلفت در دست داشت، بچه ها را تهدید می کرد که اگر وظایف تربیتی و درسی خود را انجام ندهند، با این چوب تنبیه خواهند شد. بعد برای توجیه روش خود گفت: «بله ... تا نباشد چوب تر/ فرمان نبرد گاو و خر». (................ ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ سوم ـــــــــــــــــــــــــ

مدرسه ی باقریه صبح و بعد از ظهر دایر بود. صبح تا ظهر سه زنگ درسی و عصرها دو زنگ اجرا می شد. در این مدرسه نماز جماعت برقرار بود. فاصله ی ظهر و عصر دوساعت بود که بچه ها بعد از نماز به منزل می رفتند و دو باره برای نوبت عصر بر می گشتند. من از خیابان گاراژدارها تا خیابان تهران، روزی دو بار پیاده به مدرسه می رفتم.

یک روز ظهر مرا در کلاس زندانی کردند. مدیر مدرسه پدرم را خواسته بود و به او گفته بود که این  پسر شما درس نمی خواند و تکالیفش را انجام نمی دهد. با هم توافق کرده بودند که مرا به شدت تنبیه کنند و آن این بود که در مدرسه بمانم و از رفتنم به منزل جلوگیری کنند. وقتی معلم حکم توقیف مرا در کلاس صادر کرد گفت: «امروز این جا می مانی تا آدم شوی! اگر درس نخوانی و تکالیفت را انجام ندهی، تو را به سیاهچال می اندازم». هنوز بعد از سالیان دراز نمی دانم سیاهچال یعنی چه؟ ولی بچه ها گفته بودند:« سیاهچال یک زیرزمینی یا انباری تاریک و نمناک است که داخل آن عقرب و هزار پا دارد».

روز اجرای حکم در کلاس ماندم و چنان اخم کرده بودم که سرم را بالا نمی آوردم. هیچ کس جز پیرمرد سرایدار در مدرسه نبود. اما چون پدرم از این ماجرا مطلع بود، آن روز با دوچرخه ای که داشت، از منزل برای ناهارم مقداری نان و گوشت کوبیده آورد تا گرسنه نمانم. نان و گوشت کوبیده را خوردم ولی به شدت ناراحت بودم. خیلی بغض کرده بودم که چرا مرا به عنوان یک عضو ناکارآمد، در کلاس زندانی کرده اند. با خود می گفتم چرا باید مانع رفتنم به خانه شوند؟! مگر من با بقیه ی بچه ها چه فرقی دارم؟ احساسم این بود که دیگر این مدرسه به درد من نمی خورد و باید برای همیشه به خانه برگردم.

مدیر مدرسه و آموزگار کلاسم که «آقای تهرانی» بود، گفته بودند این دانش آموز نمی تواند در این مدرسه درس بخواند. اصلاً درس را نمی فهمد و گویا این کتاب ها برایش سنگین است. راست می گفتند چرا که کتاب فارسی سال دوم باقریه با خط تستعلیق نوشته شده بود و من نمی توانستم کلمات را بخوانم. به دلیل عدم توانایی ادامه ی تحصیل، یعنی نداشتن ظرفیت درک و یادگیری، مرا از مدرسه ی باقریه برداشتند.

روز بعد از ترک تحصیل، پدرم مرا برای نام نویسی در مدارس دولتی به دبستان نزدیک منزلمان برد. این مدرسه در میلان هفتم خیابان ولیعهد بود. اسم مدرسه «آریامهر» و مدیرش از همسایه های ما بود و پدرم او را می شناخت. آقای مدیر، مردی قد بلند، رشید و شیک پوش بود که کلاه «شاپو» به سر می گذاشت. قول داده بود که هر چند نزدیک دو ماه از سال تحصیلی گذشته است، ولی به خاطر همسایگی و سیادت پدرم، مرا بپذیرد. وقتی مدیر مدرسه شناسنامه ام را دید گفت: «این آقا زاده! هنوز برای کلاس اول ابتدایی شرایط ندارد، باید اول مهر سال آینده مراجعه کنید».

نپذیرفتن من برای کلاس اول دبستان دولتی به دلیل نداشتن شرط سنی بود. تولد من در شناسنامه ام نیمه ی دوم سال، یعنی20بهمن 1338ثبت شده بود و نمی توانستم در کلاس اول نام نویسی کنم. طرح معافیت پدرم از سربازی با شناسنامه ی خواهری که مرده بود و تأخیر شش ماهه در گرفتن شناسنامه برای من، این جا خودش را نشان داد. یک سال دیر تر وارد دبستان شدم. اما از سوی دیگر معلوم شد که یک سال کلاس اول باقریه و آغاز سال دوم را که من مدرسه می رفتم، اصلاً در شرایط مناسب و سن تحصیل نبوده ام. بنا براین برای اخراج از مدرسه و ترک تحصیل اجباری، خیلی مقصر نبودم.

تجربه ی مدرسه ی باقریه، زمینه ی تحصیلی خوبی برای من شد. هر چند در سن پیش دبستانی بودم ولی در حقیقت یک سال سابقه ی مدرسه داشتم، سال بعد یعنی 46 ـ 1345که در اول مهرماه برای کلاس اول دبستان دولتی ثبت نام کردم، از بقیه ی دانش آموزان جلوتر بودم. معلم که درس می داد من یک درس همیشه از معلمم جلوتر بودم! در حقیقت باقریه برای من حکم پیش دبستانی را داشت.

کلاس اول را در «دبستان آریامهر» گذراندم. فقط مدیر مدرسه مرد بود و آموزگارها همه زن بودند. معلم من «خانم پیرنیا» و بی حجاب بود، تمام خانم معلم ها بی حجاب بودند، با کت و دامن و جوراب های نازک بدن نما، سر برهنه و با آرایش کامل به مدرسه می رفتند. ما در کلاس اول چنین معلمی داشتیم. این مدرسه در خیابان ولیعهد و دارای چند سال سابقه بود. من در خانواده و زندگی اطرافم زن بی حجاب ندیده بودم. گاهی خانم معلمم پشت به بچه ها برای نوشتن بالای تخته سیاه قدبلندی می کرد، مقداری دامنش بالا می رفت و خم زانویش دیده می شد. من احساس می کردم این وضعیت حالت خوبی نیست و نباید این جور باشد.

در آن زمان زنان و دختران خانواده های غیر مذهبی حجاب نداشتند. بخشی از دختران دبیرستانی، شاید تمام دانشجویان دختر، کارکنان دولت و معلمان آموزش و پروش و مانند این ها بی حجاب بودند. اما عبارت «بی حجاب» یا «بد حجاب» به کار برده نمی شد، من می شنیدم که می گفتند فلانی «سر لخت» است.

معلمان زن، بیشتر سپاهیان دانش بودند که بعد از اتمام دوره ی سپاهی گری، به استخدام آموزش و پرورش در آمده بودند. یکی از کارهای محمد رضا شاه، اصلاحاتی بود که به نام «انقلاب» به خورد مردم مستضعف می داد. «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» نام یک سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتماعی زمان پهلوی دوم است. این برنامه ی دیکته شده ی بیگانگان، شامل اصول نوزده گانه ای است که در دوره ی سلطنت محمدرضا شاه پهلوی در سرتاسر ایران مطرح شد. در دوره ی این تغییرات، نخست وزیران وقت به ترتیب «علی امینی»، «اسداله علم»، «حسنعلی منصور» و «امیرعباس هویدا» بودند.

انقلاب آمریکایی شاه، در مرحله ی نخست، شامل شش اصل بود. محمدرضا پهلوی در کنگره ی ملی کشاورزان در تهران، در تاریخ ۲۱ دی ماه ۱۳۴۱ خبر این اصلاحات و همه پرسی را اعلام کرد. در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱ در یک همه پرسی فرمایشی برای اصلاحات مذکور، رأی مثبت گرفته شد. شش اصل اول این طرح عبارت بود از:

§         اصل اول - اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی

§         اصل دوم - ملی کردن جنگل‌ها و مراتع

§         اصل سوم - فروش سهام کارخانه جات دولتی به عنوان پشتوانه ی اصلاحات ارضی

§         اصل چهارم - سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها

§         اصل پنجم - اصلاح قانون انتخابات به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان

§         اصل ششم - ایجاد سپاه دانش

در مراحل بعد نیازها و مقتضیات جدیدی را تدوین کردند و با افزودن سیزده اصل دیگر، برنامه ی اصلاحات خود را تکمیل کردند. ادامه ی اصول چنین است:

§         اصل هفتم - ایجاد سپاه بهداشت

§         اصل هشتم - ایجاد سپاه ترویج و آبادانی

§         اصل نهم - ایجاد خانه‌های انصاف و شوراهای داوری

§         اصل دهم - ملی کردن آب ‌های کشور

§         اصل یازدهم - نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی

§         اصل دوازدهم - انقلاب اداری و انقلاب آموزشی

§         اصل سیزدهم - فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی

§         اصل چهاردهم - مبارزه با تورم و گران فروشی و دفاع از منافع مصرف کنندگان

§         اصل پانزدهم - تحصیلات رایگان و اجباری

§         اصل شانزدهم - تغذیه ی رایگان برای کودکان خردسال در مدرسه ‌ها و تغذیه ی رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران

§         اصل هفدهم - پوشش بیمه‌های اجتماعی برای همه ی ایرانیان

§         اصل هیجدهم - مبارزه با معاملات سوداگرانه ی زمین‌ها و اموال غیر منقول

§         اصل نوزدهم - مبارزه با فساد، رشوه‌ گرفتن و رشوه‌ دادن

البته این اصول و ادعاهای دهن پرکن ظاهری داشت و باطنی، ظاهر فریبنده و دلربا و باطنی که می رفت تا اسلام را برای همیشه از ایران ریشه کن کند. همان طور که گذشت، اصل ششم، «اصل سپاه دانش» بود که برای سواد آموزی و اشاعه ی فرهنگ شاهنشاهی و برنامه های غربی در روستاها، در بهمن۱۳۴۱ توسط محمدرضا شاه پهلوی پیشنهاد شد.  این برنامه در سال ۱۳۴۲ در زمان نخست وزیری اسداله علم کار خود را آغاز کرد. درآن زمان جمعیت ایران ۲۲ میلیون نفر بود که 75% آن در روستاها زندگی می‌کردند و همه یا بیشتر آنان بی سواد بودند. به علاوه امکانات آموزشی مانند سایر نیازمندی های مردم فقط در شهرهای بزرگ متمرکز بود و روستاهای ایران بسیار محروم بودند. کار مدارس به گونه ای بود که 24% از معلمین در روستاها و76% در شهرها تدریس می‌کردند. به عبارتی تنها یک چهارم از معلمان متعلق به 75٪ جمعیت روستانشین بود و معلمان شهری نیز علاقه‌ای به رفتن به روستاها نداشتند. درچنین شرایطی تشکیل سپاه دانش می‌توانست برای سواد آموزی راهگشا باید. اما سواد آموزی و اعزام معلم به روستاها در قالب یک طرح کاملاً ضد دینی تأثیرات ضد ارزشی زیادی از خود باقی گذاشت. به ویژه که این برنامه در کنار سایر طرح های حکومت پهلوی مانند اصلاحات ارضی و امور فرهنگی و تحقیر و توهین روستائیان، آسیب هایی بزرگی برای جامعه ی اسلامی به وجود آورد.  

طبق این اصل مقرر شد دختران و پسران دیپلمه‌ای که می‌خواهند خدمت سربازی خود را انجام دهند، با گذراندن یک دوره ی آموزشی و یادگیری روش تدریس به خردسالان و بزرگسالان، به روستاها اعزام گردند. در پایان یک دوره ی دوساله ی تدریس در روستا، ضمن اتمام خدمت سربازی، مقدمات استخدام رسمی در آموزش و پرورش برایشان مهیا می شد. طبق آمارهای رسمی تا سال ۱۳۵۷، 28دوره از پسران و 18 دوره از دختران، در این سپاه مشغول شدند و شماره ی آن ها به بیش از یک صد هزار نفر رسید. بسیاری از این دختران و پسران پس از پایان دوره سپاهی گری به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمدند و کار آموزگاری را ادامه دادند. برخی دیگر در «خانه های انصاف» به خدمت دولت در آمدند.

کوچه های محل زندگی ما خاکی بود. خانه ها پراکنده و زمینِ بایر زیاد بود. بنّایی و خانه سازی هم کم نبود. هنوز «گاری دستی»، «گاری خری» و «گاری اسبی» در حمل بار و مصالح ساختمانی زیاد به چشم می خورد. حتی فروشندگان دوره گرد از این وسیله ها استفاده می کردند. برای حمل مسافر از یک نقطه به نقطه ی دیگر شهر، تاکسی های سیاه رنگ با گلگیرهای سفید وجود داشت، خودرو سواری محبوب ایرانیان! که به بازار آمد، تاکسی پیکان با رنگ زرد به شبکه ی ناوگان شهری اضافه شد ولی هم چنان از دُرشکه هم استفاده می شد.

با توجه به تردد اسب و الاغ در خیابان ها، جاروی دسته بلند رفتگران، ابزار خاص نظافت خیابان ها بود. در انتهای دسته ی جاروی هر رفتگر، یک کاردک نصب شده بود تا هنگام جارو زدن خیابان، سرگین حیوانات را که به آسفالت چسبیده بود، جمع آوری و سطح خیابان را تمیز کند. من دیده بودم که در همین خیابان تهران، رفتگری کار می کرد. وقتی به جایی رسید که فضولات اسب درشکه ها بر روی زمین چسبیده بود، جارو را واژگون کرد و با کاردک سر دسته ی جارو، آلودگی ها را تراشید و با جاروی سر دیگر دسته، آن ها را در جوی کنار خیابان ریخت. 

یکی از زرنگ بازی های ما این بود که وقتی گاری یا درشکه ای در حرکت بود، خود را از پشت گاری یا درشکه آویزان می کردیم تا مقداری سواری بخوریم. گاهی هم صاحب گاری یا درشکه متوجه می شد و با شلاق دستش که معمولاً اسب یا خرش را می زد، ضربه ای هم نثار ما می کرد تا از شرمان خلاص شود.

در مسیر خیابان ضد تا حرم می دیدم که اتوبوس های «شرکت واحد» رفت و آمد می کنند. بلیت اتوبوس یک و نیم ریال بود. اما قبل از آن، «اتوبوس های اتاق شهری» مسافران را جا به جا می کردند که برای کرایه، از نفر یک ریال پول می گرفتند. از سال 1346 خود رو سواری «پیکان» به بازار آمد. پیکان با دو مدل دولوکس و کارلوکس به بازار عرضه شد و در این سال وانت پیکان و تاکسی پیکان هم به آن اضافه شد. تاکسی های زرد مشهد برای جا به جایی هر مسافر پنج ریال کرایه می گرفتند. (............... ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

برگ دوم ـــــــــــــــــــــــــ

روزهایی که هوا گرم تر می شد، مخصوصاً عصرها، مکتب قرآن خوانی ملا قربان در حیاط منزلش برپا می شد. خوب یادم هست که یک طوطی سبز سخنگو داشت که قفسش را از شاخه ی درخت آویزان می کرد. بچه ها در حالی که سرشان را به جلو و عقب حرکت می دادند، عبارات هجی قرآن را بلند بلند تکرار می کردند. گاهی هم حواسشان به طوطی یا سایر رفت و آمد ها و سر و صداها پرت می شد. آنان از گوشه ی چشم، موضوع را دنبال می کردند ولی حرکت سر و تکرار کلماتشان قطع نمی شد.

مکتب خانه سر و صدای زیادی داشت اما هر کس درس خودش را می خواند. ملا هم بچه ها را کنترل می کرد و ترکه ی دستش را از دور به همه نشان می داد. بچه ها پی در پی کلمات و آیات قرآن را می خواندند، مثلاً وقتی می خواستند کلمه ی«قُل یا»را بخوانند، می گفتند: قاف با لام پیش قل، ی الف یا؛ قل یا، یا عبارت «فویل للمصلین» را این طور یاد می گرفتند: ف زبر فَ، وِ با ی زبر وَی، لام دو پیش لُن: فَوَیلٌ، لِ با لام زیر لِل، میم با صاد پیش مُص، صاد با لام زبر صَل، لام با ی زیر لِی، ن زبر نَ: لِلمُصّلِینَ. واو با لام زبر وَل، ف با جیم زبر فَج، رِ زیر رِ والفجرِ. اما من هجی خوانی را یاد نمی گرفتم، سخت بود. فقط روخوانی را به من یاد می داد. آن هم خیلی مشکل بود. از بس کلمات آیات را برایم می خواند حفظ می کردم ولی حروف را نمی شناختم. از همه جالب تر حواسم به طوطی بود که به جای بچه ها کلماتی را که می شنید تکرار می کرد!

«ملاقربان» علاوه بر اداره ی مکتب خانه و تدریس قرآن، دعانویسی هم می کرد. «سرکتاب» باز می کرد و «نظر» می گرفت. مردم برای هر بیماری و مشکلی که در زندگی داشتند، به او مراجعه می کردند. من می دیدم که وسط درس بچه ها یا تدریس قرآن، وقتی برایش مشتری می آمد، مکتب را رها می کرد و به کار پاسخ گویی به مشتری می پرداخت. خانه اش بزرگ بود و چند مستأجر هم داشت. همه ی این موارد شغل او بود و از درآمد آن زندگیش را اداره می کرد.

نمی دانم چند ماه به مکتب رفتم ولی روزگار سختی را می گذراندم. یک روز از رفتن به درس ملا قربان خود داری کردم. مادرم دستم را گرفت تا به زور به نزد ملا ببرد. در بین راه بلند بلند گریه می کردم و ترکه ی بلند دست ملا را که گاهی بچه ها را با آن تنبیه می کرد، در ذهنم مرور می کردم. خیلی وقت ها دیده بودم که پدر یا مادری دست بچه اش را می گرفت و نزد ملا می آورد و می گفت: «این بچه را تحویل بگیرید، گوشتش از شما و استخوانش از ما». کنایه از این که آن قدر کتکش بزنید که گوشتش بریزد تا آدم شود. فقط نمیرد که استخوانش به منزل باز گردد.

نزدیک مکتب خانه دستم را از دست مادر کشیدم و فرار کردم. می گریستم و می دویدم و مادر با ناراحتی و عصبانیت دنبالم می کرد. از کوچه ی کاشمری ها به میلان چهارم و از میلان چهارم به خیابان ضد فرار کردم. دوباره از سر خیابان به میلان سوم که منزلمان آن جا بود برگشتم. همه ی این مسیر را می دویدم و مادرم در پی من شتابان حرکت می کرد. بالاخره من موفق شدم. مادرم از رفتن من به مکتب ناامید شد، صدا زد؛ مامان جان... بایست تا با هم به خانه برویم. اول باور نکردم ولی وقتی گفت: «به جهنم که نمی خواهی قرآن یاد بگیری... بایست که از نفس افتادم»، ایستادم و گریه کردنم هم تمام شد. مادر به من رسید و هر دو با خوشی به خانه برگشتیم.

کار پدرم رونق گرفته بود. او خانه های خوبی می ساخت و زود به فروش می رسید. توان مالی پدرم آن قدر نبود که یک خانه ی مناسب برای خودمان بسازد و با بقیه ی سرمایه اش کار کند. اما کسب و کارش بد نبود تا جایی که در سال های1343 تا 1356با کار ساخت و ساز وضع بهتری پیدا کرده بود. مشکل ما جا به جایی و اسباب کشی بود. مادرم می گفت: «در طی این جا به جایی ها، از اسباب و اثاثیه ی اندک ما چیز سالمی نمانده است». به هر حال خانه ای را که می فروختیم، بعد از یکی دو ماه، جا به جا می شدیم. سر انجام از خیابان ضد به خیابان گاراژدارها اسباب کشی کردیم. خانه ی اول در میلان هفتم یک اتاق اجاره ای بود. مدت کمی در این خانه بودیم تا پدرم خانه ی دیگری ساخت و به آن جا رفتیم. پس از آن خانه و زمینی در میلان پنجم گاراژدارها خرید. البته طولی نکشید که خانه اش را فروخت و در زمین کنارش مشغول بنایی شد. مدتی با خریدار این منزل که «حاج حسین نژاد محمد» بود مشترک می نشستیم. من و حمید دو فرزند خانواده بودیم که امیر هم به دنیا آمد. خانه ی جدیدمان ساخته شد و سرانجام در همسایگی «مسجدآل محمد» واقع در میلان سوم خیابان گاراژدارها سکنی گزیدیم.

زمانی که در خانه ی «حاج حسین نژاد محمد» بودیم، یک روز عصر مادرم به منزل پدر بزرگم رفته بود. من با بچه های محله، بازی می کردم. چند تا از این بچه های شرور، با کاغذ و پارچه های روغنی که تعمیرکاران بیرون انداخته بودند، آتش روشن کردند. آن ها از من بزرگتر بودند. همین طور که دور آتش به تماشا ایستاده بودیم، ناگهان یکی از آن بچه ها از پشت سر مرا هل داد. به زمین خوردم و هر دو دستم در آتش فرو رفت. دادم به آسمان بلند شد و به طرف خانه دویدم. هرچه جیغ کشیدم و مادرم را صدا زدم، جوابی نشنیدم. گریه می گردم و از شدت سوزش هر دو دستم به هوا می پریدم. زن صاحب خانه گفت: «آقا جان چه شده است که گریه می کنی، مادرت خانه نیست». یادم آمد او به خانه ی پدر بزرگم رفته است. راه آ ن جا را در پیش گرفتم و همه ی راه را که تقریباً نیم کیلومتر بود دویدم. وقتی با مادرم مواجه شدم از شدت ناراحتی سراسیمه شده بود و نمی دانست باید چه کار کند. هر طور بود با کمک دیگران دست هایم را با سیب زمینی کوبیده شده پانسمان کرد. قدری از سوزش دست هایم کاسته شد. خانه ی پدر بزرگم شلوغ بود و هر کسی حرفی می زد، از شیرین کاری من هم می پرسیدند و دلداری می دادند، آن قدر که سوزش دست ها را فراموش کردم.

«حاج حسین نژاد محمد» راننده ی کامیون نفتکش بود. مردی کم سواد ولی خوش فکر بود. صدای خوشی داشت و گاهی مداحی می کرد. سال های بعد که بچه ها از مسجد به جبهه می رفتند، پسرش به نام «حبیب الله نژاد محمد» در کردستان به شهادت رسید. این پدر شهید بزرگوار، کارش را به حمل آب تغییر داد و چون کم کم پا به سن می گذاشت، پسرش «علی» رانندگی را ادامه داد. خودش متولی مسجد شد و در سال های اول دفاع مقدس به بچه های بسیج و انجمن اسلامی کمک می کرد.

طولی نکشید که از همسایگی حاج حسین به خانه ای دیگر اسباب کشی کردیم. این منزل نزدیک مسجد بود ولی در همین همسایگی مسجد، سه خانه عوض کردیم تا در منزلی150متری که سر دو نبش بود مستقر شدیم. این خانه که روبه روی مسجد بود، پای مرا به نماز و جلسه ی قرآن و سایر مراسم مذهبی باز کرد. در مجالس روضه خوانی که چای می دادند، من ظرف قند را دور می گرداندم تا مردم قند بردارند.

مادرم یک زن خانه دار و پر تلاش بود. او در خانه داری زرنگ، پر انرژی و بسیار با عاطفه و مهربان بود. قبل از ازدواج، پدر و مادرش فوت کرده بودند و در آغاز زندگی مشترک، سختی های زیادی را تحمل کرده بود. زندگی بدون مراسم و بسیار ساده ای را با پدرم شروع کرده بود. وقتی امیر دو ساله بود، خواهر بزرگ تر و سال بعد خواهر دومی به دنیا آمد. این بچه های پشت سر هم مادرمان را به سختی و زحمت انداخته بود. او بیمار و ضعیف شده بود و در عین حال خانه داری و بچه داری را ادامه می داد. پدر و مادرم هر دو، روستا زاده بودند و سواد خواندن و نوشتن نداشتند. من و دو برادر و چهار خواهرم تحت تربیت این پدر و مادر دوران طفولیت را پشت سر گذاشتیم.

سال ها پشت سر هم گذشت، آن زمان مهد کودک یا کودکستان وجود نداشت یا اگر وجود داشت ما و امثال ما از آن بی خبر بودیم. پدر و مادرم در عین حالی که خود از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند، به دلیل روحیه ی مذهبی بالایی که داشتند، در سن6 سالگی مرا به مدرسه ی باقریه فرستادند. اول مهر ماه 1344شاگرد کلاس اول مدرسه ی غیر دولتی باقریه بودم. باقریه از مجموعه ی مدارس و بناهای دینی مرحوم عابدزاده بود که در خیابان تهران، رو به روی پمپ بنزین، داخل کوچه ی باقریه قرار داشت.

مدرسه ی باقریه دولتی نبود، افتتاح و تأسیسش توسط «مرحوم عابد زاده» انجام شده بود و با رویکرد تعلیمات مذهبی اداره می شد. مدیر و آموزگارانش مردانی مذهبی بودند و بچه هایی که آن جا درس می خواندند، با آموزه های دینی آشنا می شدند. در این مدرسه خانم معلم نبود و گرایش ها و ارزش های اسلامی مورد توجه بود و دانش آموزان را در این راستا به خوبی تربیت می کردند.

«حاج علی اصغر عابدزاده» (1365 ـ 1290 شمسی)، مردی متدین، سخنور، علاقه مند به ترویج دین و با اراده بود. بعد از شهریور 1320 وارد حوزه ی علمیه ی مشهد شد و پس از تحصیل مقدمات، به طور عمده از محضر عالم بزرگوار، مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی کسب فیض کرد. او به کسب و کار نیز اشتغال داشت و کارگاه کوچکی داشت که در آن آیینه های جیبی را با قاب فلزی رنگی و تصاویر مذهبی تولید می کرد.

عابدزاده ابتدا یک جلسه ی دینی به نام «انجمن پیروان قرآن» تأسیس کرد که به قولی دارای شصت شعبه بود. سپس از سرمایه ی شخصی خود و با کمک دیگران به ساختن بنای «مهدیه» در کوچه ی پشت باغ نادری اقدام کرد. بعد از آن به نام هریک از معصومین علیهم السلام بنایی مخصوص تأسیس کرد و آن را مرکز فعالیت های فرهنگی و آموزش دینی قرار داد. آن ها عبارت بودند از: «علویه»، «فاطمیه»، «حَسنیه»، «حسینیه»، «سجادیه»، «باقریه»، «جعفریه»، «کاظمیه»، «جوادیه»، «نقویه» و «عسکریه». هر یک از این مدارس در یکی از محله ها یا خیابان های مشهد بود و مردم با روند ساخت، اداره و رویکرد دینی و به ویژه با شخص مرحوم عابد زاده خوب آشنا بودند.

من کلاس اول را در مدرسه ی باقریه خواندم و قبول شدم. جالب این که زنگ فارسی رونویسی می کردیم. یک روز دفتر مشقم تمام شد. خوشحال شدم که به دلیل نداشتن دفتر، از نوشتن مشق معاف می شوم. اما معلمم گفت: «نگران نباش، برو بنشین و روی خط های خالی بین دو سطر نوشته شده مشق بنویس». مشقمان که تمام می شد، معلم دستور می داد از عدد 1بنویسیم تا هر جا که زنگ تفریح به صدا در آید. گاهی از 500 هم رد می شد و این طور با اعداد و حساب و کتاب آشنا می شدیم.

مدیر مدرسه مرد محترمی به نام آقای افشار بود. بعضی از رفتار و یک سخنرانی او را به خاطر دارم. یک روز برای بچه ها در باره ی نماز سخنرانی می کرد. او دست هایش را تا نزدیک گوش بالا برد و گفت: «وقتی ما تکبیر می گوییم و وارد نماز می شویم، با این حرکت، تمام چیز ها غیر از خدا را به پشت سر می افکنیم، برای همین است که می گوییم الله اکبر یعنی خدا از همه چیز بزرگتر است».

یک روز همه ی بچه ها را در حیاط دوم مدرسه جمع کرده بود تا دانش آموز متخلفی را فلک کند. تماشای فلک کردن درس عبرتی بود تا همه بفهمند بار کج به منزل نمی رسد. فلک یک چوب دو متری بود که آن را به دست دو نفر می دادند. آنان دو سر چوب را در دست می گرفتند. فرد مستحق تنبیه را روی زمین می خواباندند و پاهای برهنه اش را به وسط چوب می بستند. آن گاه دو نفری که چوب در دست آن ها بود، دو سر چوب را بالا می کشیدند. کف هر دو پای شاگرد مجرم بالا می آمد تا برای ضربات ترکه یا شلاق آماده شود. سپس مدیر یا ناظم مدرسه با ترکه یا شلاق به کف پایش می زد تا بفهمد باید مؤدب باشد و خوب درس بخواند.

بچه ها دور تا دور حیاط مدرسه ایستاده بودند تا مراسم مجازات دانش آموز بد را تماشا کنند. من که خیلی کوچک و فسقلی بودم، از ترس رنگ به چهره نداشتم. مثل گنجشکی که در مشت صیاد از شدت فشار دل دل می زند، دلم تاپ تاپ می زد. از دور شاهد اجرای مراسم بودم! از بس اطراف صحنه ی فلک شلوغ بود و بچه های بزرگ تر دیوار گوشتی درست کرده بودند، من خیلی خوب نمی دیدم. فقط می شنیدم که ضربه ی چوب به کف پای شاگرد نگون بخت می خورد و فریادش به آسمان بلند می شد.

سال بعد به کلاس دوم باقریه رفتم. حدود یک ماه شاید یک ماه و نیم که از سال تحصیلی گذشت، به مشکل بر خوردم. درس را نمی فهمیدم و آموزگارم هر هفته ای چند بار مرا تنبیه می کرد. تنبیه بدنی، شلاق و زدن چوب به کف دست یا حتی فلک کردن هنوز منسوخ نشده بود. شعار بچه ها این بود که «چوب معلم گل است/ هرکه نخورد خل است» و من که برای توجیه کتک هایی که می خوردم چاره ای نداشتم؛ این شعار را خوب به خاطر سپرده بودم. (.............. ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

بسمه تعالی

بسم الله الرحمن الرحیم


مقدمه:

در سال 1389جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی خراسان رضوی خواست تا مصاحبه ای با من انجام دهد. این کار را در راستای برنامه ی تاریخ شفاهی دنبال کردند و یک مصاحبه ی یک ساعته انجام شد. تقریباً دو ماه پیش بر حسب اتفاق، یکی از کاربران این نهاد فرهنگی که با کلمه ی «معراج» در اینترنت جستجو می کرده است، به وبسایت من بر می خورد. او با نگاهی به مطالب موجود، به نظرش می رسد که مصاحبه با من به عنوان معلمی که در کار امور تربیتی فعالیت داشته است مناسب است.

از من دعوت کردند تا آمادگی خود را برای مصاحبه اعلام نمایم. یک جلسه به محل دفترشان رفتم. یکی از مصاحبه گران دفتر مذکور گفت: «شما یک مصاحبه از گذشته دارید». این همان مصاحبه ی اول بود که به نام من در پوشه های جبهه ی فرهنگی ثبت شده بود.

با قرار قبلی در محل «مسجد آل محمد» که پایگاه و محل فعالیت های من بود، یک مصاحبه ی دیگر انجام دادم ولی از آنان خواستم تا اجازه دهند من خودم مطالبی را بنویسم. گفتم این مطالب می تواند دفتر خاطراتم تلقی شود. اگر قابل استفاده باشد، لطف خداست و اگر هم بی فایده باشد، دست کم مزاحم وقت و صرف امکانات آنان نشده ام.

حاصل این نوشتار طی چند بخش به نام «دفتر خاطرات من!» با قسمت هایی که برگ اول، برگ دوم ... و همین طور تا برگ آخر تنظیم خواهد شد، تقدیم می گردد. امید وارم به خطا نرفته باشم.

6شهریور 1393 ـ همزمان با آغاز دهه ی کرامت

برگ اول ـــــــــــــــــــــــــ

من در سال 1338در مشهد مقدس و در فاصله ای حدود 1500متر تا حرم مطهر امام رضا ـ علیه السلام ـ متولد شدم. منزل ما در جنوب حرم مطهر و همسایگی «مسجد خیرخواه» بود که بعدها به نام «مسجد مالک اشتر» تغییر نام داد. ما سه برادر و چهار خواهر بودیم و من اولین فرزند خانواده هستم. البته قبل از من خواهری داشتم که چند روز بعد از تولد مرده بود ولی شناسنامه اش را باطل نکرده بودند. من که متولد شدم، شش ماه بعد برای من شناسامه گرفتند تا فاصله ی سنی من و او معمولی تلقی شود. با این کار و ارائه ی شناسنامه ی دو فرزند، پدرم از سربازی معاف می شد. او متولد 1312 و در زمان تولد من 26ساله بود. حاصل مرگ دخترک و طرح معافیت سربازی پدرم، باعث شد که سن واقعی من از تاریخ مندرج در شناسنامه ام شش ماه بیشتر باشد. بنا به گفته ی مادرم تولد من در ماه صفر 1379برابر با روزهای پایانی مرداد ماه 1338بوده است. شش ماه بعد یعنی20بهمن همان سال تاریخ تولد شناسنامه ای من است.

فاصله ی سنی من با برادران و خواهرانم زیاد نیست. بعد از من «سیدحمید رضوی» در سال1342و «سید امیر رضوی» در سال 1345متولد شدند. خواهرانم به ترتیب در سال های 1346 و 1348 و 1352و آخری درسال 1357به دنیا آمدند.

به لطف خدا از دوران کودکی خاطرات زیادی را به یاد دارم. حتی خاطره ای از دو سالگی را فراموش نکرده ام. در یک بعد از ظهر روز تابستان نزدیک غروب، مادرم در حیاط منزلمان خیاطی می کرد و من کنار چرخ خیاطی او بازی می کردم. فقط دو سال سن داشتم و بیشتر چهار دست و پا حرکت می کردم. آن روز سوزنی به پاشنه ی پای چپم فرو رفت. به یاد دارم که وقتی روی زمین چهار دست و پا راه می رفتم، نخ سیاه سوزن را می دیدم که دنبالم کشیده می شود. وقتی بلند شدم گویا نوک سوزن در داخل پای من می شکند و دیگر چیزی یادم نمی آید. پدرم مرا برای معالجه به بیمارستان برده بود. من پرستار و میز محل پذیرش و محیط بیمارستان سوانح آن زمان را به خاطر دارم. حتی یادم می آید که هنگام ورود به محوطه ی بیمارستان، یک گربه ی قهوه ای رنگ از این طرف بیمارستان به آن سوی دیگر می دوید.

ما در یک خانواده ی معمولی و با گرایش های مذهبی و از نظر اقتصادی در حد پایین تر از متوسط ولی قادر به تأمین نیازهای خانواده بزرگ شدیم. من که سه ساله شدم منزل و محل اقامتمان عوض شد. پدرم بنّا بود و خانه ای را که من در آن به دنیا آمده بودم فروخت. او در میلان هفتم خیابان ضد زمینی خرید تا خانه ای دو طبقه بسازد. خانه ساخته شد و ما به آن جا رفتیم. چیزی نپایید که این خانه را هم به یک استوار ارتش فروخت و ناچار در منزل خاله ام یک اتاق گرفتیم و در آن مسکن گزیدیم. برادرم حمید در این اتاق به دنیا آمد. سپس پدرم در میلان سوم خیابان ضد یک منزل کوچک خرید. او این خانه را تعمیر کرد و یک طبقه به آن اضافه نمود. حمید که چهل روزه شد، به این خانه ی جدید منتقل شدیم. با این وصف او که دومین فرزند خانواده بود، در این خانه در گهواره روزگار می گذراند و از همان کسانی از کار در آمد که امام خمینی(ره) هنگام دستگیری فرموده بودند: «یاران من در گهواره اند».

در همین خانه بودیم که پدرم در سال1342و در سن30سالگی به مکه مشرف شد. من مراسم استقبال و طاقی را که جلو منزل درست کرده بودند، گوسفندهایی را که کشتند، میهمانی ولیمه ی حج و حتی سوغات بچه گانه ای که برای من آورده بود، به یاد دارم. در همین خانه پدرم در ایام فاطمیه مجلس روضه خوانی بر پا می کرد. او در ماه محرم به مجالس عزا داری سید الشهدا علیه السلام و روضه خوانی«مسجد ایزدی» واقع در خیابان ضد می رفت و مرا هم با خود می برد. شب های یکشنبه ی هر هفته در منازل جلسه ی احکام داشتند که با حضور یک روحانی به نام «حاج آقای غفوری» اداره می شد. من از حضورم در یک جلسه یادم می آید که آقای غفوری دعای قنوت را به حاضرین می آموخت، یا اللهُ یا رحمنُ یا رحیم یا مقلب القلوب ... و پدرم همیشه همین دعا را در قنوت نمازش می خواند. 

طبقه ی بالای منزلمان را به مستأجر دادیم. یک زن و مرد و دختر خوانده ای به نام«شهناز»اجاره نشین ما بودند. دخترشان بزرگ بود و از بس بیکار بودند، عصر ها جلو درب منزل روی پله ها می نشستند و تا غروب بلکه تا بعد از اذان مغرب با زنان همسایه حرف می زدند.

پدرم باز این خانه را به مردی گله دار و نسبتاً پولدار فروخت. او اهل روستای «بازه حور» بود که این خانه را در مشهد برای زندگی خانواده اش خریده بود. همسایه ی طبقه ی بالا از خانه ی فروخته شده رفت و صاحبخانه در همان طبقه مسکن گزید. دخترشان «زهرا» بزرگ بود و مرا که 4ساله بودم به طبقه ی بالا می برد. او تنها بود و معمولاً این جور افراد، بچه های کوچک را دوست دارند. سفره ی صبحانه ی مادر زهرا که لبنیات محلی داشت، با سفره ی ما فرق می کرد. مادرم هم که گرفتار خانه داری و بچه ی شیر خوارش بود، بدش نمی آمد که چند ساعتی از شر من خلاص شود.

صاحبخانه ی جدید، پسری داشت به نام «پرویز» که ده ساله و بسیار پر انرژی بود. در یک روز زمستانی من از پشت شیشه ی پنجره ی طبقه ی اول، داخل حیاط را تماشا می کردم. پرویز روی برف هایی که سطح موزائیک ها را پوشانده بود، «لیزلیزک» بازی می کرد. ناگهان زمین دهان باز کرد و پرویز را که روی زمین سرسره بازی می کرد بلعید. من خیلی ترسیدم، فقط دیدم داخل حیاط منزل یک سوراخ به قطر یک متر باز شده و پرویز دیده نمی شود. جیغ زدم و مرتب می گفتم پرویز ... پرویز...

قضیه از این قرار بود که دهانه ی چاه داخل حیاط منزل، به دلیل آب بارندگی خیس خورده بود. بیچاره پرویز که کمی هم اضافه وزن داشت، با شور و شوق کودکی بازی می کرد. وقتی روی دهانه ی چاه قرار گرفته بود، با تخته سنگ سر چاه، موزائیک های کف و گِل های دهانه ی چاه به عمق ده متری سقوط کرده بود. من دیگر چیزی به یاد ندارم ولی مادرم می گفت همسایه ها آمدند و او را که کاملاً سالم بود، با طناب از ته چاه بیرون آوردند.

صبح ها بعد از این که پدرم به سر کار می رفت، حمید که در گهواره خواب بود، من و مادرم با هم صبحانه می خوردیم. یک روز سر سفره گفتم: «مامان من مربا می خواهم». مادرم همان جا که سفره پهن بود، روی چراغ کوچک خوراک پزی که وسیله ی گرمایشی هم بود، با پوست پرتقال مربا درست کرد. این قدر نشستم تا مربا آماده و سرد شد، بعد با نان مربا صبحانه خوردم.

این زمان مصادف بود با آغاز نهضت اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) که گاهی می شنیدم پدرم حرف هایی می زد که من نمی فهمیدم ولی به خوبی به یاد دارم که با احتیاط و ترس و دلهره حرف می زد. او دیگر عنوان «حاج سید اسماعیل رضوی» پیدا کرده بود و من می فهمیدم که مورد توجه و احترام دیگران می باشد. در زمستان عمامه ی مشکی به سر می گذاشت و در غیر آن عرقچین یا کلاه سبز داشت. از آن جا که انگیزه ی مذهبی اش از دیگران جلوه ی بیشتری داشت، عموی من به شوخی یا جدی او را «شیخ» صدا می زد. در همین سال ها و سال های بعد پدرم از «حاج علی شمقدری» که دوست و همسایه اش بود، طوری سخن می گفت که من می ترسیدم، اما عقلم به جایی نمی رسید. فکر می کردم حادثه یا اتفاق خطر ناکی در پیش است.

حاج علی شمقدری، متولد1313مردی کاسب ولی با گرایش های مذهبی و انقلابی بود. او از فعالان فرهنگی محافل مذهبی در مشهد مقدس و یار دیرین آقای خامنه ای بود. حاج علی شمقدری طلبه و دانشجو نبود ولی به تعبیر آقای خامنه ای،«از یک فرهنگ اسلامی بلند پایه‌ای برخوردار بود که شاید[دیگران] از آن بی‌بهره‌اند. مفاهیم اسلامی و انقلابی در عمق جانش نشسته، به طوری که اسلام را با همه ی وجود خود حس می‌کرد و به آن عشق می‌ورزید». او همیشه همراه مراد خود بود و حتی در دوران مبارزه، تبعید، ریاست جمهوری و رهبری، از یاری و همراهی مقتدای خود دست برنداشت. در سال 1360برادرش «حاج رضا شمقدری» به دست منافقین و در دوران دفاع مقدس، پسرش در جبهه های حق علیه باطل شهید شدند.

به یاد  دارم که پدرم می گفت در باز گشت از سفر حج به کربلا هم رفته بود. او عاشورا را در کربلا درک کرده بود و هنگامی که از مراسم عزاداری و خیمه سوزان کربلا که برای بزرگتر ها تعریف می کرد، من هم با دقت گوش می دادم. در ادامه ی همین تعریف ها از قم و اجتماعاتی که برای امام خمینی (ره) برگزار شده بود، سخن به میان می آورد. من شنیده ها و صحنه های این خاطرات را به یاد دارم ولی معنی آن را بعدها که انقلاب اسلامی اوج گرفت فهمیدم. پدرم می گفت در قم مردم زیادی در حرم حضرت معصومه ـ سلام الله علیها ـ و در مساجد اجتماع کرده بودند و برای آیت الله خمینی دم گرفته نوحه خوانی می کردند.

در همین خانه بودیم که مرا به مکتب خانه فرستادند. پنج ساله بودم و می بایست نزد «ملا قربان» که پیر مردی قرآن خوان بود، «عمّ جزء» را فرا گیرم. فقط صفحه ی اول کتابچه ی «عمّ جزء» را با طرح و نقشی که اطراف «بسمله و هوالفتاح العلیم» داشت به یاد دارم. اما از حضورم در کلاس قرآن با سبک قدیم، مطالبی را فراموش نکرده ام.

همه ی بچه ها دور تا دور اتاق بزرگی که در همکف ساختمان دو طبقه اش بود، می نشستند. «ملا» که در بالای اتاق بر تشک کوچکی نشسته و بر بالشی تکیه داده بود، به هر کودک یک درس می داد و او می رفت و می نشست و درس را آن قدر تکرار می کرد تا یاد بگیرد. هر وقت هجی کلمات و روخوانی سوره را خوب یاد می گرفت، درس بعدی را که سوره ی دیگری از جزء آخر قرآن بود تحویل می گرفت. سوره ی «قل هوالله» و «والشمس» طی مراسم خاصی درس داده می شد، هم فراگیر تشویق می شد و هم برای ملا هدیه می آوردند. از روز قبل به فراگیر می گفت فردا برای درس«والشمس» یک بسته نُقل بیاورد تا هنگام تدریس با خواندن هر آیه مشتی نقل بر سر شاگردش بریزد. والدین کودک با این خبر می فهمیدند که باید حق ملا را که یک هدیه مانند پارچه، نبات، کله قند و مانند این ها بود همراه فرزندشان به مکتب بفرستند. فراگیر درس جدید را کلمه به کلمه می گرفت، ملا قربان نقل ها را به سرش می ریخت، بچه ها نقل ها را جمع می کردند و می خوردند، ملا هم که کارش را خوب بلد بود، بعد از اتمام تدریس، هدیه را به خانه می برد.

یک ساعت از شروع کار مکتب که می گذشت، وقت ناشتا بود. بچه ها بسته ی خوراکی پیچیده در دستمال را که برای صبحانه آورده بودند، باز می کردند و قبل از شروع به خوردن، یک لقه ی بزرگ برای ملا می بردند. ملا لقمه ها را که به تعداد بچه ها بود می گرفت و در دستمالش می گذاشت و خیلی راحت با شاگردانش به خوردن ناشتایی مشغول می شد. خوراکی بچه ها از نان ماست و پنیر بگیر تا املت و گوشت کوبیده و کوکوی شب مانده ولی ناشتایی ملا متنوع و از همه ی انواع غذا های این بچه ها تشکیل می شد. ............... (ادامه دارد)



نوع مطلب : دفتر خاطرات من!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
script>document.getElementById('mihan_page_advert').style.display='none';